دکترم میگه : من آدم سالمی هستم ، ولی اصرار دارم مریض باشم.
دکترم عقیده داره : من هوش هیجانی بالایی دارم و این نشون می ده سالمم .
دکترم تذکر می ده : باید به معجزات زندگی فکر کنم .
دکترم لبخند می زنه و می گه ابدا به دارو نیازی نیست.
دکترم هیچی به جز یه میمون هیز نیست.
دوست دارم بکشمش.
Thursday، June 12، 2008
اگه دکترم می مرد هم دنیا جای بهتری نمی شد
Wednesday، May 14، 2008
از پای بست ویران است خانم ها...
جمع های دخترانه برای من جالب است. اصولا از خلوت های دو نفری ، چه دخترانه ، چه پسرانه ، چه مختلط ، به هیچ عنوان نه خوشم میاید و نه دل خوشی دارم . البته اینهایی که نوشتم ربطی هم به قضیه ندارد.
امروز با تنی چند از عزیزان هم جنس نشسته بودیم و در مورد اعمال سهیمه ی جنسیتی دانشگاه ، آن هم بعد از خرابی بغداد ، حرف می زدیم. فقط یک نفرمان دیدگاه ممتنع داشت که البته چندان هم بعید نبود. آدمی نیست که به کسی ظنین باشد. حتی به دولت مردان !
متلک های ناجوری رد و بدل شد و خنده ، قاطی داد و فریادها . ولی چیزی که واقعا برای من جای سوال دارد این است که چطور همه ، جلوی این سهمیه بندی صف کشیدند و هارت و پروت راه انداختند و در مذمت ِ نادیده گرفتن شایسته سالاری بغل بغل غرولند فرمودند اما به نفس قضیه بی اعتنا ماندند؟
من می گویم این اصلا چیز بعیدی نبود. تازه معتقدم باید منتظر اتفاقات جالب تری هم باشیم . این اعمال سهیمه بندی جنسیتی هم از آسمان نازل نشده . آموزش عالی ما کاملا پتانسیل چنین تخم دوزرده ای را داشت و همچنان هم دارد.
ما که اینهمه به تیریش قبامان برخورده چرا فقط نگران سهیمه بندی جنسیتی هستیم؟ ولو اینکه کثیف ترین نوع سهیمه بندی باشد ، که هست . اما در کشوری که سیستم تحصیلات آکادمیک اش آمادگی پذیرش انواع و اقسام سهیمه بندی را دارد برای چی نباید منتظر چنین روزی می ماندیم؟
من در جریان نیستم اولین نوع سهیمه برای ورود به دانشگاه در چه سالی اعمال شده و اصلا چه سهیمه ای بوده. ولی چیزی که حالا می بینیم این است که ارگان های شبه نظامی ما الان سهمیه دارند.
من اغلب سالهای تحصیلم را در مدارس شاهد درس خوانده ام. تعدای شان بچه های شهید بودند ، تعدادی شان بچه های جانباز ، تعدادی هم بچه های رزمنده و یک عده هم مثل من عادی بودیم. بین همه ی اینها هم دانش آموز باهوش وجود داشت هم دانش آموز خرفت .
این دلیل نمی شود که همه را به یک چوب بزنیم . ولی من هرگز نتوانستم منطق این سهیمه شهید و جانباز را بفهمم . حالا سهیمه ی بسیج که دیگر کلهم ول است.
بین بچه های شهید ، من واقعا همکلاسی هایی داشتم که اصلا نیازی به همچین قرتی بازی هایی نداشتند و استفاده ای هم نکردند. بچه هایی هم بودند که سوء استفاده می کردند ، چون مجاز بودند سوء استفاده کنند. منطق شان هم این بود که اگر ما بابا داشتیم فلان و چلان می کردیم . بنفشه همیشه اعتراض می کرد ، چون باباش را از دست داده بود و معتقد بود فقط مثل آرم پپسی کولا باباش آرم شهید را یدک نکشیده .
ما با مرده های خودمان تعارف داریم. طرف رفته جانش را گذاشته کف دستش ، این واقعا ارزش دارد و کسی هم منکرش نیست.اما همان طور که درهمه جای دنیا مرسوم است کارشان را ارزش گذاری کنیم. فقر خانواده های آسیب دیده از جنگ را نابود کنیم ، امکانات رفاهی شان را تامین کنیم ، خانواده های جانباز را پوشش مالی بدهیم ، شان اجتماعی شان را در جامعه حفظ کنیم تا در یک شرایط مساوی با سایر دانش آموزان رقابت کنند. نه اینکه دانشگاه ها را که قلب جامعه هستند ، از آدم هایی پر کنیم که صدقه سری خون پدرانشان به آن راه پیدا می کنند. این واقعا بی عدالتی است.
حالا حساب کنید سهمیه ی بسیج که جدیدا خوب مد شده کجای این جدول قرار می گیرد؟ حتی گویا سهمیه های احمقانه تری هم داریم ...
حالا چرا ما فکر می کنیم در یک چنین قاراشمیشی می شود انتظار عدالت آکادمیک را داشت دیگر واقعا برای من مجهول اندر مجهول است. یک وقتی چون یک ترکش خورده اید محق هستید نسبت به کسی که درس خوانده ولی ترکش نخورده ، یک وقتی هم محق هستید چون شانس یارتان بوده و نرینه متولد شده اید....!
این خیلی فهم اش سخت است خانم ها ؟!
Sunday، May 11، 2008
زیرا این نه انحراف از مطلب ، بلکه خود مطلب است
اگر مخیر باشم قبل مرگم ده تا کتاب مورد علاقه ام را انتخاب کنم و با خودم به آن دنیا ببرم ، شک نکنید چهارمین انتخابم «زندگانی و عقاید آقای تریسترام شندی» است . ( در مورد ترتیب سه تای قبلی چندان مطمئن نیستم ، علاوه بر اینکه قصد ندارم حالا حالا ها در مورد انتخاب اولم تصمیمی بگیرم )
خوشگلی ماجرا در این است که کتاب در نیمه ی دوم قرن هفدهم نوشته شده. اما همان طور که لری مک کافری جایی می نویسد : " تریسترام شندی ، از جمیع جهات ، به جز از جنبه ی زمان نگارش ، اثری سراسر پسامدرن است"
من داشتم فکر می کردم چطور باید درباره ی این کتاب چیزکی بنویسم. یعنی اینکه آدم وقتی این کتاب را خواند و تصمیم گرفت در موردش به شیوه های مرسوم چیزی بگوید یا یادداشتی بنویسد واقعا درمانده می شود. معمولا وقتی می خواهیم درباره یک رمان حرف بزنیم اول می رویم دنبال جواب دادن به این سوال که اصلا داستان کتاب چی بود. این یک جور آیین مزخرف داستان خراب کن است . لااقل درباره ی این کتاب چنین فرمولی جواب نمی دهد. ولی اگر کسی واقعا اصرار داشته باشد می تواند به این توضیح بسنده کند که کتاب اصلا روایت یک داستان نیست ، بلکه داستان یک روایت است و کتاب بر مبنای یک چنین طرحی جلو می رود ، به شکلی خیره کننده ، فرسایشی و در عین حال هیجان انگیز.
شخصی با اسم عجیب و غریب تریسترام شندی تصمیم گرفته داستان زندگی خودش را برای خواننده بازگو کند. ولی به دلیل وراجی بیش از اندازه اش درباره ی عقایدی مزخرف و عجیب ، نقل سرنوشتش مدام به تاخیر می افتد. این تاخیر از نظر من به مثابه ی شیرازه ی اثر است که اجزا آن را همگون می کند. در یک کلام آقای تریسترام شندی با وجود تمایلش به بازگو کردن داستان زندگی اش ، نمی تواند زندگی اش را تعریف کند.
اینقدر این کتاب حاشیه پردازی دارد که راوی در جایی از کتاب آن را به شندیسم تعبیر می کند . این مفهوم واقعا برازنده ی اتفاقی است که در این رمان می افتد. من این چند روزه مدام با پارادوکس آرایشگر برتراند راسل درگیری داشته ام و حالا به نظرم می رسد می شود این پارادوکس را به درستی در طرح این رمان مشاهده کرد.
طبق پارادوکس آرایشگر برتراند راسل :
آرایشگری را فرض کنید که فقط ریش کسانی را می تراشد که خودشان ریش خودشان را نمی تراشند.
آیا آرایشگری که فقط ریش کسانی را می تراشد که خودشان ریش خودشان را نمی تراشند، می تواند ریش خود را بتراشد؟
راسل معتقد است تعریف مجموعه ( افرادی که هرگز ریش خودشان را نمی تراشند و دیگری این کار را برایشان انجام می دهد ) به کمک نماد مجموعه ساز ( آرایشگری که فقط ریش کسانی را می تراشد که خودشان ریش خودشان را نمی تراشند) امکان ندارد یا حداقل ناکافی است.
سوال این است : آیا شندیسم همین پارادوکس نیست؟
تریسترام نمی تواند زندگی خودش را بازگو کند چرا که او یک نماد مجموعه ساز است . چطور می تواند سیستمی را که خود قسمتی از آن است بشناسد؟ به همین دلیل هم نمی تواند زندگی خود را به زبان آدمیزادی روایت کند . حاشیه می رود ، پرگویی می کند ، حرف توی حرف می آورد ، به اندازه ی سالهای نوری از روایت اصلی فاصله می گیرد و خلاصه هر کاری انجام می دهد تا خود کاملش را به همراه داستان تولد و زندگی اش روایت کند. اما مگر نه اینکه آرایشگری که فقط ریش کسانی را می تراشد که خودشان ریش خودشان را نمی تراشند موقعیت معلقی دارد؟ موقعیت تریسترام بیچاره هم همین قدر معلق است.
از طرفی خواننده در مواجهه اولیه با اثر به جز آن حاشیه پردازی های فرسایشی ، با عنصر کلیدی دیگری مواجه می شود . طنز ! به نظرم می رسد استرن واقعا هوشیارانه طنز را داخل قضیه می کند . این جا طنز واقعا یک عنصر ول نیست. چیزی نیست که به اثر تحمیل شده باشد. کاملا حساب شده و موجه است و با طرح اثر هارمونی غیر قابل انکاری دارد. روایت پیچ در پیچ و پر از حاشیه پردازی ، هرگز در یک اثر جدی قابل ارائه هست؟ امکان ندارد چنین اثر پارادوکسیکالی زبان جدی داشته باشد . من می گویم اگر ما طنز را در این اثر صرفا خوشمزگی بدانیم یا نوعی باج دادن به خواننده برای تحمیل کتاب به او ، معلوم می شود به اندازه ی یک مرغ هم از کتاب چیزی سرمان نشده. کما این که لحن طنزآمیز کتاب برای اهداف درجه دوم استرن هم مورد استفاده دارد. به نظرم مهم ترین هدف درجه ی دوم ، شکستن قواعد رمان کلاسیک و ایجاد فضای تنفس برای رمان- در معنای کلی اش- است.
شاید به همین دلیل باشد که میلان کوندرا زمانی که با اتهام مرگ رمان مواجه می شود در ستایش تریسترام شندی می گوید : رمان امکانات نهفته در این شاهکار را از دست داد، امکاناتی که قادر بود مسیر تحول دیگری متفاوت با آنچه امروز می شناسیم برای رمان به وجود آورد. (در جایی از کتاب ، راوی از خواننده می پرسد : آیا این ما هستیم که باید از قواعد پیروی کنیم یا این قواعد هستند که باید از ما تبعیت کنند؟) طنز از این نظر جاده صاف کنی است برای خارج شدن از تابوهای ادبی و انصافا استرن هم خوب دمار از روزگار تابوهای ادبی روزگارش در می آورد.
مثلا در جاهایی از رمان ما با صفحاتی سیاه یا سفید روبروییم . راوی از خواننده می خواهد برای فهم زیبایی فلان خانم که او نمی تواند با کلمه تصویرش کند ، یک قلم بردارد و در صفحه ی سفید کتاب تصویر هر جور زیبارویی را عشقش می کشد نقاشی کند .
یا در جایی شروع می کند نمودار روایت های خود را نقاشی کردن ، اینکه چقدر در مسیر مستقیم بوده یا نبوده و یحتمل شما هم اگر مسیر فرفری را که استرن نقاشی کرده ببینید مثل من غش غش می خندید .
جاهایی هم هست که جای کلماتی را ستاره گذاری کرده و از خواننده خواسته خودش هر کلمه ای را که مناسب می داند در جا خالی قرار بدهد.
در مورد قضیه ی راوی هم باز استرن یک بدعت گذار است. راوی اول شخصی که دانش راوی سوم شخص را دارد . (مثلا راوی ریز گفتگوهای پدر و عمویش را که پیش از تولدش اتفاق افتاده نقل می کند!) در عین حال اشتباهات فاحشی را هم در روایت مرتکب می شود. (مثلا بارها اتفاق می افتد که چیزی را نقل می کند و بعد سریع از خودش می پرسد نکند دارم اشتباه می کنم؟ نکند یکی دیگر این را گفته؟) دانش سوم شخص را دارد که درش قطعیت موج می زند و نسبیت راوی اول شخص را هم دارد که روایتش را قابل تردید می کند. ملغمه ای از دو نوع راوی می سازد که باعث می شود راوی واقعا زنده به نظر برسد .
علاوه بر اینکه خواننده هم واقعا در اثر استرن زنده است. راوی خواننده را مخاطب قرار می دهد و این کار را حتی با فعل های خبری نمی کند. بلکه اغلب با فعل های امری خواننده را مورد خطاب قرار می دهد ، ازش سوال می پرسد یا حتی به خواننده التماس می کند کاری را برایش انجام بدهد که دیگر واقعا در دوره زمانه ی خودش نوبر است...
در مورد شخصیت ها نه حوصله دارم و نه حوصله دارید که چیزی بنویسم. ولی حیفم می آید به عمو تابی خل و چل و نوکر باوفای کودنش ، سرجوخه تریم اشاره نکنم. استرن برای دون کیشوت سروانتس واقعا احترام قائل است و این را بارها در خود کتاب اعتراف می کند . عمو تابی از این نظر مدلی از دون کیشوت و سرجوخه تریم ، مدل سانچوپانزا است.
همان طور که گفتم شک نکنید این چهارمین کتابی است که واقعا دلم می خواهد ساعت ها بهش فکر کنم و اگر میسر بود قاچاقی بفرستمش آن دنیا . مطمئنم به جز قاچاق با هیچ ترفند دیگری نمی شود چنین اثر خانه خراب کنی را به یک فضای قدسی تحمیل کرد.
