<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492</id><updated>2012-01-19T20:51:23.303+03:30</updated><category term='* عنوان سخنرانی از دکتر سید حسین نصر'/><category term='جوابیه'/><category term='سال نو'/><category term='بهانه‌های کوچک خوشبختی'/><title type='text'>درخت نشین</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>209</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-681723995666945076</id><published>2011-12-28T16:14:00.004+03:30</published><updated>2011-12-28T16:14:46.034+03:30</updated><title type='text'>مرثیه ی پیشاپیش</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شایعه های مربوط به احتمال وقوع یک جنگ دیگر، این روزها خیلی آرام و در عین حال مداوم، میان مردم حرکت می کند. ته ذهن هر کسی که کمی خبرهای این مدت را پیگیری کرده باشد این سوال و نگرانی وجود دارد که داریم به کدام سمت می رویم؟&lt;br /&gt;توی تاکسی باشی یا توی یک جمع خانوادگی، توی کلاس درس یا مطب دندان پزشکی، حرف این است که جنگ دیر یا زود فرا می رسد. انگاری آدم هایی که می بینمشان یا باهاشان حرف می زنم هیچ امیدی نمانده برایشان که پیری، بزرگتری، دلسوزی، فکری به حال این روزها بکند، از گنجینه ی حکمتش، گوهری بیرون بیاورد که نشان صلحی پیوسته برای این سرزمین باشد.&lt;br /&gt;صدای این خط و نشان کشیدن های رسمی روز به روز دارد بلندتر می شود. جوری که حالا هر روز لااقل یک خبر راجع به احتمال وقوع جنگ توی خبرگزاری های داخلی و خارجی به چشم می خورد. جدیدا هم که رسیده به بحث و جدل بر سر بستن تنگه ی هرمز.&lt;br /&gt;انگاری که دیگر این موج را سر باز ایستادن نیست...&lt;br /&gt;خانمی توی تاکسی می گفت دنیا با ما دشمنی دارد. راننده عصبانی شد و گفت خوب حالا این هنر ماست یعنی؟ افتخار دارد که دنیا با ما دشمن است؟ خانومه که سعی می کرد واضح و سریع حرف بزند در آمد که خوب معلومه چون با اسلام دشمنی دارند! راننده که کفرش در آمده بود گفت مالزی و ترکیه و امارات هم مسلمان هستند. چرا با آنها دشمنی ندارد؟ چرا با عربستان ندارد؟ سقف آسمان باز شده همین ماها ازش افتاده ایم بیرون؟ خانومه گفت جنگ که بشود عیار آدم ها معلوم می شود. راننده این بار با صدای دو رگه داد زد: عیار کی معلوم میشود؟ من مادرمرده هشت سال از همان روز اول جنگ تا خود روز آتش بس، ژ-سه دستم بود. عیار کی معلوم می شود؟ بعد ِ &amp;nbsp;جنگ تاکسی دادند دستم. حالا باز هم جنگ شروع شود من و پسر&amp;nbsp;ِ بدبختم باید برویم بایستیم. تو می ایستی یا رییس تو؟ عیار کی معلوم می شود؟ و این سوال را تا زمانی که پیاده شوم مثل مرثیه ای جگرسوز تکرار کرد.&lt;br /&gt;این روزها اینطوری است. لااقل دور و بر من اینطوری است.&lt;br /&gt;آدم هایی هستند که خسته اند. آدم هایی هم هستند که دنبال عیار می گردند. این وسط ها هم منم ، که با همه ی وجودم نگران تحقق این شعر&amp;nbsp;ِ ایتالیایی ام :&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;سربازها ایستاده اند،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;چون برگ ها،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;بر درختان،&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;در پاییز....&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-681723995666945076?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/681723995666945076/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=681723995666945076' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/681723995666945076'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/681723995666945076'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post_28.html' title='مرثیه ی پیشاپیش'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-446135015934663345</id><published>2011-12-27T11:37:00.000+03:30</published><updated>2011-12-27T15:03:53.194+03:30</updated><title type='text'>آحادی که ماییم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;br /&gt;موضوع اینترنت ملی و توجیهاتش را دیشب شبکه ی تهران به بحث گذاشته بود. قاعدتا بحث نبود البته. آقایی آمده بود نشسته بود در دفاع از طرح اینترنت ملی و ایجاد پروتوکولی برای آن حرف می زد. چند نفری هم از جوانان با بصیرت روی سکوهایی مرتب و مودب نشسته بودند و به این سخنان فکر می کردند!&lt;br /&gt;درباره ی اینکه مثلا این طرحی است که در تمام کشورها اجرا می شود و اینطور نیست که خاص ما باشد و این مسئله ای است شبیه دو صفر در تلفن. یعنی اینکه ما برای ارتباطات داخلی که از پیش شماره ی دو صفر استفاده نمی کنیم از پیش شماره ها و شماره های داخلی استفاده می کنیم و زمانی از دو صفر استفاده می کنیم که لازم باشد با خارج از کشور تماس بگیریم. به همین قرینه هم، اینترنت چیزی است شبیه دو صفر. یعنی که ما حتی برای کارهای بانکی و یا ثبت نام های مجازی هم داریم از اینترنت ( دو صفر) استفاده می کنیم و این الگوی صد در صد غلطی بوده که از فضای مجازی به ما ارائه داده اند. بنابراین فقط برای مملکت تولید هزینه ی اضافی می کند و لازم است که برای مبادلات اطلاعاتی داخلی از یک فضای مجازی داخلی استفاده کنیم که الزاما اینترنت نیست بلکه یک شبکه ی مجازی است که اتفاقا می تواند پهنای باند گسترده تری نسبت به پهناهای باند فعلی داشته باشد. و اینکه این طرح چه مزایای گسترده ای دارد.&lt;br /&gt;بعد هم گزارشی پخش شد راجع به نارضایتی مردم از سرعت پایین و کیفیت نامناسب اینترنت در ایران که نشان می داد چقدر مردم ما برای استفاده از خدمات بانکی اینترنتی تحت فشار هستند و چقدر گناه دارند. بعد دوباره آقای مهندس مشغول صحبت درباره ی ابرهای داده شد. لا به لای حرف های ایشان، از بین سی نفری که به عنوان شرکت کننده در بحث، مشغول تماشای آقای مهندس بودند، بلاخره یکی دستش را بالا برد و پرسید که آیا اینترنت ملی می تواند مثلا برای دانشجویان، جوابگوی نیازشان به منابع و مآخذ علمی باشد و اینکه آیا اصلا ظرفیت تولید محتوای این شبکه ی مجازی&amp;nbsp;ِ صد در صد داخلی را خواهیم داشت؟!&lt;br /&gt;آقای مهندس فرمودند اساسا ما ایرانی ها در این سالهای اینترنتی مان، فقط مشغول دانلود بوده ایم و اینکه ایشان دانلود را «گدایی» می دانند و حالا وقتش رسیده که به سمت آپلود برویم و چون فرهنگی هستیم غنی با اسلامی در زیر بغل، لازم است که این محصول را به دنیا هم معرفی کنیم. و به شدت بر فعالیت آحاد جامعه و لزوم آپلودینگ تاکید کردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;ما هم که البته سوالی نداریم و همه چی خوبه کلا و اینکه چقد عالیه که به زودی می توانیم با سرعت خفن قبض آب و برقمان را پرداخت کنیم و حالا که دیگه قرار است همه ی مشکلات ما در رابطه با اینترنت حل شود برویم بنشینیم به فکر نان باشیم که هندوانه آب است دوستان!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-446135015934663345?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/446135015934663345/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=446135015934663345' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/446135015934663345'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/446135015934663345'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post_27.html' title='آحادی که ماییم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8456611700161061640</id><published>2011-12-25T14:35:00.000+03:30</published><updated>2011-12-25T14:35:11.249+03:30</updated><title type='text'>یک دهه وبلاگ نویسی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از وقتی به خاطرم می آید دلم می خواسته نویسنده باشم. دقیقا به همین دلیل ده سال است وبلاگ نوشته ام. درست از سال دوم دبیرستان منتهی همیشه فکر کردم این امکانی است برای تمرین نویسندگی. همیشه امید این را داشتم که با وبلاگ نویسی ببالم و بعدها بتوانم از آنچه در این دوره کسب کرده ام بهره ببرم. نگاهم به وبلاگ چیزی جایگزین بوده. فکرم این بود که با وجود سهولتی که در ایجاد یک وبلاگ برای همه وجود دارد و سیل ِ نسلی که به سمت نوشتن هجوم آورده ( درست مثل خود من) لابد این امکانی دم دستی برای شکل جدی تری از نویسندگی است. حالا ولی، به این فکر می کنم که این باور از کجا توی ذهن من نفوذ کرده؟ غیر از این است که این چیزی است که با لحظات شخصی و شادی های و اندوه های ما گره خورده. با اندیشه های ما و با تولید مفاهیمی نو، حتی راجع به مفهوم مولف.  و این هدیه ی نسل ماست به فرهنگ مان . ماها که سالهاست می نویسیم و در طول این مدت شکل گرفته ایم پخته تر و قابل اعتمادتر شده ایم و گاهی تنها پناهمان در روزهای بدون رسانه همین خانه های مجازی کوچکمان بوده حتی با وجود سرعت توهین آمیز اینترنت مملکت مان و با وجود محدودیت های وقیحانه و سدها و فیلترینگ ها، ماها همچنان راجع به همه چیز نوشته ایم. و این مبارزه نیست. بدون شک چیزی است بزرگتر از مبارزه. اشتیاق است. و بنابراین جدی تر از مبارزه است. و بدون شک اثرگذارتر از آن.&lt;br /&gt;حالا که فیس بوک هست و گوگل پلاس هست و توییتر هست، و ریزش های وبلاگی شکل گرفته، طوری که به نظر می رسد از هر پنج وبلاگ فقط یکی هنوز به روز می شود، خوشایندترین چیز برای من شکل گرفتن این چشم انداز است که حالا وبلاگ فقط&amp;nbsp; تمرین نیست. خودش شکلی ادبی است که در روزگار ما تولید شد و توسط ما گسترش یافت و اینکه حالا باید به عنوان یک شکل ادبی قوام پیدا کندو این مستلزم این است که ماها قوی تر باشیم و بیشتر وبلاگ هامان را باور کنیم و روابط وبلاگی مان را جدی تر بگیریم و بیشتر از هر وقتی همان چیزی را بنویسیم که صرفا دوست داریم بنویسیم شان. همانطور که تا به حال انجامش داده ایم. که با صداقت نوشته ایم و با لذت خوانده ایم.&lt;br /&gt;حالا می خواهم فقط وبلاگ نویس باشم.&lt;br /&gt;می خواهم برای تمام زندگیم وبلاگ نویس باشم همان طور که تا حالا بوده ام، و ازش لذت ببرم همانطور که تا حالا لذت برده ام. چون چیزی است شادی بخش و قابل ستایش و بدون شک، کاری است جدی.&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8456611700161061640?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8456611700161061640/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8456611700161061640' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8456611700161061640'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8456611700161061640'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post_25.html' title='یک دهه وبلاگ نویسی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-801370957361398692</id><published>2011-12-14T19:24:00.001+03:30</published><updated>2011-12-15T03:38:05.725+03:30</updated><title type='text'>جایی که حق نداری حواست نباشد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزی که بی بی گل نسا سکته کرد، با مرکز اورژانس بندرعباس تماس گرفتیم. آمبولانس را به سرعت فرستادند و ماشین راه افتاد. من و مامان و فاطی هم پشت سرشان راه افتادیم. اعلام کردند باید به بیمارستان صاحب الزمان ِ سپاه مراجعه کنیم. پرسیدیم امکان تصمیم گیری برای ما وجود ندارد؟ گفتند نه قانون اراده می کند که بیماری در وضعیت بی بی ، با آن میزان صدمه ای که به سبب سکته ی مغزی دیده، باید فورا به نزدیک ترین مرکز درمانی منتقل شود. این استدلالشان بود. ما هم گفتیم چشم. توی بیمارستان صاحب الزمان ولی، پزشک و دست اندرکاران بخش اورژانس داستان دیگری داشتند. می گفتند اورژانس این حق را ندارد که هماهنگ نشده عمل کند. یعنی باید پیشتر از آنها می پرسیده اصلا آیا امکان پذیرش همچو بیماری را دارند یا خیر. کم کم موضوع بیخ پیدا می کرد. پزشک سرپرست آمبولانس می خواست سریع تر بیمارش را تحویل بدهد. پزشک بخش اورژانس زیر بار نمی رفت. می گفت بیمار باید به آی سی یو منتقل شود و در حال حاضر امکان پذیرش این بیمار برای بخش آی سی یو ِ بیمارستان صاحب الزمان امکان پذیر نیست. پزشک آمبولانس چانه می زد، پزشک اورژانس هم. توی همین جدل ها بود که از پشت قاب اکسیژنی که به دهان بی بی وصل بود آن حفره را دیدم. پیرزنی بود در حال موت. با صورتی که از شدت سفیدی در حال محو شدن بود. و دهانی باز. دهانی که از شدت دردی موهوم باز شده بود، و حالا دیگر حتی توان بستن دهان را نداشت انگار که این دهان باز مانده بود برای خارج شدن چیزی از درون بدنش، بدن نحیف، بدن بسیار بسیار نحیفش. مامان مثل آدمی که تیر خورده باشد مبهوت دعوای دو پزشک بود. اینجوری بود که ناگهان من و فاطی برخلاف تمام قواعد متانت و بردباری جفنگی که باهاش بزرگ شده ایم، شروع کردیم &amp;nbsp;به فریاد زدن. بی بی &amp;nbsp;داشت می مرد. من هر آنچه می دانستم راجع به اقدامات حقوقی و قانونی در صورت صدمه به بیمار &amp;nbsp;به خاطر کوتاهی بیمارستان، سر هم کردم که البته چیز زیادی هم نبود و همین طور راجع به کوتاهی اورژانس در هماهنگی با بیمارستان، یعنی هر آنچه به ذهنمان می رسید می گفتیم. من و فاطی حتی مجبور شدیم برویم دفتر رییس بیمارستان و مقداری هم برای ایشان شعر بخوانیم...&lt;br /&gt;ولی چیزی که بعد این قضیه اتفاق افتاد شبیه معجزه ی دیرهنگامی بود که امیدواری پدید نمی آورد ولی از آن حالت توهین آمیز ِ افتادن مادری پیر، مادری فرتوت و در حال مرگ، روی یک برانکارد&amp;nbsp;ِ کثیف، در ورودی یک بیمارستان، به حال خودش، خیلی بهتر بود. در شان بی بی گل نسا نبود. در تمام زندگی سختش هرگز زنی نبود که اینجور دردمند و ناتوان و در حال غوطه خوردن در ادرار و مدفوع رها شود. چون آدم های پیر ِ در حال مرگ، مطلقا بی اهمیت نیستند. در شان بی بی گل نسا نبود و در شان هیچ انسان دیگری هم نبود که در ناتوانی رها شود. اگرچه بی بی بعد از ظهر همان روز مرد، ولی مردنش توی بخش آی سی یو اتفاق افتاد در حالی که تمییز بود. مثل همیشه اش.&lt;br /&gt;از خودم می پرسم اگه من و فاطی وسط آن گیس و گیس کشی&amp;nbsp;ِ مزخرف&amp;nbsp;ِ از سر&amp;nbsp;ِ بی دردی، اسم تنظیم شکایت و جار و جنجال های قانونی را نمی بردیم یا پیش رییس بیمارستان هوار نمی زدیم، تا کی آن دعوای مسخره ی ادامه پیدا می کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دکتر لوایی، استاد متون تفسیری و صرف و نحو عربی م، چند سال پیش به ماها هشدار داد که وقتی توی بیمارستان های بندرعباس قرار است به شما یا عزیزانتان دارویی تزریق شود، قبل از تزریق و یا استفاده از دارو، حتما، خودتان شخصا، اسم دارو را با نسخه ی پزشکتان مقایسه کنید. می گفت این کار را برای اطمینان خاطر انجام ندهید بلکه برای زنده ماندن بکنید. گویا پزشکی، به خانم ایشان دارویی تجویز کرده بود که باعث غلیظ شدن خون می شده. ولی داروخانه ی بیمارستان دقیقا دارویی بهشان داده که باعث رقیق شدن خون می شده، و از قضا رقیق شدن خون به شهادت پزشک ِ خانم لوایی، برای ایشان کشنده بوده.&lt;br /&gt;خانم لوایی البته، شکر خدا سالمند. منتهی فقط به همت بخت و اقبال. برای کسانی که این بخت و اقبال را ندارند داستان های تراژیک زیادی اتفاق می افتد که مردن، فقط یکی از آنهاست. حتی گاهی آسان ترین&amp;nbsp;ِ آنها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که ملیحه سر کلاس تاریخ ادبیات، فشارش افتاد و کف ِ کلاس ولو شد، من و راضیه به عنوان همراه بیمار با آمبولانس به بیمارستان خلیج فارس رفیتم. ملیحه مشکلی نداشت. روی همین حساب توی بخش اورژانس موقتا بستری شد تا سرمی بهش وصل کنند و سر پا شود. من و راضیه سر به سرش می گذاشتیم و راجع به آبروریزی ِ توی کلاس ولو شدن براش سخنرانی می کردیم. روی تخت کناری ولی، پسری خوابیده بود که همراهی نداشت، با موتورش تصادف کرده بود و از یک وقتی به بعد شروع به عربده کشیدن کرد. چون کم کم درد داشت توی بدنش می پیچید و چیزی که براش اتفاق افتاده بود رنگ واقعیت می گرفت. پسر به خودش می پیچید و حالا صداش از ناله های خفیف اولیه اش به سمت فریاد کشیدن پیش می رفت. پرستار ریزه میزه ای کلافه سر رسید و ازش پرسید چرا داد می زند مگر نمی داند توی اورژانس است و مردم مریض دارند؟ پسر که بیشتر از هیجده سال نداشت و حالا خیلی واضح گریه هم می کرد گفت که پاهاش درد وحشتناکی دارد و بروند زنگ بزنند به برادرش تا بیاید به دادش برسد. پرستاره بهش گفت فکر کرده او بیکار است؟ که کلی مریض دارد و اینکه او عکس پاهاش را دیده و او هیچیش نیست و اینکه الکی داد و فریاد نکند چون مردم مریض دارند! بهش گفت ده دیقه ی دیگه دکتر میاید برگه ی مرخص شدنش را می نویسد و دیگه شلوغ نکند. پرستاره که رفت پسر شروع کرد هق هق کردن من ازش پرسیدم شماره ی برادرش چیست با گوشی من زنگ زد به برادرش گوشی از اشک هاش خیس شده بود به برادرش گفت ولش کرده اند و دارد می میرد. من و راضیه بهش دلداری دادیم گفتیم اینجا بیمارستان است و خیالش باید راحت باشد گفت پاهاش خیلی درد می کند و دوباره به ما هم گفت که دارد می میرد. پسر حدود ده دقیقه همان جور گریه کرد و نالید. پرستار اولی دوباره آمد و بهش گفت هیچیش نیست. پرستار دیگری هم آمد و بهش گفت دکتر می آید و اینقد داد نزند. و بلاخره وقتی دکتر رسید پرستار اولی هم همراهش بود. ناراحتیش را مخفی نمی کرد و مدام میگفت که پسر، خیلی بی فکر است و برای هیچی دارد سر و صدا می کند. منتهی دکتر که عکس رادیولوژی را دید اعلام کرد که هر دو پای پسرک دقیقا شکسته!&lt;br /&gt;مشکل اینجا بود که پرستار حتی متاثر هم نشد. عذرخواهی که جای خود دارد....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز خبر مردن &lt;a href="http://joghd11.blogsky.com/1390/09/23/post-553/" target="_blank"&gt;افسانه اکبری&lt;/a&gt;&amp;nbsp;را خواندم. او را نمی شناختم و در جریان مرگش هم نبوده ام. ولی آدم هایی که داستان شان را اینجا نوشتم، همه شان با داستان افسانه، در یک چیز مشترک هستند.&lt;br /&gt;در رها شدن. در بی ارزش بودن برای سیستمی که &amp;nbsp;با مالیات همان آدم ها کار می کند. در توهین به شان و منزلتی که به عنوان یک انسان داشته اند. در نادیده گرفته شدن، بدون اینکه از عواقب آن هراسی داشته باشند. منظورم هراس از قوانین نیست. منظورم هراس از عواقب انسانی &amp;nbsp;ِ چنین بی حرمتی هایی است. وگرنه همه ی ما می دانیم که مردم این استان تا چه اندازه نسبت به حقوق اولیه خودشان جاهل و سهل انگارند. لابد حالا همه می دانند در این استان از یک مادر مرده، از یک دختر مرده، یا زن مرده، آبی &amp;nbsp;گرم نمی شود. ولی موضوع عواقب انسانی این مسائل است. اینکه چطور این آدم ها درگیر اشتباهات و خطاها و سهل انگاری های دهستناکشان نمی شوند. توی داروخانه ای ایستاده بودم که مردی عصبانی و برافروخته وارد شد. شروع کرد به فریاد زدن و مدام نسخه اش را تکان می داد. داروی اشتباهی گرفته بود و تب بچه اش آنقدر بالا رفته بود که تشنج کرده بود. دکتر داروخانه استدلالش این بود که توی هر شغلی امکان یک درصد خطا هست. این توجیه وحشتناکی است. مثل استدلال&amp;nbsp;ِ روابط عمومی ادارات دولتی است. همین قسم توجیهات است که باعث می شود تمام این داستان ها شکل بگیرد. اینکه همه جا امکان یک درصد خطا هست. نه راستش اینجا امکانش نیست. اینجا جایی است که مشخصا با جان آدم ها، با شان و حریم آدم ها، سر و کار دارد. اینجا جایی نیست که بشود درش خطا کرد و بعد بگویی اوپس!&lt;br /&gt;افسانه اکبری مرده. هر دو پای نوجوانی هجده ساله، شکسته. بی بی من سکته ی مغزی کرده، خانم لوایی با رقیق شدن خونش خطر مرگ تهدیدش می کند، و یک بچه ی سه چهار ساله تشنج کرده و ممکن است اتفاقات مغزی خیلی ناجوری تا آخر عمر باهاش بماند. نه آقای دکتر، اینجا جایی نیست که تو حق خطا کردن داشته باشی...&lt;br /&gt;&lt;ol style="text-align: right;"&gt;&lt;/ol&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-801370957361398692?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/801370957361398692/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=801370957361398692' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/801370957361398692'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/801370957361398692'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post_9220.html' title='جایی که حق نداری حواست نباشد'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8368234592326600287</id><published>2011-12-14T05:34:00.002+03:30</published><updated>2011-12-14T05:34:53.240+03:30</updated><title type='text'>مرور کردن شادمانی های مشترک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;صندلی های لهستانی، بنجامین ِ بن سای شده، سری تاریخ بیهقی، کیک شکلاتی سیتی سنتر، پیراهن گل بهی، میز مطالعه ی راحتی، کشتن مرغ مقلد، «ای صبا با تو چه گقتند که خاموش شدی....»، کاپشن کرم رنگ، دیافراگم بسته دیافراگم باز، گیره ی مخصوص سرخ کردن، خوردن کالباس تنوری، «باران! بر خاک پاکت زرینه تاکت جان می بخشد...» و...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/-M3YcOM4Hy7E/Tuf7yG0StqI/AAAAAAAAASU/lJ_7qjB5saI/s1600/101.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://2.bp.blogspot.com/-M3YcOM4Hy7E/Tuf7yG0StqI/AAAAAAAAASU/lJ_7qjB5saI/s320/101.jpg" width="213" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;اینها برای من شادمانی های مشترک کوچکی هستند. برای این می نویسم مشترک که تجربه ی درک همه ی اینها تجربه ای است قائم به زندگی با بهزاد ، بهانه اند شاید، ولی به هر حال لذت بخش اند.&lt;br /&gt;گاهی فقط برای دیدن همین صحنه از خواب بیدار می شوم. صبح ها حوالی ساعت هفت و نیم، هشت. زمانی که آقتاب روی سرامیک ها و فرش خودش را سرانده. تماشا می کنم و دوباره بر میگردم توی رختخواب....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8368234592326600287?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8368234592326600287/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8368234592326600287' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8368234592326600287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8368234592326600287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post_14.html' title='مرور کردن شادمانی های مشترک'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/-M3YcOM4Hy7E/Tuf7yG0StqI/AAAAAAAAASU/lJ_7qjB5saI/s72-c/101.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6270735299161383094</id><published>2011-12-06T18:49:00.001+03:30</published><updated>2011-12-06T19:54:50.483+03:30</updated><title type='text'>خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز، پیش از آن دم که شود کاسه ی سر خاک انداز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;به خودم قول داده ام درباره ی صحرای تاتارها حرفی نزنم. به گمانم منظور بوتزاتی هم همین بوده. اینکه حرف زدن را تمام کن. رویاهات را بساز. زندگیت را شکل بده و به زمان اعتماد نکن. این را نه به عنوان یک پست ، بلکه به عنوان یک تذکر به خودم اینجا می نویسم.&lt;br /&gt;چون ما لخت می میریم.&lt;br /&gt;در حالی که به افق زل زده ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6270735299161383094?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6270735299161383094/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6270735299161383094' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6270735299161383094'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6270735299161383094'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/12/blog-post.html' title='خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز، پیش از آن دم که شود کاسه ی سر خاک انداز'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7830804754710253827</id><published>2011-11-19T02:36:00.001+03:30</published><updated>2011-11-19T04:30:58.348+03:30</updated><title type='text'>فاطی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فاطمه دیگه بندرعباس نیست. مدت هاست توی خانه حضور دارد و ندارد. سالی که قرار بود برای کنکور درس بخواند، دفتر دستکش را جمع کرد رفت خانه ی بی بی. آنجا راحت تر درس می خواند. سرگرم خوشی ها و زیاده طلبی های خانه نمی شد. وقتش را پای اینترنت و تلوزیون و رفقاش هدر نمی داد. در برهوت امکانات مدرن &amp;nbsp;ِ خانه ی بی بی، مجبور بود درس بخواند. فقط هفته ای یک شب می آمد خانه می خوابید. باقی هفته را آنجا، در دنیای بی بی و عمه نسرین می گذراند. طفلک...&lt;div&gt;سال بعد که دانشگاه یزد قبول شد، محو شدن جدی ترش شروع شد. اوایل دلتنگ می شد و زود به زود می آمد. بعدتر پوست کلفت شد. معدل حضورش شده بود ماهی یک بار. مامان دلتنگ می شد. زنگ می زد بهش می گفت بیاید. فاطی می آمد. ولی شقه شده بود. یا لااقل داشت شقه می شد. سه روز، یک هفته، خیلی که می شد یک هفته و نیم می ماند. بیشتر امکانش نبود. برای گرفتن مرخصی سه باری مرا شوهر داد گمانم. ولی تمام اینها خریدن زمان بیشتر بود. زود به زود کلافه میشد. وقتی یزد بود برای خانه آمدن پر پر می زد. وقتی می آمد، افسرده می شد. جایی را دوست داشت که دیگه نمی توانست تحملش کند. برای آدم هایی دلتنگ می شد که حالا براش تلقین خفگی بودند. تقصیر کسی نبود. و وقتی چیزی باشد که تقصیرش به گردن هیچ کس نباشد، امکان تصحیح از آدم سلب می شود.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;چرا اینها را گفتم؟ برای اینکه حالا درس فاطمه تمام شده اما&amp;nbsp;این روزها تهران است. سرگرم آماده شدن برای رفتن از ایران. کندن از ایران. آنجور که خودش می گوید. من سختم است ببینم فاطی دیگه به چیزی که من می شناسم، به آن تصویری که از او در ذهنم دارم تعلق ندارد. من خواهر بزرگترم و&amp;nbsp;تصویری که از این بزرگتر بودن در ذهنم هست مربوط می شود به وقتی که من کلاس اول دبستان بودم به گمانم.&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&amp;nbsp;فاطمه سه ساله است. شب است و توی ماشین نشسته ایم. داریم برمی گردیم خانه. دیر وقت است. بابا رانندگی می کند و مامان مشغول حرف زدن با اوست. مثل همیشه که توی ماشین خوابش می بَرَد، و در آینده خوابش خواهد بُرد!، روی صندلی عقب دراز کشیده، سرش را گذاشته روی پای من. با آن خواب خرگوشی مسخره اش. من نگاهش می کنم. خیره شده ام به خال پشت گوشت سمت چپش. خالی که از مامان به ارث برده، و از احساسی سرشار شده ام که برای اولین بار درکش می کنم. توی هفت سالگی. احساس مسئولیت و نگرانی. می فهمم که خواهر بزرگ و تنها خواهر بودن و تنها پیوند خونی بودن یعنی چه. شاید نه آنقدر شفاف که یک آدم بزرگسال می تواند بفهمد ولی به همان اندازه موثر. اینکه کسی سرش را روی زانوی تو بگذارد، دریچه ای از غرور و ترس و شفقت را برایت خواهد گشود و به گمانم من این را به سلامت به دوش کشیده ام. تا امروز لااقل.&lt;br /&gt;هرگز در کودکی از فاطمه بدم نیامد. مامان شهادت می دهد که هرگز به او حسودی نکرده ام. هرگز سعی نکرده ام آزارش بدهم یا برنجانمش. از زمانی که خاطرم هست خودم را مسئول دانسته ام نسبت به فاطمه فداکار باشم. بزرگترین دعوای ما سر یک بازی کامپیوتری بود. من چنان کشیده ای توی گوشش زدم که عینکش پرت شد سمت دیگر اتاق. درست بعد از کشیده آنقدر به جدی بودن کشیده ی من و پرت شدن عینک فاطی خندیدیم که کلا چیزی برای ادامه دادن دعوا نماند. بعد این قضیه هرگز دعوای دیگری نداشتیم. لااقل نه آنجور که عینک کسی پرت شود طرف دیگر اتاق و همیشه هم به این موضوع افتخار می کنیم. در واقع خیلی خوب &amp;nbsp;می دانیم که چقدر این قضیه قابل افتخار است.&lt;br /&gt;حالا فاطی بزرگ شده و خیلی کم می بینمش. خیلی کم به من نیاز دارد و خیلی کمتر از آنچه دلم می خواهد امکان این را داریم که حرف بزنیم. آنطوری که تا چهار صبح ور ور می کردیم یعنی.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;فاطی دختر باهوش و مغرور و مصممی است. و حالا خیلی قوی تر از وقتی شده که احتیاج داشته باشد خواهرش توی مدرسه هواش را &amp;nbsp;داشته باشد مثلا مشق هاش را الکی جای باباش امضا کند یا اگه کسی بهش زور گفت بزند توی سینه ی طرف. راستش اینکه من دیگه دختر بزرگه نیستم و فاطمه دارد آماده می شود که از ایران برود و هیچ چیز به اندازه ی این قضیه غمگینم نمی کند. تمام وقت سعی داشتم این را توضیح بدهم که چقدر احساس دلتنگی می کنم برای آن دختر بچه با آن خواب خرگوشی مسخره اش وسرش روی زانوی من...&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/-JS7xFE3x6tU/Tsb2rUjsbwI/AAAAAAAAASM/YfSVcZCluxg/s1600/253607_2029336607366_1062628012_32400356_2875438_n.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="216" src="http://4.bp.blogspot.com/-JS7xFE3x6tU/Tsb2rUjsbwI/AAAAAAAAASM/YfSVcZCluxg/s320/253607_2029336607366_1062628012_32400356_2875438_n.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7830804754710253827?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7830804754710253827/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7830804754710253827' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7830804754710253827'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7830804754710253827'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/11/blog-post_19.html' title='فاطی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/-JS7xFE3x6tU/Tsb2rUjsbwI/AAAAAAAAASM/YfSVcZCluxg/s72-c/253607_2029336607366_1062628012_32400356_2875438_n.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7532912661182884472</id><published>2011-11-08T03:01:00.002+03:30</published><updated>2011-11-08T03:21:39.490+03:30</updated><title type='text'>غافل از آنکه، آنچه رو به زوال می رود آن مرحوم است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;امشب که با دیدن برنامه ی پرگار باز سر این زخم برای من باز شد، حیفم آمد جمله ای، خطابه ای، بیانیه ای، چیزی روی وبلاگ پست نکنم. فقط قبلش بنویسم که این قضیه از دو جهت برای من حیثیتی است. اول اینکه من یک لیسانس ادبیات فارسی دارم و این باعث می شود نصف و نیمه خودم را &amp;nbsp;محق بدانم که نظراتی داشته باشم در این زمینه.&lt;br /&gt;دلیل دومم چندان مودبانه نیست و من ترجیح میدهم ناگفته بماند.&lt;br /&gt;چیزی را که مصر هستم، سربسته مطرح کنم، ( چون در این باره امیدی به گشایش هیچ چیزی ندارم ) فقط به عنوان یک کارشناس ادبیات سختگیر و ناامید نمی نویسم. بلکه مهم تر از آن برای خودم، مخاطب &amp;nbsp;ِ&lt;b&gt;هنر ِ بندرعباس&lt;/b&gt; بودن است.&lt;br /&gt;داستانی هست در این زمینه، یا لااقل من اینطوری تصور کرده ام همیشه. داستانی درباره ی مرده ای که روی زمین افتاده است. بی مشایع، بی دریغ گوی، بی &amp;nbsp;صاحاب. و بعد کسانی زیر این جنازه را میگیرند. بلندش می کنند و الله اکبر گویان تا گوری موهوم می کشندش. آدم هایی که سر قبرهای دیگر ایستاده اند، خیالشان این است که اینها صاحب دردند لابد، که سوزهاشان از سر دلتنگی است، از سر شناختی است که بر مرده داشته اند. و وقتی مردم برای تسلیت یا تماشا جمع می شوند، غریبه ها، حتی خودشان هم باورشان می شود خویش &amp;nbsp;ِ مرحومند.&lt;br /&gt;شاید گفتنش مودبانه نباشد. ولی این برای من داستان مخوف و تراژیک هنر&amp;nbsp;ِ بندرعباس است.&lt;br /&gt;این داستان &amp;nbsp;شهری است که هنر در آن زاییده ی سنت نیست. و اینکه صد البته فرق هست میان استفاده از سنت با &lt;b&gt;برآمدن از سنت.&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;بی زحمت بگویم. در حال حاضر به عنوان یک مخاطب عام، هنر بندرعباس، برای من، چیزی است مجهول، بی هویت، غیرقابل اعتماد و به شدت عقیم.&lt;br /&gt;دوستان، هنر محصول غم باد نیست. محصور در تعاریف سنتی و یا مدرن ( و خدا رحم کند، آنجور که هنرمندان عزیزمان جدیدا مشغول سرو آن هستند، پست مدرن!) هم نیست. هنر محصول نگاهی است که از اندیشه ای حساس، از مسئولیت پذیری و از ایمان میگذرد. ( یحتمل نه آنجور ایمانی که روی پیشانی آدم نقش ببندد. بلکه ایمان ِ به انسان، آنجور که فاکنر به آن معتقد بود، یا داستایوفسکی به آن باور داشت، یا بوتزاتی از آن حرف می زد. ایمان به اینکه چیزهای خوب همیشه خوبند و چیزهای بد تا ابد پلشت خواهند ماند.)&lt;br /&gt;من می توانم قبول کنم کسانی مشتاق باشند دست به تجربه بزنند و آنچیزی را بیافرینند که خوش دارند. اما اینکه این ساختن را برای القای خویشاوندی با مرده ای ترتیب دهند که فقط از شدت بی صاحبی روی دست آنهاست، اندوهگین و افسرده ام می کند. اللخصوص که لیسانس ادبیات هم دارم تازه!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7532912661182884472?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7532912661182884472/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7532912661182884472' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7532912661182884472'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7532912661182884472'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/11/blog-post_08.html' title='غافل از آنکه، آنچه رو به زوال می رود آن مرحوم است'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-9202607330941193760</id><published>2011-11-03T02:56:00.001+03:30</published><updated>2011-11-03T03:14:30.537+03:30</updated><title type='text'>سازدهم آبان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;مامان میگفت امروز، چهارشنبه، یازدهم آبان، بچه ها را برده اند راهپیمایی سیزدهم آبان. پیش پیش.. البته نیاز به گفتن نیست، روی این حساب که روز جمعه سیزدهم آبان، کشیدن بچه ها به راهپیمایی، حالا عملا غیر ممکن شده. یعنی حالا مثل زمان ما نیست که مدرسه استنتاقمان کند به خاطر عر نزدن توی خیابان. خلاصه کنم. یک مشت بچه ی هفت تا یازده ساله را بر میدارند می برند مراسم راهپیمایی. در ضمن دبستان اینها به دلیل اینکه دبستان یک شهرک کم جمعیت است مشمول قوانین غیر شرعی اختلات نر و ماده شده. خودش غش غش می خندید. میگفت اول اینکه پسرها، دخترها را هو می کردند چون یواش یواش می آمدند، دخترها هم هی می آمدند به شکایت که پسرها بی تربیت و فضول هستند و اینکه به پسرها چه اصلا.&lt;br /&gt;دوم اینکه مدرسه روز قبلش از یکی از بچه ها خواسته یک پرچم آمریکا درست کند که&amp;nbsp; توی راه پیمایی آتشش بزنند، روز بعد همه ی بچه ها یکی یک پرچم آمریکا درست کرده اند و&amp;nbsp; آورده اند توی مراسم&amp;nbsp; و بالای سرشان گرفته اند و در مورد اینکه پرچم کدامشان قشنگ تر شده مرافعه ای راه انداخته اند. انگار نه انگار که آمریکا خر است...&lt;br /&gt;سوم اینکه پسرها با شدت و شور انقلابی بی مثالی شعار می داده اند &lt;b&gt;مرگ بر آمریکا &lt;/b&gt;و&lt;b&gt; درود بر&lt;/b&gt; &lt;b&gt;فهمیده&lt;/b&gt; و در همین اثنا پسر بچه ای کلاس دومی زیر بار تناقض این سلسله ی مرگ برها و درود برها اصرار داشته مدام فریاد بزند &lt;b&gt;مرگ بر فهمیده&lt;/b&gt;. و چون اساس بر نیته انشالله قبول است...&lt;br /&gt;چهارم اینکه پسر بچه ی هشت ساله ی دیگری مدام نعره میزده مرگ بر &lt;b&gt;چامریکا&lt;/b&gt;! و اینکه خدا رو شکر فقط آمریکا با حرف &lt;b&gt;چ&lt;/b&gt; شروع می شده و باز صد هزار مرتبه شکر، اسرائیل با &lt;b&gt;چ&lt;/b&gt; شروع نشد!&lt;br /&gt;مامان ریسه می رفت و اینها را تعریف میکرد. ما هم همراه او. شاید چون حالا خیلی دور شده ایم از زمانی که افسارمان دست مدرسه بود. موضوع واقعا برای ما خیلی خنده دار شده بود. ملغمه ای که از نعره ها و شیطنت ها و خامی معصومانه ی بچه ها و همین طور آن تناقض ها، آن گسست ها، و آن خرسندی نابی که از درک این تناقض ها و گسست ها احساس می کنیم، جدا برایمان خنده دار بود.&lt;br /&gt;اما در جوار همه ی این ریسه رفتن ها، یادآوری&amp;nbsp; نعره های از سر اعتماد و بازی ناجوانمردانه ای که با خامی معصومانه مان شد، ایستاده است.&lt;br /&gt;جوری که زهر می شود ته حلقم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-9202607330941193760?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/9202607330941193760/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=9202607330941193760' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/9202607330941193760'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/9202607330941193760'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/11/blog-post.html' title='سازدهم آبان'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6123649943877937119</id><published>2011-10-29T20:18:00.000+03:30</published><updated>2011-10-29T20:18:27.573+03:30</updated><title type='text'>سپری می شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزهام آرام و دل انگیز می گذرد. با درس خواندن، آشپزی، دل سپردن به نوای کاست های قدیمی بهزاد، خواندن بوتزاتی و سپری کردن خیال های خوب. این روزها به خودم امیدوارترم. کمتر اخبار می شنوم و بیشتر کتاب می خوانم. البته گاهی دلتنگ می شوم. طبیعتا برای مامان و بابا و فاطی. برای اتاق کوچکم با آن رنگ های گرم و زنده اش. برای دوره ای که تمام شده حالا...&lt;br /&gt;ولی اینها مانع&amp;nbsp; نشده که عمیقا زندگی تازه ام را دوست نداشته باشم. بهزاد مهربان است. چایی خوردن و شوخی های ظریف و پیاده روی را دوست دارد. مملو از عشق به چیزهای اصیل است. از سوت زدن و آواز خواندن در خانه خوشش می آید و پاستاهای خوشمزه ای هم درست می کند. روزهای ساده و خوبی است.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;آرام ترم این روزها...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6123649943877937119?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6123649943877937119/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6123649943877937119' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6123649943877937119'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6123649943877937119'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/10/blog-post_29.html' title='سپری می شود'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8674760834906811154</id><published>2011-10-19T21:16:00.000+03:30</published><updated>2011-10-19T21:16:45.769+03:30</updated><title type='text'>این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فقط باید خواند...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8674760834906811154?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8674760834906811154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8674760834906811154' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8674760834906811154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8674760834906811154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/10/blog-post_19.html' title='این روزها'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7935294529043496245</id><published>2011-10-19T19:25:00.001+03:30</published><updated>2011-10-19T19:25:25.330+03:30</updated><title type='text'>این روزها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فقط باید نوشت...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7935294529043496245?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7935294529043496245/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7935294529043496245' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7935294529043496245'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7935294529043496245'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/10/blog-post.html' title='این روزها'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7947767844809292547</id><published>2011-09-28T13:07:00.002+03:30</published><updated>2011-09-28T13:07:52.161+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دارم خرت و پرت‌هام را جمع می‌کنم می‌گذارم توی کارتون. پیشتر، مقداری از لباس‌هام را برده بودم خانه. ولی احساس دلتنگی که بابت جمع کردن این خرت و پرت‌ها به وجود آمده درونم با جمع کردن لباس خیلی توفیر دارد. دقیقا می‌دانی قرار نیست دیگه اتاق نوجوانی‌هات را داشته باشی...&lt;br /&gt;بماند.&lt;br /&gt;مشکل‌ترین قسمت‌های اسباب‌کشی تمام شده و فقط مانده فکری به حال کتاب‌ها بکنیم. با آن همه کاری که باید انجام میشد، خوشحالم که نتیجه‌ی کار بد از آب در نیامده. حالا خانه‌ی کوچک قشنگی داریم و پیگیر خرده‌کاری‌های زندگی جدیدمانیم.&lt;br /&gt;بعد از مستقر شدن بیشتر باید بنویسم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7947767844809292547?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7947767844809292547/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7947767844809292547' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7947767844809292547'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7947767844809292547'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/09/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8947416068377777132</id><published>2011-07-28T17:29:00.000+04:30</published><updated>2011-07-28T17:29:23.414+04:30</updated><title type='text'>غر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آمده ام یزد پیش فاطمه درس بخوانم. احتیاج به یه خلوت داشتم و این مغایرتی با حضور فاطی نداشته هیچ وقت. من و فاطی گاهی کفر هم را در میاوریم ولی روی اعصاب هم نیستیم. خوبیم با هم. خانه ی فاطی یه زیرزمین نسبتا دل باز است با دو اتاق گل و گشاد و راحت. همان روز اول افتادم به جان اتاق دومی و حسابی تر و تمیزش کردم. وسایلم را چیدم و در کل اتاق خوبی از آب در آمده.&lt;br /&gt;خیلی احساس راحتی و نشاط داشتم چند روز اول. خوب درس می خواندم و کارها هم خوب پیش میرفت.&lt;br /&gt;منتهی هر جایی که مامان باشد دست آخر همین طوری میشود. قرار بود مامان برگردد بندر که بر نگشت. برای خاطر ما مانده. کارهامان را انجام میدهد که مثلا بتوانیم با خیال آسوده درس بخوانیم. ولی نتیجه&amp;nbsp; معکوس شده. همیشه هر جا مامان هست مهمان زیاد میشود. این خاصیت منش مامان است. ذاتا پذیرنده است. کسی هم البته برای خوشگذرانی نیامده اینجا. بحث مهمانی و اینها هم نیست. کارهای عقب مانده، درمان، جلسات آموزشی ، آدم ها به این دلایل اینجا جمع شده اند. ولی آخرش توفیری در سرنوشت من که ندارد.&lt;br /&gt;درس خواندن من جور خاصی است. مرده شور م ببرد. موقع درس خواندن باید حتما سکوت برقرار باشد. در این مواقع تقریبا سخنرانی می کنم. باید مطمئن باشم کسی دور و برم نیست که صدام را بشنود. تکرار جملاتم را بشنود، توضیح دادن خودم به خودم را بشنود، اینجوری ام. اصلا برای همین فرار کردم آمدم یزد. حالا مامان اینجا را هم با روی گشاده اش تبدیل کرده به مهمانسرا.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;متنفرم که از آدم توقع دارند توی اتاقش بماند و بی توجه به سر و صدای گفتگوها، خنده ها، صدای تلوزیون، بوی ماهی کباب شده، درد و دل ها، شنیدن خبرهای بد، خبرهای خوب، حضور آدم های نسبتا غریبه یا کاملا آشنا، درس بخواند..&lt;br /&gt;طلبکار هم هست چرا درس نمی خوانم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8947416068377777132?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8947416068377777132/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8947416068377777132' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8947416068377777132'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8947416068377777132'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/07/blog-post_28.html' title='غر'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6853576240280654596</id><published>2011-07-10T03:48:00.001+04:30</published><updated>2011-07-10T03:56:42.688+04:30</updated><title type='text'>درد دارد که کسی را اینطوری از دست داده باشی و قانون ساکت باشد...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;من از آن آدم‌های خشن طرفدار مجازات اعدام هستم. این را زودتر بگویم که ریا نشود!&lt;br /&gt;حقیقتش به نظرم جامعه‌ی ما ظرفیت ناگهانی حذف یا اصلاح بعضی از قوانین کیفری را ندارد. لااقل مطمئنم در کوتاه مدت ندارد. کار من هم نیست که بنشینم تز بدهم چکار باید بکنیم که به آن قله‌ی پر افتخار حذف قانون مجازات اعدام برسیم و یا از این جور چیزها...&lt;br /&gt;من فقط می‌گویم این اشتباه است که همه را به یک چوب برانیم یا همه را به یک چوب نرانیم!&lt;br /&gt;(به عنوان مثال من طرفدار مجازات اعدام هستم منتهی صدالبته نه برای کسانی که در کودکی مرتکب قتل شده‌اند، و یا اینکه مخالفم با قانونی که به ولی دم اجازه‌ی قصاص و یا تبرئه می‌دهد) اما به طور کلی من با مجازات اعدام برای کشوری که ظرفیت بالقوه‌ی سرشاری برای جنایت‌های دسته‌جمعی دارد حتی، موافقم.&lt;br /&gt;دیروز توی تاکسی مادری داشت نقل حکم پسرش ناله می‌کرد. به صرف مادر بودن حق داشت البته و این خیلی سنگندلی عظیمی خواهد بود اگر آدم این را کتمان کند. ازش بابت ماجرا پرس و جو کردم و معلومم شد که پسرش مست بوده و با تعدادی از هم‌پیاله‌هاش داشته جولان میداده توی خیابان‌های محله‌شان، و بعد با شیشه زده سینه‌ی مقتول را شکافته. تصور کنید با شیشه و اینکه مقتول جوان بیست و هفت ساله‌ای بوده که یک دختر سه ساله داشته که شاهد ماجرا بوده یعنی درست پیش چشمان یک دختربچه‌ی سه ساله خون فواره زده و ریخته کف آسفالت و اینکه پدر مقتول پاش را توی یک کفش کرده که قاتل را اعدام کند، من برام درد داشت به یک مادر نظرم را بگویم ولی نظرم را اینجا که می‌توانم بگویم، موضوع ابدا درباره انتقام نیست. و حتی موضوع بر سر این نیست که باید حکومت چه میکرده یا چه نمی‌کرده که اصلا این آدم نرود سمت شیشه به دست گرفتن و توی خیابان عربده کشیدن. الان این اتفاق رخ داده و هیچ توجیهی هم نمی‌تواند آن خانواده را از داغدار شدن مصون کند.&lt;br /&gt;موضوع درباره‌ی این است که ما لااقل در کوتاه مدت ضمانت دیگری سراغ نداریم برای اجرای عدالت. و خودم هم می‌دانم که حالا مگه با این میزان اعدام‌ها چیزی عوض شده یا آمار پایین آمده؟ نه، پایین نیامده هیچ، بیشتر هم شده. قبول. ولی چه باید کرد؟&lt;br /&gt;تو را به خدا اینقدر ابرو بالا ندهید و ژست‌های سازمان مللی نگیرید. یارو ثابت کرده این قابلیت را دارد که بریزد توی خانه مردم، در عین خونسردی زنان یک مهمانی را به فجیع‌ترین شیوه‌ای آزار بدهد، هتک حرمت کند و ککش هم نگزد. که توانسته چون عشقش کشیده سیاه مست کند و خودش را سلطان جنگل بداند و روبروی یک طفل سه‌ساله دقیقا یک طفل، سینه‌ی یک پدر جوان را بدرد، که چون لر است و تفنگش، گلوله بکارد توی سینه‌ی بابای فردوس و بعد هم بیست و شش سال خوش و خرم به این دلیل که ولی ‌دم، مادربزرگش بوده برای خودش بچرد و حتی پشیمان هم نباشد، اندوهگین هم نباشد، شرمنده هم نباشد لااقل.&lt;br /&gt;یا اینکه چون &lt;a href="http://ebrat.ir/?part=news&amp;amp;inc=news&amp;amp;id=33616"&gt;دختری&lt;/a&gt; را می‌خواسته‌ برای خودش، بزند دخترک را توی روز روشن جلوی چشم کلی آدم قیمه قیمه کند که لابد دست هیچ نر دیگری غیر عزرائیل نیفتاده باشد..&lt;br /&gt;من مخالف این نیستم که شانس دوباره‌ای برای زندگی به این آدم‌ها داده شود، چون فکر نمی‌کنم از صدای شکسته‌ شدن گردن یک انسان یا لرزش پاهاش در هوا لذت ببرم. ولی مخالف این هستم که این شانس دوباره را حق مسلم این آدم‌ها بدانیم.&lt;br /&gt;قطعا این حق مسلم وجود دارد ولی این حق از آن کسی بوده که ناغافل کشته شده. غافلگیر شده، آرزوها و توانایی‌ها و عشقش به حیات، به خاطر هوس، طمع و یا خشم دیگری، وارد نیستی شده. و این حق مسلم از آن خانواده‌ای بوده که با شنیدن خبری اینچنین هولناک از درون متلاشی می‌شود. و من سوالم از فرشاد اینه که تا بحال عضوی از یک خانواده‌ی مصیبت‌دیده بوده؟ خانواده‌ای که به ناحق درگیر چیزی اینهمه پیچیده و دهشتناک شده باشد؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6853576240280654596?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6853576240280654596/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6853576240280654596' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6853576240280654596'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6853576240280654596'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/07/blog-post_10.html' title='درد دارد که کسی را اینطوری از دست داده باشی و قانون ساکت باشد...'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-1944340986758837224</id><published>2011-07-07T03:49:00.000+04:30</published><updated>2011-07-07T03:49:58.711+04:30</updated><title type='text'>سیف فرغانی : هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد</title><content type='html'>&lt;iframe src="http://www.youtube.com/embed/Ah_ZiNs4Ryo?fs=1" allowfullscreen="" frameborder="0" height="344" width="425"&gt;&lt;/iframe&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-1944340986758837224?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/1944340986758837224/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=1944340986758837224' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1944340986758837224'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1944340986758837224'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/07/blog-post.html' title='سیف فرغانی : هم مرگ بر جهان ِ شما نیز بگذرد'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://img.youtube.com/vi/Ah_ZiNs4Ryo/default.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2461946719358447022</id><published>2011-06-23T18:48:00.001+04:30</published><updated>2011-06-23T19:25:53.755+04:30</updated><title type='text'>برای محمد نوری‌زاد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;راستش &lt;a href="http://www.greencorrespondents.com/2011/06/blog-post_7706.html"&gt;" فردایی که زیاد دور نیست"&lt;/a&gt;، دور است آقای نوری‌زاد...&lt;br /&gt;آنقدری دور هست که برای من رسیدن یا نرسیدنش، دیگه علی‌السویه شده باشد.&lt;br /&gt;راستش شرم داشتم از گفتن این. ولی برای نسل من، که کودکی و نوجوانی و حالا هم، جوانیش را تباه شده در آرمان‌های خام پدر و مادرش می‌بیند، فردا اگر هم برسد، اگر برسد، با همین کیفیت که شما آرزو کرده‌اید حتی، دیگه چیزی برای بخشیدن به ما ندارد...&lt;br /&gt;آقای نوری‌زاد، ما پس‌مانده‌‌های یک سیل‌ایم. همان قدر گل‌آلود و ویران. همان‌قدر خسته.&lt;br /&gt;بعد سیل هیج فردایی وجود ندارد. فقط قحطی و درد است.&amp;nbsp; این را باید شما و پدر من، سی و یک سال پیش می‌دانستید.&lt;br /&gt;من دلگیرم از همه‌تان.&lt;br /&gt;تمام شده آقای نوری‌زاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2461946719358447022?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2461946719358447022/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2461946719358447022' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2461946719358447022'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2461946719358447022'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_23.html' title='برای محمد نوری‌زاد'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-464234089002836535</id><published>2011-06-21T19:06:00.002+04:30</published><updated>2011-06-21T19:12:03.288+04:30</updated><title type='text'>تا حالا دیده‌اید کسی برای یک رشته دانشگاهی پست عاشقانه بزند؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;هیجان‌زده‌ام امروز. از حالا می‌توانم برای کنکور درس بخوانم.&lt;br /&gt;گروه ادبیات دانشگاه هرمزگان گروه رو به رشدی است. شاید مسائلی باشد که آنجا آدم را آزار می‌دهد، ولی همیشه معتقد بوده‌ام و اصرار داشته‌ام که این گروه امکان رشد را برای ادبیات فارسی، به قدر سهم خودش فراهم می‌کند. اصرار گروه من، برای برخودی تازه با ادبیات، آنجور که من دوست دارم یعنی، شایسته‌ی دست مریزاد است. آن هم توی روزگاری که انگاری، هیچ چیز امیدبخشی قرار نیست اتفاق بیفتد. حالا گروه ادبیات دانشگاه هرمزگان، گرایش تازه‌ای را به مقطع کارشناسی‌ارشد اضافه کرده، و این یعنی خبرهای تازه.&lt;br /&gt;یکی از رشته‌هایی که به سختی تن به گرایش داده و می‌دهد، همین ادبیات است. این خوشحالی بی‌اندازه‌ی مرا توجیه می‌کند. این مقاومت هم از درون ادبیات آکادمیک وجود داشته،&amp;nbsp; و هم از سمت آموزش عالی. جالب اینکه هر دو گروه هم استدلال‌شان این است که ادبیات نیازی به این ندارد که به سمت و سوی تازه‌ای برود. که همین‌ را شما بدانید و بخوانید و تمام کنید کفایت می‌کند. هر کدام هم نیتی دارند از طرح این کشف&amp;nbsp; ِ مهم‌شان.&lt;br /&gt;گروه من این را باور ندارد. من از سال هشتاد و سه که در این دانشگاهم تلاش صادقانه‌ی اساتیدم را دیده‌ام برای ایجاد فضایی نو در کلاس‌ها، در گروه، و حتی در دانشگاه.&lt;br /&gt;گرایش ادبیات کودک، برای من ثمره‌ی هفت سال احساس نیاز است. نیازی که هم از جانب گروه بوده و هم از جانب دانشجوها. (صد البته نه همه‌شان). امروز وقتی دکتر دهقانیان سرفصل دروس را برایم خواند، تعجب کردم از اینکه چرا اینها اینقدر، با ایده‌آل‌های ازلی من هماهنگ است آخه. گرایش تازه، پلی است میان ادبیات، روانشاسی، جامعه‌شناسی و فلسفه...&lt;br /&gt;دیگه از خدا چی باید بخواهم یعنی؟!&lt;br /&gt;دارم از خوشی می‌میرم. محض اطلاعاتان یک دانه عربی هم (اعم از صرف یا نحو) درش موجود نیست. خود این یعنی، هلو! &lt;br /&gt;شبیه جیمبو شده‌ام از شدت انگیزه و انرژی و سرعت پردازش الان....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-464234089002836535?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/464234089002836535/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=464234089002836535' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/464234089002836535'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/464234089002836535'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_21.html' title='تا حالا دیده‌اید کسی برای یک رشته دانشگاهی پست عاشقانه بزند؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2595069142897144844</id><published>2011-06-20T11:42:00.000+04:30</published><updated>2011-06-20T11:42:54.902+04:30</updated><title type='text'>صدای زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از اولش هم می‌خواستم سر چهارراه پیاده شوم و باقی مانده‌ی راه را تا خانه، کرایه‌ی بیخود ندهم. به خصوص که ماشین هم بوی شدید ماهی می‌داد و دیگه تحملش را نداشتم. نزدیک که شدیم به دانشگاه پیام‌نور، صدای زن را شنیدم. نگاه کردم به راننده، ولی در حالتش تغییری ایجاد نشد، منتهی من ناگهان حسش کردم. چیزی از درون سینه‌ام قصد&amp;nbsp; ِ گریز کرده بود. خیز برداشته بود برای جهیدن. چنان ضربه‌هایی می‌زد که یقیین کردم دارد خودش را به سوی صدای زن پرتاب می‌کند. حالا دانشگاه را رد کرده بودیم و من ضرب‌الاجلی تصمیم خودم را گرفته بودم. گفتم آقا سر چهارراه بپیچ دست راست. یارو پیچید. من استرس داشتم نکند زود برسیم. هدایتش کردم به سمت خانه که بیشتر کشش داده باشم. گفت دربستی. گفتم باشه. فقط نمی‌خواستم جدا بیفتم از زن. از آن لحن. از آن پیچش‌هایی که در صداش ایجاد می‌شد. از چیزی که درون سینه‌ام اتفاق افتاده بود. تصاویر به سمتم لیز می‌خوردند. هجوم می‌آوردند به سمت شقیقه‌هام. تمام مصیبت‌هایی که کشیده‌ایم، تمام معصیت‌هایی که کرده‌ایم، تمام عشقی را که داشته‌ایم، تمام نفرتی را که تحمل کرده‌ایم..&lt;br /&gt;رسیدیم در خانه. دیدم راننده گیج شده که چرا حساب نمی‌کنم. گفتم اجازه بده من این را تا آخر بشنوم. گفتم هرچقدر معطل شدی حساب می‌کنم. برگشت یک جور ِ مهربانی نگاهم کرد. دیدم دست برد سمت ضبط. زد اول آهنگ آمد. زن دوباره شروع کرد به ساده کردن جهان. به خلاصه کردنش. انگاری هیچ‌چیزی غیر از تفسیر او وجود ندارد. نشستیم و دوتایی آهنگ را شنیدیم. من و راننده‌ی تاکسی. فکر کردم بیچاره معطل هوس من شده.&lt;br /&gt;زبان باز کرد ناگهان که: آدم یاد چیزهایی می‌افتد که دوست داشته و از دستشان داده و دیگه هرگز نمی‌تواند داشته باشدشان.&lt;br /&gt;دیدم چقدر احمق بوده‌ام. که او خیلی بهتر از من صدای زن را فهمیده. فریادش را، ضجه‌هاش را. احساس شرم کردم که اینقدر هول‌هولکی مردم را قضاوت می‌کنم.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;کرایه را مهمان راننده شدم. بدون اینکه توضیحی براش داشته باشد فقط گفت که لازم نیست چیزی را حساب کنم و رفت..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صدای زن را از اینجا می‌توانید بشنوید یا دانلود کنید:&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/6ktwPFJW/Yasmin_Levy_-_La_Alegria.html"&gt; Yasmin Levy- La Alegrie&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2595069142897144844?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2595069142897144844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2595069142897144844' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2595069142897144844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2595069142897144844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_20.html' title='صدای زن'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6559474964242943435</id><published>2011-06-19T22:11:00.001+04:30</published><updated>2011-06-19T22:14:32.258+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهانه‌های کوچک خوشبختی'/><title type='text'>بهانه‌های کوچک خوشبختی - سوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behzadsadeghi.persiangig.com/zahra/image/IMG_0685.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://behzadsadeghi.persiangig.com/zahra/image/IMG_0685.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;این یک راز بود که دارم برملاش می‌کنم.&lt;br /&gt;من شیفته طنین الرحمن بوده‌ام همیشه...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6559474964242943435?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6559474964242943435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6559474964242943435' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6559474964242943435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6559474964242943435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_3030.html' title='بهانه‌های کوچک خوشبختی - سوم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8642583220607526583</id><published>2011-06-19T02:18:00.003+04:30</published><updated>2011-06-19T02:33:20.758+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خسته‌ام. شاید این منصفانه نباشد. ولی خسته‌ شده‌ام. همه چیز این خانه برام عوض شده. با اینکه در واقعیت هیچ کدام از مناسبات اینجا عوض نشده، نه آدم‌هاش، نه قوانینش و نه آنچه درش روی می‌دهد. شاید هم مشکل همین باشد. بیست و چهار سال توی این خانواده بوده‌ام. همه چیزش را از حفظم. تمام سوراخ سمبه‌هاش را می‌شناسم. از همه‌ی قوانینش خبر دارم. خیلی‌هاش را باور دارم حتی. ولی دیگه نمی‌خواهمش. لااقل اینجوری نه.&amp;nbsp; نمی‌خواهم کنترلی روی محیطی که درش زندگی می‌کنم نداشته باشم. یا اگر دارم آنقدری نباشد که بتواند آرامم کند.&lt;br /&gt;دیگه نمی‌توانم مدام هی هر روز مکالماتی را بشنوم که بیست و چهار سال شنیده‌ام. هر روز توقعاتی را اجابت کنم که بیست و چهار سال ازم داشته‌اند. نمی‌توانم بیشتر از این کارهای حفظی بکنم. که هر روز سر یک ساعتی در بزنند و من بدانم پشت در کیه. دیگه تحمل این را ندارم که نتوانم پنجره‌ی اتاقم را باز کنم چون توری سیمی‌ش تکیده شده و امکان دارد جک و جانور وارد اتاقم شود. دیگه تحمل ندارم ببینم چیزهایی که از وقوعشان در خانه عصبانی می‌شوم، خیلی راحت پیش چشمم اتفاق می‌افتد. دوست ندارم نتوانم به بقیه بفهمانم از دیدن خرت و پرت روی جاکفشی عصبانی می‌شوم. که وقتی دایی‌هام در را باز می‌گذارند به امان خدا و توی چهارچوب می‌ایستند به حرف زدن، که وقتی با کفش می‌آیند توی حال، اینها من را ناراحت می‌کند. که از تماشای سریال موقع ناهار خوردن متنفرم. که دوست ندارم لباس‌های شسته را آن مدلی که توی قانون خانواده‌ی ما وجود دارد روی بند رخت پهن کنم. که دلم می‌خواهد وقتی توی اتاقم هستم کسی دم به دقیقه صدایم نزند... مسلما چیزهای دیگه‌ای هم هست البته.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;شاید واقعا انصاف نباشد. ولی نمی‌توانم کاری بکنم. هر چه به شروع زندگی‌م با بهزاد نزدیک‌‌تر می‌شوم، حساس‌تر می‌شوم. زودتر می‌رنجم. بیشتر می‌رنجانم. می‌دانم این&amp;nbsp; زشت است برای من. اما حس می‌کنم این بیشتر خاصیت طبیعت است تا بی‌انصافی من.&amp;nbsp; دلم می‌خواهد زودتر بروم و قوانین خودم را وضع کنم. راه خودم را بروم. نقش خودم را بازی کنم. &lt;br /&gt;اتاقم، اتاقی که همیشه براش آواز می‌خواندم: " ای کاش آدمی، اتاقش را، همچون بنفشه‌ها، می‌شد با خود ببرد، هر کجا که خواست" حالا برام تبدیل به زندان شده. دیگه تحملش را ندارم. احتیاج دارم که حریم خصوصی بزرگتری داشته باشم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8642583220607526583?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8642583220607526583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8642583220607526583' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8642583220607526583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8642583220607526583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_19.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8082839491838229410</id><published>2011-06-17T13:33:00.001+04:30</published><updated>2011-06-17T13:36:13.703+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آش‌فروشی چهارراه سازمان برام، آش‌فروشی خاصی است. جایی بزرگتر از یک آش‌فروشی توی قلبم دارد. روزهای مدرسه، حتی در گرم‌ترین‌هاش، (منهای وقت‌هایی که خود آش‌فروشی تعطیل بود)، با بچه‌ها، نوجوانی‌مان را آنجا سپری می‌کردیم. جاهای دیگری هم بود که خاطرشان را می‌خواستیم. ولی آش‌فروشی چهارراه سازمان، با آن بوی سبزی پخته‌ای که می‌داد و با میزهای جلوی مغازه، کامل‌ترین پاتوق‌مان بود.&lt;br /&gt;چند روز پیش که با بهزاد خیابان سازمان را پایین می‌آمدیم، ازم خواست بنشینیم کمی آش بخوریم.خوشحال شدم بابت خل‌بازی‌&amp;nbsp; ِ پیشنهادیش. سفارش یک کاسه کوچک دادیم برای خودمان، و یک کاسه بزرگ‌تر برای مامان‌اینا.&lt;br /&gt;ساعت پنج و نیم بعد از ظهر، زیر سوز آفتاب نشستیم به آش&amp;nbsp; ِ داغ خوردن، روی صندلی‌های جلوی مغازه، . مثل خاطرات من. بعدتر صاحب‌مغازه آمد بیرون و کمی با بهزاد دربار‌ه‌ی تازه داماد بودن شوخی کرد. گیج شده بودیم که از کجا فهمیده. ولی اهمیتی نداشت. خندیدیم بابت شوخی‌هاش. بعد هم بابت شعری که در مدح آش و شیراز، روی ظرف‌های یک‌بار مصرف ِ مغازه چاپ کرده بود.&lt;br /&gt;داشتیم می‌خندیدیم. بهزاد لای خنده‌ها گفت: برای همین چیزهاست که نمی‌تواند به فکر زندگی در یک کشور دیگه باشد. یاد دوسال پیش خودم افتادم که در اوج ناامیدی تصمیم گرفتم بمانم. فقط چون نمی‌توانستم فکرش را بکنم چطور می‌توانم شبیه یک غیر ایرانی شاد باشم، یا چطور مثل یک غیرایرانی غمگین شوم...&lt;br /&gt;در هر حال غصه‌دار هم شدم، که چرا پیش‌فرض همه‌ی ماها رفتن شده، و حالا برای ماندن است که باید دلیل داشته باشیم.&lt;br /&gt;آش‌فروشی چهارراه سازمان تداعی همه‌ی اینها بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8082839491838229410?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8082839491838229410/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8082839491838229410' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8082839491838229410'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8082839491838229410'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6739405526195704840</id><published>2011-06-15T18:52:00.000+04:30</published><updated>2011-06-15T18:52:38.750+04:30</updated><title type='text'>برای فراموش کردن، برای به یاد آوردن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://behzadsadeghi.persiangig.com/zahra/image/IMG_0637.JPG" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://behzadsadeghi.persiangig.com/zahra/image/IMG_0637.JPG" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;لحظه‌های دلتنگی روی این‌ سیم‌ها حرکت می‌کنم. بالا می‌روم روی پرده‌ها، پایین‌ میایم ازشان. دل می‌دهم به نوایی که شروعش کرده‌ام، تناسب میزان‌ها را مرور می‌کنم، سماجت می‌کنم، عرق می‌ریزم، بحث می‌کنم، لذت می‌برم، تنبیه می‌کنم خودم را، بازی می‌کنم، دل می‌سپارم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6739405526195704840?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6739405526195704840/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6739405526195704840' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6739405526195704840'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6739405526195704840'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_2424.html' title='برای فراموش کردن، برای به یاد آوردن'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2967823301934477844</id><published>2011-06-15T12:45:00.002+04:30</published><updated>2011-06-15T13:11:00.461+04:30</updated><title type='text'>خسته شده ام بسکه حساب شرایط آدم ها را کرده ام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دلم می‌خواهد دست بدهد، توی صورت چند نفر زل بزنم و آنچه را که لایقش هستند، بگویم بهشان. بدم می‌آید از این همه ادب و اخلاقی که به خرج می‌دهم در برابر آدم‌های بی‌شرم و بی‌شعور. از این صبر و متانتی که در برابرشان دارم. در برابر آدم‌هایی که ذره‌ای لیاقت این را ندارند که بخواهی مراعاتشان را بکنی.&lt;br /&gt;اولا دلم می‌خواهد بروم هرچه نه بدترش را بکوبم توی صورت آن راننده‌ی تاکسی که چند روز پیش اشکم را در آورد با وقاحتش، با خودخواهیش، با زروگویی بی‌حد و اندازه‌اش، که چون ماشین خودش است این حق را دارد که مسافرش را تحقیر کند،&amp;nbsp; بروم داد بزنم توی صورتش بهش بگویم چقد آدم کثیفی است، چقد تا آن اندازه‌ای که می‌توانسته انسان کثیف و آشغالی است،&amp;nbsp; یا دلم می‌خواهد بروم به میم بگویم که چقدر آدم نفهمی است. چقدر نمی‌فهمد حریم آدم‌ها را، چقدر بی‌ادب و وقیحانه است خواسته‌هاش، توقعاتش، حضورش حتی، یا مثلا بروم به الف بگویم که چقدر زننده است رفتارش وقتی سرگرم مسخره کردن مردم است، دست اندختنشان، تحقیر کردن کسی، که این نشان دهنده‌ی جالب بودن آدم نیست، نشان دهنده‌ی این است که چقدر آدم عوضی است. دلم می‌خواهد بروم پیش معلم فیزیک دبیرستانم و بهش بگویم که یک معلم کودن است، خیلی کودن‌تر از آنچه روزمه‌ی کاریش نشان می‌دهد، خیلی کودن‌تر از آنچیزی است که لیاقت داشته باشد سرنوشت یک نوجوان را به دستش بدهند، که حتی لیاقت این را ندارد که علف هرز پرورش بدهد چه برسد به کلاس کلاس آدمیزاد، دلم می‌خواهد برم داد بزنم توی صورت این راننده‌هایی که سر پیچ‌ها پارک می‌کنند، از سمت راست سبقت می‌گیرند، از توی خیابان‌های بیست متری با سرعت بالای هشتاد تا رد می‌شوند، از خیابان‌های یک‌طرفه هر جوری که دلشان بخواهد عبور ‌میکنند. دلم می‌خواهد به تک تکشان بگویم با این میزان از خودخواهی و منفعت‌طلبی شخصی‌شان، لیاقت ِ داشتن یک مملکت خوب را ندارند. که این مملکت ِ هر کی هر کی از سرشان هم زیاد است...&lt;br /&gt;مستاصل شده‌ام از دست آدم‌هایی که باهاشان زندگی می‌کنم. خسته شده‌ام بسکه در برابر گستاخی و بی‌احترامی غیرمستقیم ادب را رعایت کرده‌ام. بسکه هی به خودم نهیب زده‌ام که اگه آن راننده تاکسی اینطور رفتار می‌کند دلیلش خستگی از فشاری است که تحمل می‌کند در روز، اگه میم اینقد نفهم است دلیلش این است که هرگز کسی بهش یاد نداده حریم خصوصی یک آدم چقدر حرمت دارد، که اگر این راننده‌ها اینقدر خودخواهند لابد به خاطر این است که اساسا کسی که نان شبش در گرو چک و سفته و قرض و قوله است دغدغه‌ی رعایت حقوق دیگران را در ته لیست اولویت‌هاش دارد و اینها، که اگر معلم فیزیک دبیرستانم کودن بود، که اگر یک فاجعه بود حتی، تقصیر خوشد نیست، تقصیر سیستمی است که معلم‌های کودن براش باارزش‌تر از معلم‌های باهوش هستند.&lt;br /&gt;(گرچه درباره‌ی الف هیچ بهانه‌ای وجود ندارد غیر همان عوضی بودنش)&lt;br /&gt;ولی گاهی خسته می‌شوم جدا. برام مهم نیست که چرا این‌ آدم‌ها رفتارهایی تا این اندازه وقیحانه دارند. گاهی نمی‌توانم هیچ جوره این را برای خودم حل کنم. نمی‌توانم ببخشمشان. یا اینکه از ادبی که در برابرشان به خرج می‌دهم عصبانی نباشم. گاهی مستاصل می‌شوم. به خودم برای متانت&amp;nbsp; ِ غیرقابل دفاعم بد و بیراه می‌گویم.دردم آمده. بس است تو را به خدا. دلم می‌خواهد بروم توی یکی غاری چیزی کپه‌م را بگذارم سیصد سال بعد بیدار شوم ریخت هیچ کدامشان را نتوانم ببینم دیگه..&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2967823301934477844?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2967823301934477844/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2967823301934477844' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2967823301934477844'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2967823301934477844'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post_15.html' title='خسته شده ام بسکه حساب شرایط آدم ها را کرده ام'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-290843246256329747</id><published>2011-06-05T18:58:00.000+04:30</published><updated>2011-06-05T18:58:28.928+04:30</updated><title type='text'>گل‌نسا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;قاعدتا باید اینطوری میشد. یعنی بی‌بی گل‌نسا باید می‌مرد. بی‌بی گل‌نسا بی‌بی مامانم بود. خیلی فرتوت شده بود. آنقدری که وقتی نگاهش می‌کردم از دیدنش عصبانی می‌شدم. آنطوری زنده‌ ماندنش، بی‌احترامی به خاطراتی بود که همه‌مان ازش داشتیم. چشم‌هاش با آب سیاه پر شده بود. هیچ‌چیزی نمی‌دید. افتادگی رحمش، تبدیل به فاجعه شده بود. رحم کاملا بیرون بود. به خاطر کهولت سن، عمل کردنش را غیرممکن تشخیص دادند. به شدت لاغر شده بود. پوستی بود به استخوان. دندان مصنوعیش بلا استفاده گوشه‌ای خاک می‌خورد. معده‌اش غیر سوپ تحمل هیچ چیز دیگری را نداشت. اتاقش را با هر فوت و فنی هم که تمیز می‌کردند، همیشه بوی ادرار می‌داد. کنترلی نداشت.. تمام وقت خواب بود و خواب نبود. حساب روز و شب از دستش در رفته بود. چند ماه آخری که زنده بود، یعنی آنجوری زنده بود، با آن وضعیت، حساب زمان هم از دستش در رفته بود. با مرده‌ها حرف می‌زد. با آدم‌هایی از گذشته. با سایه‌ها. مدام با آن‌ها بود. باهاشان حرف می‌زد، باهاشان می‌خندید، باهاشان گریه می‌کرد، شروند می‌زد. برای پسر مرده‌اش می‌خواند. با سوز می‌خواند. مامان هر روز می‌رفت دیدنش. حمامش می‌داد، موهاش را شانه می‌زد، می‌بافت، حنا می‌گذاشت کف دستش، لباسش را عوض می‌کرد، مهربانی می‌کرد بهش. ولی بی‌بی نمی‌فهمید. نمی‌شناختش. با آدم‌های دیگری بود. با مادر جوانمرگ شده‌اش حرف می‌زد. با مردی که عاشقش بود و هرگز آنجوری که توی قصه‌هاش اتفاق می افتاد، به وصالش نرسید. ما را نمی‌دید. گاهی، لحظات کوتاهی اتفاق می‌افتاد که به هوش می‌آمد. می‌گفت خواب فلانی را دیده، ولی ما می‌دانستیم که خواب ندیده. بیدار بود. می‌فهمیدیم که بی‌بی، جایی میان ما و آنها ایستاده. بین زندگی و مرگ.&lt;br /&gt;من دیگر نمی‌توانستم دوستش داشته باشم. فقط&amp;nbsp; برایش احساس ترحم می کردم. مامان اصرار می‌کرد بروم دیدنش، ببوسمش، بهش ادای دین کنم. من نمی‌رفتم. نمی‌توانستم. ازش می‌ترسیدم. از آنچه که به آن تبدیل شده بود وحشت داشتم. انسان نبود، فقط سایه‌ای از زندگی بود. نشانه‌ای از چیزی که تمام شده. از تماشایش در آن وضعیت، متنفر بودم. گاهی خیال می‌کردم نکند همان جوری که دارم نوازشش می‌کنم بمیرد. گرچه دست آخر همین‌طور هم شد.&lt;br /&gt;چیزی که همیشه بعد بی‌بی آزارم داد این بود که هرگز نتوانستم بفهمم بی‌بی واقعا کی مرد. برای همین هم نشد گریه کنم برایش. مثل گریه‌ای که باید برای مادری مرده کرد...&lt;br /&gt;دلم می‌سوزد...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-290843246256329747?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/290843246256329747/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=290843246256329747' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/290843246256329747'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/290843246256329747'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/06/blog-post.html' title='گل‌نسا'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-1519839395957661346</id><published>2011-05-25T21:34:00.002+04:30</published><updated>2011-06-19T22:12:58.666+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهانه‌های کوچک خوشبختی'/><title type='text'>بهانه‌های کوچک خوشبختی- دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یاد این لطیفه‌ - معمای مسخره‌ی تو افتادم که آن‌وقت‌ها تو یک جور خوبی تعریف می‌کردی‌ش و من غش‌غش می‌خندیدم:&lt;br /&gt;&lt;b&gt;-اگه گفتی فرق کلاغ چیه؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;-معلومه، این بالش از اون بالش مساوی‌تره....&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-1519839395957661346?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/1519839395957661346/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=1519839395957661346' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1519839395957661346'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1519839395957661346'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/05/blog-post_25.html' title='بهانه‌های کوچک خوشبختی- دوم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3164776746940015162</id><published>2011-05-24T00:37:00.004+04:30</published><updated>2011-06-19T22:13:31.078+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='بهانه‌های کوچک خوشبختی'/><title type='text'>بهانه‌های کوچک خوشبختی- اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همه چیز به کنار. من آن لحظه‌های قبل از طلوع خورشیدی را دوست دارم که از خواب می‌پرم، با تشویش سرم را بر‌میگردانم، زل می‌زنم به تو، خودم را می‌سرانم لای بازوهات و دوباره دل به خواب می‌دهم..&lt;br /&gt;همین. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3164776746940015162?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3164776746940015162/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3164776746940015162' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3164776746940015162'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3164776746940015162'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/05/blog-post_24.html' title='بهانه‌های کوچک خوشبختی- اول'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3036501388976571393</id><published>2011-05-22T12:20:00.000+04:30</published><updated>2011-05-22T12:20:49.704+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شعار هفته‌ی سلامت امسال یادتان هست؟ &lt;b&gt;"مقاومت در برابر داروهای ضدمیکروبی یک تهدید جهانی" ؟&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;چهار روز است توی خانه افتاده‌ام به عطسه و سرفه و آبریزش بینی و از اینجور چیزهای دل‌غشه. لجوجانه نرفتم دکتر. که مثلا با دارو درمان خانگی خودم را روبراه کنم. مثل بچگی‌هام. از همان روز اول هم خودم را بستم به جوشانده‌های خانگی، آویشن و رازیانه و غیره. بعد هم شیر و عسل، تند و تند پشت سر هم، درضمن چهار روز است هیچ چیزی نجویده‌ام به جز جو‌ی پرک شده‌ی درون سوپ.&lt;br /&gt;بیشتر از همه اینکه، حالم از هر چی استراحت کردن است به هم می‌خورد. این چهار روز سه تا کتاب توی تختم تمام کرده‌ام.&lt;br /&gt;ولی به هر حال مجبور شدم برای امروز یک نوبت از متخصص گوش و حلق و بینی‌ بگیرم. به اندازه اپسیلونی احساس بهبود ندارم.&lt;br /&gt;مطمئنا شبیه یک فیلم وحشتناک خواهد بود. حس می‌کنم دارم شامل یک تهدید جهانی می‌شوم. احساس خیلی بدی است. به خصوص اگر آبریزش بینی‌تان هم قطع نشود...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3036501388976571393?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3036501388976571393/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3036501388976571393' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3036501388976571393'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3036501388976571393'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/05/blog-post_22.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2730690817466375893</id><published>2011-05-18T02:28:00.004+04:30</published><updated>2011-05-18T02:53:36.349+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;عمیقا باور دارم در تمام این سالها از همه‌ی آنهایی که گلیم‌کشی بلدند آدم بهتری بوده‌ام. به مراتب بهتر بوده‌ام.آنچنان که ماوای همه‌شان من بوده‌ام. در شادی‌شان و در غصه‌شان و در ترس‌شان...&lt;br /&gt;می‌نشینم و پیش درآمد را می‌زنم...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2730690817466375893?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2730690817466375893/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2730690817466375893' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2730690817466375893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2730690817466375893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/05/blog-post_18.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8542119426389781561</id><published>2011-05-16T01:37:00.001+04:30</published><updated>2011-05-16T01:43:56.051+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یکی از چیزهایی که در مورد سه‌تار زدن دوست دارم، اعتماد به نفسی است که این روزها لازمش دارم و نواختن برایم میسرش می‌کند. اینجور که من از خودم دور شده‌ام و از آنچه می‌شناخته‌ام، نواختن&amp;nbsp; ِ چیزی که می‌خوانی، احتیاج به تمرکز زیادی دارد و من این روزها عجیب حواسم پرت است.&lt;br /&gt;قسمتی از روزهام به تمرین و ممارست و تمرکز سپری می‌شود. شدیدا احتیاج دارم که اینطوری سپری‌اش کنم. با دست‌هام و گوش‌هام..&lt;br /&gt;&amp;nbsp;و این همه آن چیزی است که این روزها می‌خواهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8542119426389781561?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8542119426389781561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8542119426389781561' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8542119426389781561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8542119426389781561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/05/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6429371533085568586</id><published>2011-04-26T02:43:00.000+04:30</published><updated>2011-04-26T02:43:30.805+04:30</updated><title type='text'>گاهی چیزی هست که بیشتر از خودش است...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از دوختن ملافه به پتو خوشم میاید. واقعا دوست دارم ملافه‌ها را چند وقت یکبار از پتوها جدا کنم، بیندازمشان توی ماشین لباس‌شویی و بهشان نرم کننده و خوشبوکننده لباس بزنم.&lt;br /&gt;همیشه بعدش می‌روم بند رخت‌ها را با یک دستمال نم‌دار تمییز می‌کنم، سراسر حیاط را با ملافه‌های سفید و گل‌های آبی ریزشان، می‌پوشانم. کمی می‌ایستم زیر شاخه‌های درخت گل‌ابریشمم و اگر شانس بیاورم و نسیمی باشد، رقص ملافه‌ها و برگ‌های ریز و بی‌شمار درختم را تماشا می‌کنم. ملافه‌ها که خشک بشود، عیشم کوک است اگر بتوانم تا قبل از ظهر ملافه را کف پذیرایی پهن کنم، جوری که نور آفتاب از لای پرده‌ روی سطح ملافه پخش شود. نور آن وقت روز را روی ملافه‌های سفید می‌پرستم.&lt;br /&gt;بعدش منم و نخ و سوزن و موسیقی.&lt;br /&gt;از خوابیدن زیر پتویی که ملافه‌اش بوی آفتاب و خوشبوکننده می‌دهد لذت می‌برم. از حرکت دادن پاهام زیر سطح نخی پارچه. از گرمای مطبوعی که پتوی ملافه‌دار به پوستم منتقل می‌کند، به خصوص که تازه شسته شده باشد.&lt;br /&gt;امروز مامان را مجبور کردم برای پتوها ملافه‌های نو بخرد. تا لحظه‌ای که می‌رفت تاکیدم این بود که نخی باشد. مامان دم آخری کفری شد. با غضبی زنانه، که از غرور خانه‌داریش نشات می‌گرفت بهم تاخت : ببین کی به کی داره یاد میده!&lt;br /&gt;ملافه‌های نو گل‌بهی هستند. با گل‌های درشت. نخی است.&lt;br /&gt;فقط یکی‌شان را فرصت شد به یکی از پتوها بدوزم. کوک‌های ریز زده‌ام که اگر ناخن کسی بهشان گرفت در نورد. کوک‌های ریز را دوست دارم.&lt;br /&gt;مگر می‌شود یادم برود که دوختن ملافه به پتو را، در ضمن، برای این دوست دارم که تو، روز اولی که آمدی، خیلی طبیعی کنارم نشستی، سوزنی برداشتی و کوک‌های ریزت را به پتویم تنیدی؟&lt;br /&gt;مگر می‌شود یادم برود که چه لذتی بردم از همراهی بدون ادای تو در یکی از معدود کارهایی که من واقعا دوستش دارم؟&lt;br /&gt;حالم را بهتر کرد این ملافه‌های نو... &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6429371533085568586?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6429371533085568586/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6429371533085568586' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6429371533085568586'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6429371533085568586'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/04/blog-post_26.html' title='گاهی چیزی هست که بیشتر از خودش است...'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5007931899065097139</id><published>2011-04-25T13:37:00.000+04:30</published><updated>2011-04-25T13:37:59.286+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نمی توانم هنر را بدون روایت بفهمم، جمله را بدون تصویر سازی. حتی وقتی به قطعه ای موسیقی گوش می دهم، نمی توانم جلوی تخیلم را بگیرم تا برایش داستانی ننویسم. اینجوری ام کلا. بلد نیستم وقتی دارم به یک نقاشی نگاه می کنم، به یک شعر دل سپرده ام یا یک تاتر می بینم، بی خیال خط روایت، به قطعات پراکنده اش زل بزنم و ادعا کنم به درکی از اثر رسیده ام.&lt;br /&gt;قاعدتا نمی شود. حالا هرچقدر هم کسی پیش چشمم جفتک بیندازد و تصاویری اتفاقی را به امید ساختن واقعیتی تصادفی، بهم قالب کند، بنده حاضر نمی شوم بپذیرم این هنر است.&lt;br /&gt;هنر به نظرم مجموعه ای پیچیده و بی ربط از نشانه های تصادفی نیست. هنر ابتدای به ساکن در ماهیت خودش، چیزی است یگانه و ساده، که باید که باید که باید روابطی علت و معلولی میان وقایعش حاکم باشد. این نباشد اگر شعر باشد، چیزی جز استفراغ کلماتی اتفاقی نیست. اگر نثر باشد جفنگ از کار در میاید، اگر موسیقی باشد، گوش خراش است، اگر خط باشد، مشتی مرکب است بر سفیدی، اگر آواز باشد، واق واق است، اگر نقاشی باشد، ترجیح می دهم با کار یک بچه ی پنج ساله تاخت بزنمش، اگر تاتر باشد فرقی با جفتک اندازی ندارد...همانطور که کالبد انسان، اگر روح در آن نباشد، لاشه است، مردار است و باید دفن شود.&lt;br /&gt;این است. من بلد نیستم ادا در بیاورم. بلد نیستم از چیزهایی لذت ببرم که روح ندارد، که یگانه نیست، و این یگانگی ماحصل روایت است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5007931899065097139?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5007931899065097139/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5007931899065097139' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5007931899065097139'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5007931899065097139'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/04/blog-post_9072.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7650789995035167978</id><published>2011-04-18T14:50:00.001+04:30</published><updated>2011-04-18T14:52:19.819+04:30</updated><title type='text'>بسیط می شود جهان...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;روزهام را با امید سپری می کنم. بهزاد نگران می شود گاهی، نگرانی هاش کاملا مردانه است. من ولی ایمان دارم. یک ایمان زنانه. ما از شرایطی غریب به این نقطه رسیده ایم. از سلسله ای از اتفاقاتی که تصادفی و کور به نظر می رسید. نتیجه اش شگفت زده مان کرد. مامان پرسید چطوری؟ گفتم : خلاف قاعده. اما خلاف قاعده نبود. فقط خلاف قواعدی بود که ما می شناختیم. حالا گاهی بیشتر و عمیق تر به تصادف فکر می کنم. منی که از تصادف، از هر جور واقعیت تصادفی و غیر قابل پیش بینی وحشت داشتم، حالا، نه اینکه با خوشحالی، بلکه با مدارای بیشتری به این مفهوم فکر می کنم. &lt;br /&gt;اینکه آیا زندگی ارزش شجاع بودن را دارد؟&lt;br /&gt;حالا به نظرم تصادف، کور و بی منطق و وحشی نیست. هنوز ایده ای درباره ی اینکه چه کیفیتی دارد، ندارم. ولی می دانم، با وجود اینکه می تواند خشن و یا زیبا باشد، کور نیست، بلکه مبنایی به شدت قاعده پذیر دارد. با این وجود،&amp;nbsp; اینکه این را بدانی و یا ندانی، تاثیری در مقیاس تحولی که ایجاد می کند ندارد.&lt;br /&gt;من و بهزاد حاصل یک تصادفیم. دوست داشتنمان ولی تصادفی نبود. ایمان دارم که نبوده و این ایمان، ودیعه ای مقدر شده بود.&lt;br /&gt;بهزاد را با همه ی نگرانی های مردانه اش درک می کنم. ولی حالا ایمان دارم، در جهان قواعدی کشف نشده، حکم فرماست. &lt;br /&gt;قواعدی که راه درک شان، تنها از تجربه می گذرد و این بشارت موعود است.&lt;br /&gt;نگرانی های بهزاد را درک می کنم، اما حالا ایمان دارم به همه ی متغیرهایی که نمی شناسمشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7650789995035167978?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7650789995035167978/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7650789995035167978' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7650789995035167978'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7650789995035167978'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/04/blog-post.html' title='بسیط می شود جهان...'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2307498925670521143</id><published>2011-02-23T03:22:00.001+03:30</published><updated>2011-02-23T03:25:02.700+03:30</updated><title type='text'>بعله....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خوب این یک پست خود شیفته است. راستش، من سبک زندگی خودم را دارم.&lt;br /&gt;این را با ساعت ها پیاده روی و زل زدن به کفش هام متوجه شدم. به گمانم آدم ها ( آدم های شهری البته) همیشه خواهان یک همچه چیزی در زندگی شان هستند. داشتن فرمی شخصی در طول زندگی شان. من احساس می کنم در بیست و چهار سالگی چشم اندازی از یک چنین ودیعه ای را در زندگی م دارم.&lt;br /&gt;هدفم از نوشتن اینها ارائه ی یک مانیفست نیست. این پست قرار بود یک مکالمه ی تلفنی باشد. به چیزی متهم شده ام و قرار بود پاسخی داشته باشم. شاید هم قرار نبود پاسخی داشته باشم. اینها بماند. مهم تصویری است که از خودم دیدم.&lt;br /&gt;کسی که منم، سلایق منفصلی دارد از اطرافیان خودش، از هم نسلان خودش حتی. نمی نویسم سلایق خاص. می نویسم منفصل که دغدغه ی نوشتن این پست را هم در بر بگیرد. راستش من بلد نیستم آنجوری که مخاطب آن مکالمه تلفنی هست، اجتماعی باشم. شاید هم متظاهرانه سعی می کنم نشان بدهم که بلد نیستم. به هر حال مهم نتیجه ی کار است.&lt;br /&gt;پیشتر سعی م&amp;nbsp; تطابق با محیط بود. بعد ناگهان تمام قد زور می زدم که متفاوت باشم. اما نتیجه ی هر دوی اینها، متصل بودن به آدم ها بود. گاهی با تمجیدشان و گاهی با تحقیرشان. می خواهم بگویم هر دوی اینها یک مرحله هستند.&lt;br /&gt;مرحله ی اول: اتصال.&lt;br /&gt;بعد اتفاقاتی افتاد.نمی دانم اجازه دارم بنویسم بلوغ بود؟ به هر حال مرحله ی دوم شروع شد.&lt;br /&gt;به آدم ها کاری نداشتم آدم ها هم کاری به من نداشتند.&lt;br /&gt;مرحله ی دوم: انفصال.&lt;br /&gt;این مرحله خیلی شکننده است. به محض اینکه &lt;b&gt;ناآگاهانه&lt;/b&gt; از کسی تاثیری می پذیرم، یا &lt;b&gt;آگاهانه&lt;/b&gt; بر کسی تاثیر می گذارم، به مرحله ی قبل سقوط می کنم. یعنی که جایی میان انفصال و اتصال هستم.&lt;br /&gt;برای همین انفصال است که وقتی آدم ها را می بینم که بر سر مسئله ای فریاد می زنند، برای هم برهان های موشکافانه ردیف می کنند، هم دیگر را تایید می کنند، تقبیح می کنند، ساطور به دست پی هم می دوند و یا اینکه گل دستشان می گیرند و در راهپیمایی سکوت شرکت می کنند، خودپسندی کودکانه ای در تمام تنم موج می زند. رذیلانه پیش خودم می گویم: آخی..&lt;br /&gt;&amp;nbsp;من از اینکه مردم مدام می خواهند چیزهایی را به هم ثابت کنند خنده ام میگیرد. گرچه پیشتر به وجوبش ایمان داشتم.&lt;br /&gt;حالا فقط می خواهم خودم را وقف چیزهایی کنم که دوست دارم. ادبیات، زندگی با بهزاد، آرامش، شاید تدریس در یک دبیرستان، آشپزی، کمی ورزش، گاهی نوشتن برای کشف مناسبات زندگی ام، ویرایش، فاطمه، مامان و بابام، چند دوست باقی مانده و گاهی سفر.&lt;br /&gt;راستش از هر جور جنگی، مگر برای داشتن این چند قلم که نوشته ام، فراری ام. اثبات این یا آن قضیه ی مهم و بزرگ و حیاتی در طول تاریخ بشریت، از زمان میمون ها تا حالا، دست دوستان را می بوسد. بنده از همین تریبون خودم را بازنشسته اعلام می کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2307498925670521143?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2307498925670521143/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2307498925670521143' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2307498925670521143'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2307498925670521143'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/02/blog-post.html' title='بعله....'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4054426887951034154</id><published>2011-01-11T22:02:00.001+03:30</published><updated>2011-01-11T22:03:37.838+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;زندگی زناشویی ما خیلی نوپاست. شاید یکی از خواص نوپا بودن شکنندگی باشد، اما فقط شکنندگی نیست. طراوت و سرزندگی هم هست. درخت &lt;b&gt;گل ابریشم&lt;/b&gt; من وقتی تازه داشت قد می کشید، جوانه های تازه و قشنگی داشت. همسایه مان برایش یک چهارچوب ساخت تا راست قد بکشد و زمان بادهای فصلی محفوظ بماند. بدیهی است که بعد از مدتی درخت جوان من، با آن شاخه های مغرورش دیگر نیازی به چهارچوبش نداشت. چون پا گرفته بود. چون ریشه دوانده بود.&lt;br /&gt;من ازدواجم را عمیقا دوست دارم. هرچند هنوز رسما زندگی مان شروع نشده، اما گمانم بر این است که آنچه باید شروع می شده، خیلی قبل از ازدواج مان اتفاق افتاد. ما روی اصولی توافق داشتیم و داریم. اختلافی درباره ی آنچه می خواهیم باشیم و آنچه نمی خواهیم باشیم، نداریم. در باورهایمان به زندگی، به مفهوم شادی یا خوشبختی، اختلافی نداریم. در دریافتمان از جنسیت،&amp;nbsp; فردیت یا رفاقت، چیزهایی که به نظرم برای شروع یک زندگی لازم بود. آنچه برای دوامش لازم داریم آن چهارچوب کذایی است تا زمانی که ریشه بدوانیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4054426887951034154?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4054426887951034154/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4054426887951034154' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4054426887951034154'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4054426887951034154'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/01/blog-post_11.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-129452563565174330</id><published>2011-01-10T17:00:00.003+03:30</published><updated>2011-01-10T17:03:53.947+03:30</updated><title type='text'>تو را میبینم و میلم زیادت می شود هر دم...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;یک شیئ معمولا چیزی غیر از خودش است. وقتی به خاطره ای متصل باشد، یا خاطره ای به آن، در هر حال کاری غیر از هدف غایی «شیئ» بودن انجام می دهد. از این خاصیت اشیاء خوشم می آید. گلدان سفالی، تیله های رنگی، زنگوله ی برنجی، تیرکمانی با کش قرمز، کتابی، کارت پستالی یا حتی یک تکه سنگ، همه ی اینها می توانند چیزی بیشتر از خودشان باشند.&lt;br /&gt;برای همین است که وقت های دلتنگیم پیراهن مردانه ی روی جالباسی را تنم می کنم، و در حالی که آدامس خرسی می جوم، روی زمین، بین مبل و کتابخانه دراز می کشم. ملغمه ای از همه ی این کارها، تاثیر جادویی عجیبی دارد. چون بعدش می توانی جزئیات را به خاطر بیاوری. تمام خنده ها و بغض ها و شرم ها و شیطنت ها. می توانی کشف کنی چرا در مذاهب مختلف، اشیاء حریم دارند. که حتی چرا ناگهان آن گل کلم غول پیکر، لای آن کاغذهای خش خشی، برای &lt;b&gt;خوان&lt;/b&gt;، مهم می شود.&lt;br /&gt;اشیاء در میان انسان ها، کارکرد معرفت شناسانه ی غریبی دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت: به پیراهنه ادکلنت را زده ام. آنقدر بابت تاثیر خارق العاده اش در تداعی تصاویر، گیجم کرد که ترجیح دادم راجع به حس بویایی فعلا کنجکاو نباشم و به همین لامسه قناعت کنم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-129452563565174330?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/129452563565174330/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=129452563565174330' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/129452563565174330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/129452563565174330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/01/blog-post_10.html' title='تو را میبینم و میلم زیادت می شود هر دم...'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-9062808296342888283</id><published>2011-01-05T00:10:00.000+03:30</published><updated>2011-01-05T00:10:21.434+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;با مامان که بحثمان می شود، همیشه منم که بازنده ام. گرچه مامان همیشه خلاف این را تصور کرده، ولی فقط خدا می داند که چقدر پیش مامان بازنده ام. وقتی کسی با مهرش جنگید، یحتمل پیروز میدان است.&lt;br /&gt;ته قلبم می دانم برای چی اینهمه اصرار می کند. برای چی اینهمه سر به سرم می گذارد. روشش را دوست ندارم، درست، قبول ندارم، درست، ولی می شناسمش. بیست و چهار سال مامانم بوده. می دانم غیر این راهی نمی شناسد. برای اقناعم بیشتر از اینکه از منطق استفاده کند از عشق استفاده می کند و من از این متنفرم که روبروی عشق مامان قرار بگیرم. حتی از این قضیه وحشت دارم.&lt;br /&gt;وقتی با چشم های نگرانش جوری نگاهم می کند که انگاری دارد به پایم می افتد، از خودم بیزار می شوم. از همه ی آن دلایل شگفتی که براش ردیف می کنم منزجر می شوم. دلم می خواهد همان وقت بخزم توی آغوشش و ماچش کنم. گریه کنم التماسش کنم تا بلکه آن دخترک خیره سری نباشم که از خودم ساخته ام.&lt;br /&gt;بچه هم که بودم خیلی کم پیش آمد ازش عذرخواهی کنم. با هم دعوا می کردیم بعد من می رفتم توی تختم، چادرش را بغل می کردم و جوری گریه میکردم که خودم هم صدای خودم را نشنوم. همیشه دلم می خواست وقتی دارم آنجور زار می زنم لای چادرش، ناغافل بیاید توی اتاقم و بفهمد چقدر در برابر نصیحت هاش، فروتنم.&lt;br /&gt;همیشه دلم می خواست همین ها را بهش بگویم. اینکه اگر تمام حرف هام هم که درست باشد، که اگر همه ی آن برهان های قاطعم هم به درد بخور باشد، باز هیچ کدامشان باعث نمی شود عشق مامان همین روشی را که در پیش گرفته برای انذار من، ادامه ندهد. دلم می خواهد بهش بگویم دورت بگردم، رفتارت قابل درک است، که حتی بیشتر از آن، قابل ستایش است...&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-9062808296342888283?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/9062808296342888283/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=9062808296342888283' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/9062808296342888283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/9062808296342888283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2011/01/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5678957554183644558</id><published>2010-12-22T17:34:00.002+03:30</published><updated>2010-12-22T18:12:39.859+03:30</updated><title type='text'>برای کیفرخواستی که بغضم را....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;ای مرغ سحر، چو این شب تار&lt;br /&gt;بگذاشت ز سر سیاهکاری،&lt;br /&gt;وز تحفه ی روح بخش اسحار&lt;br /&gt;رفت از سر خفتگان خماری،&lt;br /&gt;بگشود گره ز زلف زر تار،&lt;br /&gt;محبوبه نیلگون عماری&lt;br /&gt;یزدان به کمال شد پدیدار&lt;br /&gt;و اهریمن زشتخو حصاری،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد آر ز شمع مرده، یاد آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای مونس یوسف اندر این بند&lt;br /&gt;تعبیر عیان چو شد تو را خواب،&lt;br /&gt;دل پر ز شعف، دل از شکر خند&lt;br /&gt;محسود عدو به کام اصحاب،&lt;br /&gt;رفتی بر یار خویش و پیوند&lt;br /&gt;آزادتر از نسیم و مهتاب،&lt;br /&gt;زان کو همه شام با تو یک چند&lt;br /&gt;در آرزوی وصال احباب،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اختر به سحر شمرده، یاد آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون باغ شود دوباره خرم&lt;br /&gt;ای بلبل مستمند مسکین،&lt;br /&gt;وز سنبل و سوری و سپرغم&lt;br /&gt;آفاق، نگارخانه چین،&lt;br /&gt;گل سرخ و به رخ عرق ز شبنم&lt;br /&gt;تو داده ز کف قرار و تمکین،&lt;br /&gt;زان نوگل پیش رس که در غم&lt;br /&gt;ناداده به نار شوق تسکین،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سردی دی فسرده، یاد آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای همره تیه پور عمران&lt;br /&gt;بگذشت چو این سنین معدود،&lt;br /&gt;وان شاهد نغز بزم عرفان&lt;br /&gt;بنمود چو وعد خویش مشهود،&lt;br /&gt;وز مذبح زر چو شد به کیوان&lt;br /&gt;هر صبح شمیم عنبر و عود،&lt;br /&gt;زان کو به گناه قوم نادان&lt;br /&gt;در حسرت روی ارض موعود،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بر بادیه جان سپرده، یاد آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چون گشت زمانه از نو آباد&lt;br /&gt;ای کودک دوره طلایی، &lt;br /&gt;وز طاعت بندگان خود شاد&lt;br /&gt;بگرفت ز سر خدا، خدایی،&lt;br /&gt;نه رسم ارم، نه اسم شداد&lt;br /&gt;گل بست زبان ژاژ خواهی،&lt;br /&gt;زان کس که ز نوک تیغ جلاد&lt;br /&gt;ماخوذ به جرم حق ستایی،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تسنیم وصال خورده، یاد آر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر وقت این سروده مرحوم دهخدا را می خوانم، به آن وسط ها نرسیده بغضم می شکافد. بلد نیستم جور دیگری این مسمط را.&lt;br /&gt;منهای صلابتی که در کلام دهخدا هست، دلم ریش می شود بابت بغضی که دهخدا هنگام سرودن این شعر داشته. برای میرزا جهانگیر خان شیرازی، مدیر روزنامه صوراسرافیل سروده این شعر را.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;محمد علی شاه، با خفت مرد. شاهی بود برای خودش. مجلسی را به توپ بست. آزادیخواهان زیادی را کشت و زندانی کرد. الدرم بلدرم ها کرد. ولی سر آخر، مثل موشی از دست رعیت هاش گریخت. پناه برد به اجنبی که به دست رعیت خودش نیفتد و در همان فلاکت هیچی نبودن مگر شاه مخلوع، مرد.&lt;br /&gt;به صوراسرافیل که فکر می کنم، باغشاه و قیافه ی عمله اکره های ممدلی شاه و آن بساط اعدام را، از چوبه های دار گرفته تا صندلی که شاه رویش نشسته بوده لابد، حتی چاهی که کمی آن سوتر قبر صوراسرافیل و ملک المتکلمین می شده، همه و همه برام تداعی می شود. لیز می خورم وسط کارناوال تاریخ. بعد تصویر چشم ها و دست های مبارزه طلب صوراسرافیل جوان هجوم می آورد به سمت من و شاه. ملک المتکلمین می لرزد. پای چوبه که می آوردندش علنا رعشه های بدنش را می شود دید. من بغض کرده ام، شاه ابروهاش را داده بالا و توی چشم هاش غرور پوچی می رقصد. ملک المتکلمین بالا می آورد لابد. جهانگیرخان با خشم و همدردی نگاهش می کند، عمله ها با تمسخر و تکبر. می نشینم روی زمین روبروی چوبه ها. زانوهام را می کشم توی حلقه ی بازوم. ملک المتکلمین که شروع به زاری می کند، جهانگیرخان نهیب می زند به ملک و متلک مهلکی هم بار شاه می کند.&lt;br /&gt;این بار کسی نمی خندد.&lt;br /&gt;طناب را می اندازند گردن شان. جهانگیر خان محکم ایستاده. آخرین کلماتش خطاب به خاک ایران است نه خطاب به شاه. نه خطاب به مردم حتی. خطاب است به خاک. انگاری می دانسته هیچ چیزی جز خاک، فراتر از تاریخ نیست. &lt;b&gt;"ای خاک، ما برای تو می میریم! "&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;طبل می زنند. تند و خشمگین. کور و وحشی. من زار می زنم. شاه آروغ.&lt;br /&gt;زیر پاشان را که خالی می کنند، انگاری صدای همهمه ی کلاغ ها و تبل و غوغای غوغاییان* ناگهان خفه می شود، صدای شکستن گردن جهانگیر خان است که توی تمام باغشاه می پیچد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*غوغاییان: کمی تا حدودی، تعبیری است از بیهقی. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5678957554183644558?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5678957554183644558/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5678957554183644558' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5678957554183644558'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5678957554183644558'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/12/blog-post_22.html' title='برای کیفرخواستی که بغضم را....'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4957790544794988786</id><published>2010-12-20T19:48:00.000+03:30</published><updated>2010-12-20T19:48:12.697+03:30</updated><title type='text'>تلخی چرا کشم من، من غرق قند و حلوا...</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دوست دارم درس هام را. از این خوشم میاید که لذت خواندن غزلی از سعدی، غزلی از صائب یا حافظ آنقدری هست که فشار و استرس امتحان را تعدیل کند. از این هفته وارد فرجه امتحانات می شوم و دلم خوش است که ترم آخر، به غیر از نحو، باید درس های تخصصی م را پاس کنم.&lt;br /&gt;بیان را هم باید بخوانم که خوب از خدام است. درسی است که واقعا خاطرش را می خواهم و خیال دارم اگه دری به تخته خورد و بعد از عمری لیسانسم را گرفتم و بعد باز اگر شهاب سنگی چیزی به سیستم تحصیلات تکمیلی اصابت کرد و بنده وارد این مرحله ی منزجرکننده ی تحصیلیم شدم، پایان نامم را درباره ی زیبایی شناسی و متعلقات بیانی اش بنویسم. یعنی حوزه ای است که واقعا هیجان زده می شوم وقتی بهش فکر می کنم، انشگت هام شروع به خارش می کند و ابدا نمی توانم نشسته بهش فکر کنم ینی که مطمئنا بپر بپر می کنم و مثه کسی که توی ماراتن شرکت کرده میل به دویدن یا لااقل راه رفتن با سرعت بالا پیدا می کنم ( حالا اگه اینها نشانه ی بیماری چیزیه به نظرم بیماری خیلی باحالیه) و خلاصه گرچه علاقه ای ندارم به حفظ کردن و درس پس دادن، ولی اینها درس هایی نیست که اکراهی داشته باشم ازشان. غیر همان نحو کذایی، که به همان هم دارم علاقه مند می شوم. برای اینکه کشف مناسبات زبان عربی، کشف زیر و بم ها و قواعد ساختاریش خیلی هیجان انگیزتر از حفظ کردن قواعد و استثناهای بی شمار بی شمار بی شمار&amp;nbsp; ِ مبحث صرف است. و واقعا و انصافا، علم نحو خیلی باحال تر از علم صرف بوده تا به حال، اگرچه باز هم در مقایسه با درس های تخصصی خودم که عاشقشانم، جدا کسالت آور و منزجر کننده است.&lt;br /&gt;هیجان زده ام. امتحانات ابدا فصل جذابی نیست. ولی خواندن آنچه دوست داشته باشیم حتما به قدر کافی جذاب هست. به خصوص این ترم که درس هام کاملا غربال شده هستند و الان فقط باید به درس های تخصصیم فکر کنم. این خودش خیلی روحیه آدم را تر و تازه می کند. اینکه مجبور نیستم درس های عمومی مزخرف را بخوانم و حتی مجبور نیستم درس های پایه را پاس کنم&amp;nbsp; حسابی سر حالم آورده.&lt;br /&gt;برای غزلیات سعدی، گزیده منتخب دکتر نوروزی را می خوانیم که هر چقدر هم با دکتر سر مسائل ادبیات معاصر اختلاف داشته باشم (که انصافا زیاد هست ولی اساسی نیست) ولی در حسن ذوق استادم تردیدی ندارم. به گمانم یکی از شیرین ترین جزوه- گزیده هایی است که دانشجو جماعت باهاش سر و کار داشته. روش دکتر را می پسندم که در گزینش غزلیات سعدی، اساس را بیت قرار داده و نه کل غزل. بنابراین از ابیات ضعیف&amp;nbsp; ِغزل های قوی&amp;nbsp; ِسعدی، فاکتور گرفته و فقط شاه بیت ها را ذکر کرده.&lt;br /&gt;من یکی خیلی از این روش خوشم آمد. برای کار تحقیقی شاید همچه گزیده ای قابل توجیه نباشد ولی برای کلاس غزلیات کار قشنگی بود.&lt;br /&gt;برای امتحان حافظ دویست و پنجاه غزل بخش دوم تصحیح خطیب رهبر را می خوانیم البته در کنارش باید منابع دیگری را هم ببینم مثل «حافظ شیرین سخن» دکتر معین و چون کرم مقایسه ابیات هم دارم بیشتر اوقات از تصحیح محمد قدسی هم استفاده می کنم.&lt;br /&gt;برای صائب، در کمال بی شرمی اکتفا می کنم به شرح امیربانو فیروزکوهی و توضیحات استادم سر کلاس. گمان نکنم فصل امتحانات زمان مناسبی برای مانور دادن روی صائب شناسیم باشد.&lt;br /&gt;درس بیان که غیر از کتاب دکتر شمیسا چند منبع دیگر هم بوده که دو ترم پیش عشقی خواندمشان و کلی یادداشت برداری ازشان دارم. از بهترین هاش «اسرارالبلاغه» جرجانی بود و «معانی و بیان» استاد همایی. به اضافه منابع خارجی مثل «فن شعر» ارسطو و «ادبیات چیست» سارتر که انصافا خواندشان بیشتر از اینکه مفید باشد لذت بخش بود. بنابراین می ماند دوره کردن کتاب شمیسا و یادداشت هام.&lt;br /&gt;ولی برای نحو باید «هدایة فی النحو» را بخوانم که چون ازش سر در نیاوردم رفتم و دست به دامن حوزه علمیه شدم واحد خواهران البته! خدایی از هیچی سر در نیاورند قواعد عربی را خیلی بهتر از دانشگاهی ها می فهمند. خوشحالم که سعه صدر خوبی دارند و تا حالا به خاطر حجابم چیزی بارم نکرده اند.&lt;br /&gt;خلاصه فصل امتحانات این ترم به نظر فصل غم انگیزی که نیست هیچ، در کمال عجب و اینا به شدت هم شوق برانگیز شده. باز خدا رو شکر یک ترم چیزی برای نالیدنم نماند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4957790544794988786?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4957790544794988786/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4957790544794988786' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4957790544794988786'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4957790544794988786'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/12/blog-post_20.html' title='تلخی چرا کشم من، من غرق قند و حلوا...'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7844059577604313772</id><published>2010-12-07T02:06:00.001+03:30</published><updated>2010-12-07T02:15:32.143+03:30</updated><title type='text'>مانیفست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آدم باید یک روزی برسد. &lt;br /&gt;آن روزهایی که هنوز اینقدر نمی فهمیدم که بدانم مرز در روابط انسانی چقدر کاربردی است تمام شده. الان فقط خوشحالم که در عین نفهمی آدم محتاط و سالمی بوده ام. سلامت به این معنی که نه به کسی باج داده ام، نه از کسی باجی طلب کرده ام.&lt;br /&gt;این شاید بیشتر از فهم و شعورم از غرورم نشات گرفته باشد. غرورم را دوست دارم. بهش مدیونم.&lt;br /&gt;ینی حالا که فکرش را می کنم می بینم غرور اجازه قاطی شدن به آدم نمی دهد. اینکه آدم قاطی بازی دادن ها و بازی خوردن ها شود.&lt;br /&gt;من از این قاطی نشدنم لذت می برم. به بخلی که دارم می بالم و خیلی خوشحال می شوم که توی مجامع خیلی خیلی صمیمی (!) کاملا نجوش و نخراشیده و خارج از کوک تشخیص داده شوم. البته اگر اصولا قائل به حضور در چنین مجامعی باشم...&lt;br /&gt;ترجیح من بر این، و آزادی ام از این است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7844059577604313772?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7844059577604313772/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7844059577604313772' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7844059577604313772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7844059577604313772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/12/blog-post_07.html' title='مانیفست'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7730576544083986122</id><published>2010-12-04T11:06:00.005+03:30</published><updated>2010-12-04T11:14:42.429+03:30</updated><title type='text'>go down moses</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="line-height: normal;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;موسی خیز و روان شو &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;به ارض مصریان شو&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="line-height: normal;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;بگو به فرعون پیر&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="line-height: normal;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;قوم منو رها کن...&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;«افول بی ارزش دنیای قدیم»، خبر سرد و بی رحمانه ای است. عبارتی که در آن نه بشارتی هویداست و نه امیدی. این عبارت مضمون اصلی رمان &lt;b&gt;«برخیز ای موسی»&lt;/b&gt; نوشته &lt;b&gt;ویلیام فاکنر&lt;/b&gt;، نویسنده ی آمریکایی است. عنوان کتاب «برخیز ای موسی» آنگونه که مترجم ارجمندش، صالح حسینی یادآورد شده، ماخوذ است از یکی از سرودهای مذهبی سیاهپوستان که در آن هم سرایان، از قول خداوند به موسی امر می کنند، حرکت کند و قوم او را از بردگی و ستم فرعون، رهایی بخشد .&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;فاکنر ضمن روایت داستانش – یعنی داستان اسلاف و اخلاف مردمان جنوب آمریکا ، که خود یکی از آنهاست– &amp;nbsp;بارها عبارت تلخ «افول بی ارزش دنیای قدیم» را یادآوری می کند. عبارتی که حتی تمجیدی از جهان گذشته نیست، بلکه بیش از آن، تقبیح جهانی است که پیش روی انسان معاصر سر برآورده و با سرعتی جنون آسا و بی چشم انداز امیدوار کننده ای، جهان قدیم، مناسبات و الگوهای ازلی اش را نابود میسازد. اما آیا میان آن مضمون گزنده، و این عنوان امیدآفرین، تناقضی وجود ندارد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;اثر فاکنر، رمان چند پاره ای است. چند پاره نه به معنای از هم گسسته و وارفته. بلکه مجموعه ای است از داستان های مجزا و به ظاهر تمام شده، هر یک در فصلی جداگانه ، اما با پس زمینه&amp;nbsp; و خواستگاهی مشترک.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;فاکنر روایتگر زندگی چندین نسل از سفیدپوستان و سیاه پوستانی است که نیای مشترک شان، سفیدپوستی است غاصب و البته غایب به نام کاروترز مکازلین.&amp;nbsp; و مهم تر از آن، روایتگر زمینی است که کران تا کرانش را گناه فرا گرفته، زمینی که آسودگی و امنیتش، ثروت و وسعت وبخشندگی اش، عاملی شده برای میل ساکنانش به حرمت شکنی آن زمین. (به فروش زمینی که مال آنها نبوده، به خرید زمینی که مال کسی نیست، به اسارت گرفتن انسان ها، در زمینی که قرار بوده محملی برای آزادی باشد). زیرا همانگونه که کتاب مقدس می گوید: «زمین به فروش ابدی نورد، زیرا زمین، از آن من، یهوه است»&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;همانگونه که اشاره شد، فاکنر در این رمان چند داستان بلند را در هم می تند. داستان «بود» پیش درآمد زندگی خانواده مکازلین و قطعه ی اول پازلی است که در داستان های دیگر تکمیل می شود. در این فصل، با زندگی &lt;b&gt;اسحاق مکازلین &lt;/b&gt;آشنا می شویم که تنها نوه ی ذکور مکازلین بزرگ است و وارث بلامنازع املاک و دارایی های پدربزرگی که اگرچه نیست، اما نحوست گناهش در تمام طول رمان، و در زندگی تمام شخصیت های رمان احساس می شود.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;اما اسحاق مکازلین، یا به تعبیر داستان، عمو «اسو» (چرا که هرگز پدر هیچ بچه ای نشد) از آن میراث آلوده و فاسد، از آن مالکیت دروغین، &amp;nbsp;تبری می جوید و در مقابل، فروتنی و غرور را طلب می کند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;&amp;nbsp;فصل خرس، شرح همین طلب اسحاق مکازلین است. فصلی طولانی، که با کشف و شهودی آغاز می شود که اسحاق جوان را، در مصاف با خرسی پیر، و در سایه ی راهنمایی سرخ پوستی وارسته قرار می دهد. این فصل چنان از بافتی تمثیلی برخوردار است، که سایر فصل های کتاب را تحت الشعاع ارجاعات مداوم خود قرار می دهد. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;اسحاق سیاهان را می ستاید. چرا که از موهبت داشتن پدرانی برخوردارند که خیلی پیش از سفیدپوستان آزاد بوده اند. او ایمان دارد که این سیاهان هستند که در نهایت همانگونه که مسیح بشارت می دهد وارثان زمین اند، چرا که از شفقت و سعه صدر و مدارا و وفا و عشق به کودکان لبریزند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;با این وجود در ادامه فصل و همچنین فصل های پس از آن، اسحاق را می بینیم که سرگردان میان نقشی قرار گرفته که اجدادش به او تحمیل کرده اند - مردی است با لکه ی ننگی بر دامان تاریخش، یا به عبارتی بردامان هویتش، از سوی پدربزرگی که با حرص و شهوت خود، زمین خداوند را فاسد کرد و انسان ها را به اسارت گرفت (همانند فرعون) - و همچنین، نقشی که درک و احساسش به او تحمیل می کند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;اما این تضاد و سرگردانی، این تقابل میان آنچه بود و آنچه باید باشد، فقط مختص به اسحاق مکازلین نیست. گویی از نظر فاکنر، هر کسی در سرزمین های جنوبی ناچار است با این تضاد روبرو شود. چرا که از نظر فاکنر سرزمین های جنوب، داستان مشترکی است و سرانجام مشترکی هم دارد. لعنتی که به واسطه گناه، شامل حال سرزمین های جنوبی شده، تمامی اهل آن سرزمین را در برخواهد گرفت.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right" class="MsoNormal" style="line-height: normal; text-align: right;"&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt;"&gt;اما آیا آنگونه که سیاهان می خوانند، موسی به سوی فرعون روان می شود و قوم او را نجات خواهد داد؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;span dir="RTL" lang="FA" style="font-family: &amp;quot;Arial&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;; font-size: 14pt; line-height: 115%;"&gt;عنوان کتاب دعوت است،«برخیز ای موسی». و اگر همان گونه که معلوم شد، داستان خانواده مکازلین، داستان تمام جنوب باشد، داستان تاریخی از ستم ها و ظلم ها، از پلیدی ها و حرص ها، از شهوت و آز افسار گسیخته، آیا دعوت از موسی، یک دعوت جمعی و جهان شمول نیست؟&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7730576544083986122?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7730576544083986122/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7730576544083986122' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7730576544083986122'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7730576544083986122'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/12/go-down-moses.html' title='go down moses'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-360528948324065228</id><published>2010-12-02T01:00:00.000+03:30</published><updated>2010-12-02T01:00:59.585+03:30</updated><title type='text'>متاسفم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نمی فهمم چطور به خودم اجازه دادم انسانی را، انسان بالغی را نصیحت کنم.&lt;br /&gt;نمی فهمم چطور اینقدر وقیح و ساده لوح بوده ام؟&lt;br /&gt;همینجا اعلام می کنم بنده هرگز صلاحیت علمی یا عملی هیچ گونه قضاوت و اظهارنظری را نداشته ام.&lt;br /&gt;درسش را نخوانده ام، هوشش را ندارم و انگیزه هام هم انگیزه های منطقی نبوده.&lt;br /&gt;تو دوست من، حق داری همان جور که خودت صلاح می دانی، همانطور که منطقت حکم می کند، همانگونه که شرایطت ایجاب کرده، به همان شکلی که دلت گواهی می دهد رفتار کنی.&lt;br /&gt;از من نشنیده بگیر.&lt;br /&gt;احکامی صادر کردم که مبنایش پیش زمینه های ذهنی خودم هستند. تو من نیستی. خودت هستی.خودت باش...&lt;br /&gt;فقط غمگین نباش&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-360528948324065228?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/360528948324065228/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=360528948324065228' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/360528948324065228'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/360528948324065228'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/12/blog-post.html' title='متاسفم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4159863895234362271</id><published>2010-11-25T13:35:00.001+03:30</published><updated>2010-11-25T13:47:08.716+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;آنقدری از مراسم به خاطرم مانده فقط که زهر شود به جانم. بغض و خشم و دلواپسی. دل پیچه و سرگیجه و سردرد. غیر اینها دست هایی که به سمتم دراز می شد و لبخندهای تصنعی. فقط لابه لای اینها چند نفری بودند که دیدنشان آرام ترم کرد. که حضورشان، لبخندشان و دست هاشان برای خوشحالی من بودند. بقیه اش مطلقا چرت بود.&lt;br /&gt;وحشت کرده بودم. هیچ چیزی برام آشنا نبود. از آن شادی که هیچ چیزش شادی نبود متنفر بودم. از غم و خشم تو مطمئن بودم، از غم و خشم خودم هم. فقط می خواستم لااقل فاطمه خوشحال باشد که نبود. که نشد. لااقل مامان خوشحال باشد که نبود، که نشد.&lt;br /&gt;خودم که انتظاری نداشتم. چنین شادی را نه می خواستم نه می فهمیدم.&lt;br /&gt;بد شبی بود.&lt;br /&gt;چقدر همه مان غمگین و تنها بودیم.&lt;br /&gt;تو بغض کرده بودی و دم نمی زدی. احساس می کردم گمت کرده ام. همانجور که خودم را. غرور و فردیت مان قربانی شد. پیش پای رسم و رسوم. کینه شان را دارم. کینه ی همه ی آن باید و نبایدهای مشمئزکننده. همه ی آن همه جهالتی که ازم سرریز بود.&lt;br /&gt;چقدر نشد آن چیزی که می خواستیم یا لااقل، چقدر آن چیزی شد که مطلقا نمی خواستیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4159863895234362271?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4159863895234362271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4159863895234362271' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4159863895234362271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4159863895234362271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/11/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8960445593825623522</id><published>2010-10-28T02:12:00.000+03:30</published><updated>2010-10-28T02:12:35.329+03:30</updated><title type='text'>واقعا پس چرا باید ازدواج کنیم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اینکه به جای این حلقه های جدید، رینگ بخرم، لباسم را از مزون نگیرم، موهام را به شکل کدو در نیاورم و در حالی که آدمی هستم پررنگ، ناگهان تبدیل به روح نشوم، اینکه نخواهم وقتی توی آینه نگاه می کنم خودم را نشناسم، اینکه ناخن مصنوعی نکارم و جک و جانور به خودم آویزان نکنم، اینکه پول بی زبانم را خرج ساخت کلیپ قر و قمیش آمدن توی فلان هتل نکنم و یا نروم عکاسی عکس عشوه خری نگیرم، اینکه منزجر باشم از تکان تکان دادن خودم و همسرم پیش چشم غریبه و ندیمه که مثلا رقصیده باشیم، اینکه رقص چه می دانم چاقو و کارد و چنگال نداشته باشم و لابد رقصنده هاش را هم، اینکه دلم نخواهد توی مراسمم فشفشه و آتش بازی و شعبده بازی و جنگولک بازی باشد، اینکه نخواهم شبیه چیزی باشم که نیستم که اصلا نمی خواهم باشم، اینکه فقط بخواهم بنشینم کنارت و بنشینی کنارم، واقعا اینقدر ناجور است که طرف بهم می گوید: پس چرا دارم ازدواج می کنم اصلا ؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8960445593825623522?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8960445593825623522/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8960445593825623522' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8960445593825623522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8960445593825623522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_28.html' title='واقعا پس چرا باید ازدواج کنیم؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-140166070456985838</id><published>2010-10-24T14:57:00.002+03:30</published><updated>2010-10-24T15:06:00.679+03:30</updated><title type='text'>هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;توی قاب قهوه ای سوخته هستی. پس زمینه ی سبزی از درخت انجیر خانه تان، و تو که رو به بالا نگاه می کنی و می خندی. تکپوش سفیدی پوشیده ای و چشم هات را جوری ریز کرده ای که آدم تیزی آفتاب را درشان حس می کند. یکی از برگ های بزرگ انجیر با بی خیالی خودش را از بالای کادر سر داده درون عکس. روشنی،گستاخی، شادی و شیطنت...&lt;br /&gt;اولین خاطره ی من از خانه تان همین درخت است. به محض ورودمان مامانت یک دانه از آن چاقالوهاش را چید و داد دستم. شهدش به دلم نشست. منی که انجیر دوست نداشته ام هیچ وقت، این یکی گرفتارم کرد. برای همین این عکس را دوست دارم. چون جزییاتش را می شناسم. تو را، درخت انجیر را، خندیدنت را...&lt;br /&gt;حالا ولی همش به قابی با پس زمینه ی تالاب حورالعظیم فکر می کنم. تو را که لابد لباس آستین بلندی پوشیده ای و نمی خندی، اخم کرده ای، رو به آفتاب و به دوربین خیالی. پشت سرت آب گل آلودی جاری است و در کناره اش گیاهان خودرویی که به همراه باد، خجل و رنگ پریده، ساکن شده اند.&lt;br /&gt;می خواهم تصورت کنم ولی کار ساده ای نیست. یاد نگرفته ام وقتی چیزی-کسی را مجسم می کنم، بازسازی می کنم یا حالا هرچی، مکان و مجموعه ی شکل دهنده ی آن را تجزیه کنم. به خصوص اگر قضیه، تصور کردن تو باشد. &lt;br /&gt;در مورد تصور تو همه چیز باید دقیق باشد. با جزییات. باید شکل یقه لباست، زمانی که عقربه ی ساعتت نشان می دهد و حتی لیوانی که درش چایی می خوری را بشناسم. نمی توانم جور دیگری تصورت کنم. &lt;br /&gt;آنجا چطوری است؟ منطقه ی مرزی چه شکلی است؟ کسی درش ساکن هست؟ یا آن اتاق خالی مهمانسرا مثلا. کتاب هایی که برده ای را کجا می گذاری؟ پیراهنت را کجا آویزان می کنی؟ ملافه هاش چه رنگی است؟ اصلا هیچ صندلی یا مبل راحتی دارد؟&lt;br /&gt;کلافه شده ام. چجور چیزی را که نمی شناسم بسازم؟&lt;br /&gt;دلتنگ می شوم. حسودی می کنم.&lt;br /&gt;همیشه روبرو شدن با چیزی که ازش ذهنیتی ندارم آزار دهنده بوده برام. مثل جدول سودوکو. می دانی وقتی گیر می افتم چطور ترش می کنم. &lt;br /&gt;به قاب قهوه ای سوخته نگاه می کنم.&lt;br /&gt;روشنی، گستاخی، شادی و شیطنت...&lt;br /&gt;قاب خیالی ت ولی چنان در هجوم هزاران تصویر پوشیده شده که خالی به نظرم می رسد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-140166070456985838?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/140166070456985838/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=140166070456985838' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/140166070456985838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/140166070456985838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_24.html' title='هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-87444034031966554</id><published>2010-10-23T01:30:00.001+03:30</published><updated>2010-10-23T01:42:15.190+03:30</updated><title type='text'>من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/running.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="293" src="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/running.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;توی پارک می دوم و سعی می کنم نفس های عمیق بکشم. که مثلا از هوای آزاد لذت برده باشم. لذت می برم؟&lt;br /&gt;از ایده ی &lt;b&gt;پارک بانوان&lt;/b&gt; هم متنفرم و هم ممنون. بلندی دیوارهاش هم مایوسم می کند و هم خوشحال. از لباس هایی که با خودم می برم هم چندشم می شود وهم لذت شان را حس می کنم.&lt;br /&gt;خانمی که پا به پام می دوید ریز خندید و ازم پرسید به نظرم توی ساختمان های کناری، کسی ما را دید نمی زند؟&lt;br /&gt;بهش گفتم با این قضیه مشکل دارد؟ باز هم ریز خندید و در حالی که نفس نفس می زد گفت : اداری اند. گمان نکنم کسی تا این ساعت توی این ساختمان ها بماند. دوستش در حالی که تقریبا داشت جیغ می کشید اعلام کرد "خدا نکنه با این هیکل ضایم"&lt;br /&gt;برای همین وقتی می دوم تمام سعی ام این است که دیوارها را فراموش کنم. که به مغزم اجازه ندهم به خاطرم بیاورد بیرون این دیوارها من یک زن ام. سبک می دوم. روی پنجه. پاهام را با قدرت از روی زمین بلند می کنم و سرشان می دهم به جلو. با بینی نفس می کشم و تمام وقت مواظبم دهانم باز نشود.&lt;br /&gt;لحظه هایی که به خاطر نفس ام باید گام هام را آهسته بچینم، احساس یاس می کنم. ناگهان تصویر نگهبان ساختمان پیش چشمم ظاهر می شود. می دانم کدام پنجره را برای دید زدن انتخاب می کند. این یکی موقعیت سوق الجیشی فوق العاده ای دارد و بر خلاف پنجره های دیگر، چراغش همیشه خاموش است. مطمئنم می ایستد توی قاب پنجره ی خاموش، با یک دوربین چشمی، تک تک گام هام را نشانه می گیرد. شبیه فیلم پنجره ی عقبی. توی سایه لم می دهد و در حالی که مرا می پاید از این لذت می برد که هرگز دیده نخواهد شد.&lt;br /&gt;باید بدوم. زیگزاگی، غیرقابل پیش بینی، تیز، سبک، با دهانی بسته و نفس هایی با بینی. باید بدوم تا فراموش کنم اصلا پارکی هست و دیواری هست و ساختمان بلندی. باید فراموش کنم چرا آنجام و چطور.&lt;br /&gt;باد توی موهام جولان می دهد. من هم توی موهاش فرو می روم. گردنم را لمس می کند، من هم روی گردنش سر می خورم. زوزه می کشد، من هم نفس نفس می زنم. زانوهام سر می شود ولی نمی ایستم.&lt;br /&gt;البته که دیوارها مانعی میان من و شهرم شده اند.&lt;br /&gt;ولی هرگز مانعی برای رقص باد و هیزی دوربین های چشمی نخواهند بود.&lt;br /&gt;با خودم زمزمه می کنم :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم&lt;br /&gt;بصورت تو نگاری ندیدم و نشنیدم&lt;br /&gt;اگرچه در طلبت همعنان باد شمالم&lt;br /&gt;به گرد سرو خرامان قامتت نرسیدم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-87444034031966554?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/87444034031966554/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=87444034031966554' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/87444034031966554'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/87444034031966554'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_23.html' title='من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی حاصل'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3911252898595161159</id><published>2010-10-19T17:54:00.000+03:30</published><updated>2010-10-19T17:54:54.040+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بعضی روزها از خانه مان متنفر می شوم. از آدم هاش چنان عصبانی می شوم که دلم میگیرد برای خودم. زندگی اینها هیچ مشکلی ندارد.به نظر خودشان همه چیز عادی و عالی است. مشکل منم که گاهی به قول مستشارالملک، کلا نمی فهممشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3911252898595161159?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3911252898595161159/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3911252898595161159' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3911252898595161159'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3911252898595161159'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8905611423078008599</id><published>2010-10-10T18:09:00.001+03:30</published><updated>2010-10-10T18:40:55.994+03:30</updated><title type='text'>روزهای احتضار علوم انسانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;شاید یکی از محسنات ترم دوازدهم بودن این باشد که با مسامحه، آدم می تواند شبیه یک جدول آماری، چیزهایی از آنچه بر آموزش عالی می رود را کشف کند. &lt;br /&gt;شش سال دانشجوی گروه ادبیات بودن به من این امکان را داده که با تمام ورودی های گروه خودم، هم کلاس شوم. این شاید ابدا موضوع قابل افتخاری نباشد، که البته برای من پشیزی اهمیت نداشته و ندارد، ولی توی این مدت چیزهایی دستم آمده درباره ی آنچه دارد در دانشگاه ها به سر علوم انسانی می آید که اصلا امیدوارکننده نیست.&lt;br /&gt;من به غر و لندهایی که گه گاه از بیرون درباره ی خطرات علوم انسانی به گوش می رسید کاری ندارم. حتی به تهدیدهای کاملا رسمی سال قبل هم چندان اهمیتی ندادم و نمی دهم. برام مهم نبود اگر آقایان و احیانا خانم هایی، تصمیم گرفتند در این حوزه طرح درس ها را عوض کنند یا حتی مباحث کتاب های درسی دانشگاه را. پیشنهادشان چنان رقت انگیز و مضحک بود که حتی به این مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی غش غش خندیدم. برای اینکه اساسا سیستم دانشگاه سیستم تک کتابی آموزش و پرورش نیست که با عوض کردن طرح درس یا تغییر تاپیک در کتاب های درسی، حولی اتفاق بیفتد.&lt;br /&gt;ولی واقعیت این است که نوعی تغییر غیر رسمی و مشکوک از درون گروه های علوم انسانی شروع شده و به نظرم با احتساب این اصل که سال به سال به از پارسال، این نمی تواند ابدا اتفاقی باشد.&lt;br /&gt;اول روشن کنم که من اساسا نه عاشق قشر محروم و روستایی هستم و نه کینه ای ازشان به دل دارم. حساب چیزی را که می گویم با قضاوتم درباره ی این طبقه جدا کنید.&lt;br /&gt;از نظر کمّی سال به سال به تعداد بچه های روستایی در حوزه ی علوم انسانی اضافه می شود. این را با شش سال دانشجوی یک گروه بودن به آسانی می توانید ببینید. در حوزه ی علوم انسانی سهمیه ی مناطق روز به روز برای مناطق محروم بیشتر شده، تا جایی که حالا عملا یک نسبت عجیب و غریب در کلاس های ما برقرار است. بدون اغراق بین ورودی های جدید، از هر ده نفر فقط یک نفر شهری است. &lt;br /&gt;هیچ آماری نتوانستم از سهمینه ی مناطق دانشگاه ها در سال های اخیر پیدا کنم ولی &lt;b&gt;تقریبا &lt;/b&gt;مطمئنم اگر آماری باشد و روی نمودار برود، با مشاهدات من تفاوت زیادی نخواهد داشت.&lt;br /&gt;من به این قضیه مشکوکم. چرا که&amp;nbsp; این اتفاق در حوزه ی علوم انسانی بیشتر به چشم می آید تا رشته های فنی. یعنی در پاشنه ی آشیل حاکمیت. تزریق کمّی طبقه ی محروم به بدنه ی علوم انسانی، در دراز مدت تغییرات کیفی شگفتی را ایجاد می کند که کرده.&lt;br /&gt;اگر شما هم از سال هشتاد و سه تا به حال دانشجوی یکی از رشته های علوم انسانی بودید می دیدید که کلاس هاتان هر روز بیشتر از چالش خالی می شود. که سوالات روز به روز دم دستی تر می شود. که دریافت ها روز به روز دشوارتر می شود. که سلیقه ها روز به روزبه هم شبیه ترند. که حتی بچه ها هم روز به روز بیشتر به هم شبیه می شوند. جوری که انگار اسم همه هم کلاسی هات یکی است، و انگار همه شان اهل یک جا هستند.&lt;br /&gt;من برای همین هاست که مشکوکم.&lt;br /&gt;البته این می تواند نتیجه عکسی هم داشته باشد. یعنی که طبقه غیر شهری ایران را در مصاف با اندیشه های نو به چالش بکشد.&lt;br /&gt;اما بعید می دانم علوم انسانی بتواند از این گود سربلند بیرون بیاید. علوم انسانی ما به غیر از آنچه از بیرون با آن مواجه است، در درون خودش هم با پارادوکس های نگران کننده ای روبروست. از تضادها و جزمیت هایی رنج می برد و همین طور از سطحی نگری کودکانه ای که در برداشت هایش دارد.&lt;br /&gt;با این وجود من ترجیح می دهم علوم انسانی الکنی داشته باشیم بر اساس مبانی اومانیستی، تا اینکه در مسیر قشری گری جدیدی قرار بگیریم که نتایجش از خودش هم وقیح تر خواهد بود.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8905611423078008599?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8905611423078008599/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8905611423078008599' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8905611423078008599'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8905611423078008599'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_10.html' title='روزهای احتضار علوم انسانی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2057391198393032923</id><published>2010-10-07T16:05:00.000+03:30</published><updated>2010-10-07T16:05:18.775+03:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/JoeCocker.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="189" src="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/JoeCocker.jpeg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/joe_cocker.jpeg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="250" src="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/joe_cocker.jpeg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رعد و برق این روزهام شده، مردک.&lt;br /&gt;بابتش خیلی مرسی ام ازت.&lt;br /&gt;فقط اینکه چطور با این یکی &lt;a href="http://www.4shared.com/video/6wW0Ryaf/Joe_Cocker_-_You_are_so_beauti.html"&gt;آهنگش&lt;/a&gt; کشته نشده ام تا حالا، را نمی فهمم. &lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;object width="320" height="266" class="BLOG_video_class" id="BLOG_video-9fccdfe6daf7323c" classid="clsid:D27CDB6E-AE6D-11cf-96B8-444553540000" codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,40,0"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/get_player"&gt;&lt;param name="bgcolor" value="#FFFFFF"&gt;&lt;param name="allowfullscreen" value="true"&gt;&lt;param name="flashvars" value="flvurl=http://v23.nonxt4.googlevideo.com/videoplayback?id%3D9fccdfe6daf7323c%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1329915803%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D24782DAECF44341B43B50E900CC36D16988C2491.23DE55D109C642E67DB845742913CC75A94FE027%26key%3Dck1&amp;amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D9fccdfe6daf7323c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3D-PrLx-JwjA0_gN5B0aKY8qGv9TA&amp;amp;autoplay=0&amp;amp;ps=blogger"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/get_player" type="application/x-shockwave-flash"width="320" height="266" bgcolor="#FFFFFF"flashvars="flvurl=http://v23.nonxt4.googlevideo.com/videoplayback?id%3D9fccdfe6daf7323c%26itag%3D5%26app%3Dblogger%26ip%3D0.0.0.0%26ipbits%3D0%26expire%3D1329915803%26sparams%3Did,itag,ip,ipbits,expire%26signature%3D24782DAECF44341B43B50E900CC36D16988C2491.23DE55D109C642E67DB845742913CC75A94FE027%26key%3Dck1&amp;iurl=http://video.google.com/ThumbnailServer2?app%3Dblogger%26contentid%3D9fccdfe6daf7323c%26offsetms%3D5000%26itag%3Dw160%26sigh%3D-PrLx-JwjA0_gN5B0aKY8qGv9TA&amp;autoplay=0&amp;ps=blogger"allowFullScreen="true" /&gt;&lt;/object&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2057391198393032923?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2057391198393032923/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2057391198393032923' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2057391198393032923'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2057391198393032923'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_07.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8922890221985906776</id><published>2010-10-03T20:43:00.003+03:30</published><updated>2010-10-07T16:23:28.141+03:30</updated><title type='text'>من ز تو دوری نتوانم دیگر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/DSC_1304-2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="213" src="http://bhzd-sadeghi.persiangig.com/image/DSC_1304-2.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;حالا که رفتی دل می دهم به بافتن دوباره.&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Penelope"&gt;پنلوپ&lt;/a&gt; می شوم در غیابت.&lt;br /&gt;تمام کامواهای دنیا را می بافم تمام ابریشم های دنیا را تمام نخ های دنیا تمام طناب های دنیا را&lt;br /&gt;تمام ساعت ها و دقیقه ها و ثانیه های دنیا را به هم می بافم&lt;br /&gt;تمام شعرها و آوازهای دنیا را&lt;br /&gt;تمام گریه ها و خنده های دنیا را&lt;br /&gt;تمام روایت ها و شکایت های دنیا را&lt;br /&gt;تمام کوه ها را&lt;br /&gt;جنگل ها را&lt;br /&gt;دریا ها و رودها را&lt;br /&gt;بیابان ها را&lt;br /&gt;آهوهاو قوچ ها را&lt;br /&gt;سپیده ها را&lt;br /&gt;غروب ها را&lt;br /&gt;تمام ترس های دنیا را&lt;br /&gt;امیدها را&lt;br /&gt;کوچه ها و مدرسه ها را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فلافل فروشی ها و روزنامه فروشی ها را&lt;br /&gt;تمام پراگ را&lt;br /&gt;تمام بخارا و قونیه را&lt;br /&gt;تمام سفره ها و رومیزی ها را&lt;br /&gt;تمام آرزوهام را آنقدر به به هم می بافم تا برگردی&lt;br /&gt;تا برگردی پای درخت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خواستید اینجا&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/gJZZuTsp/03_-_Kaef_wwwBiDelir_.html"&gt; بشنوید&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8922890221985906776?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8922890221985906776/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8922890221985906776' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8922890221985906776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8922890221985906776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_03.html' title='من ز تو دوری نتوانم دیگر'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4968264028264144538</id><published>2010-10-02T03:17:00.000+03:30</published><updated>2010-10-02T03:17:40.215+03:30</updated><title type='text'>بندرلنگه و روزهایی که گذشت و نمی گذرد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;بندرلنگه جای خوبی است. شهر ساحلی آرام و کوچکی است و مردم خوبی هم دارد. وراجند ولی آدم های دوست داشتنی هستند. آنقدری که از مردمان یک شهر کوچک انتظار می رود دگم نیستند. هستند ولی نه آنقدر که آزار برسانند.&lt;br /&gt;پنج سال نوجوانی من در همچه جایی سپری شد.&lt;br /&gt;آنجا از تفریحاتی که قاعدتا می بایست یک نوجوان همسن و سال من داشته باشد محروم شدم. برای من&amp;nbsp; کافی شاپ نشینی و بوی فرند و اسکیت و ول چرخیدن توی مراکز خرید، وجود نداشت. منهای ساعت هایی که با نعمتی ها می خندیدیم، هیچ پناهگاه خارجی دیگری غیر از کتابخانه ی هلال احمر نداشتم. تنهایی من اینجوری پر می شد. لای گرد و خاک کتاب ها.&lt;br /&gt;کتابخانه هلال احمر جای وحشتناکی بود. به خصوص تابستان ها که تبدیل به جهنمی از بچه می شد. کتابخانه یک سالن گل و گشاد بود که مقدار زیادی کتاب درش انبار کرده بوند. نه برگه دانی داشت نه سیستم عضویت درست و درمانی. کتابدارش هم یک زن شیرده بود که هیچ کتابی نمی خواند مگر راهنمای بافتنی و من آخرش هم نفهمیدم توی گرمای چهل درجه ی بندرلنگه بافتنی به چه کارش می آمد. من می رفتم یک گوشه دنج، لای قفسه کتاب ها روی زمین می نشستم و غرق می شدم. غرق موج ها بین کوبش موج ها و وقتی بعد از پنج سال برگشتیم بندرعباس، و کشف کردم توی کتابخانه شهدا نمی شود وارد هزارتوی قفسه ها شد، ( که یعنی مثلا اینجا حساب کتاب داشت ارواح شکمش!) تازه فهمیدم فرق دریا و استخر چیه و فرق شوری موج و آب کلر دار.&lt;br /&gt;بندرلنگه را دوست دارم. چون به اندازه ای تنگ و سرراست بود که نمی شد درش عاشق شد و من ترجیح می دادم به جای بوی فرندهای جلوی مدرسه عاشق اتاقم بشوم که شدم. توی همین اتاق اولین بار موزیکی به انتخاب خودم شنیدم و اولین شاعر به انتخاب خودم را فهمیدم.&lt;br /&gt;غروب ها که از کتابخانه بر می گشتم خفاش ها را می پاییدم که ضربدری پایین و بالا می رفتند و خدا می داند که چقدر دلم می خواست بدانم چطوری به هیچ چیز کوبیده نمی شوند و هزارتا سوال دیگه هم توی کلم بود و هیچ کسی براش مهم نبود. غرض مظلوم نمایی و این حرف ها نیست فقط واقعا هیچ کسی براش مهم نبود. برای همه فقط این مهم شده بود که وقتی به مدرسه ی احمقانه ی من سر می زنند قضاوت معلم های احمقم قطعا مثبت باشد. مثه همه ی بچه های پرافتخاری که دور و برم بودند. مامان که از جلسه انجمن مدرسه بر می گشت با حالت تهوع می رفتم و دو ساعت توی دستشویی می نشستم تا آمپر مامان برگردد سرجاش و مگه بر می گشت؟ آخرش هم با زانو درد از توالت میامدم بیرون و تازه باید یک سخنرانی همراه با اشک و مف و ناله و نفرین و تهدید و قول و قسم را تحمل می کردم.&lt;br /&gt;تازه گاهی هم از آشنایان برای تطمیع و تشویقم استفاده می شد. از مادران مفتخر به داشتن فرزندان صالح دعوت می شد هر سه چهار ماه یکبار یک کلاس آموزشی در محاسن درسخوان بودن بچه هایشان برایم ترتیب بدهند و نمی دانید چقدر جلسه های پر محبتی بود. چه صفایی درش حاکم بود و چه بذل و بخشش هایی که در حقم نشد و من که اصلا دلم نمی خواست بمیرم.&lt;br /&gt;همه ی معلم ها به کنار از همه بهتر زنیکه ی شیمی بود که رسما و پیش همه مامان را برای داشتن من تحقیر می کرد فقط چون نمراتم پایین تر از معدل نمرات دانش آموزان دیگرش بود و من حتی به خاطر قضاوت زنیکه نبود که تصمیم گرفتم ترک تحصیل کنم بلکه به این خاطر بود که مامان حاضر شده بود آن زنیکه ی احمق را باور کند اما من را نه.&lt;br /&gt;و این یه مبارزه شده بود برام. یا باید درس می خواندم و یک دانش آموز متنبه می شدم مثه چموشی که رام شده باشد و چه چیزی محقرتر از یک چموش رام شده است، یا باید همچنان یک توسری خور بدبخت باقی می ماندم که ماه به ماه منتظر نامه اعمالش باشد.&lt;br /&gt;چرا اینها را گفتم؟ چون در بندرلنگه بود که برای اولین بار با مفهوم انتخاب راه سوم آشنا شدم. یعنی که زد به کلم و خیلی هم بد زد به کلم. پاهام را می گذاشتم توی تاقچه و کتاب می خواندم. جرات نداشتند ازم چیزی بپرسند چون نظرهای به شدت مسخره و بی پایه و اساسم را می کوبیدم توی صورت شان. مثه بازی می ماند. احساس نشاط بود و خلاقیت. قاعده ش را یاد گرفته بودم. توهین ممنوع بود. اینجوری هرجور دری وری را می توانستی توجیه کنی. بهترینش این بود که علم را مسخره کنی. تحقیرش کنی. با لودگی قوانینش را خوار کنی ولی نه مستقیم. باید سوال می پرسیدی. سوالات مستهجنی درباره ی قواعد شیمی یا زیست شناسی، فیزیک یا ریاضیات. معلم ها ناک اوت می شدند. واضح بود که چه غرضی پشت این سوالات بود ولی امکان اثباتش براشان ممکن نبود.&lt;br /&gt;ازم متنفر شدند و این نشان می داد که جای قوی و ضعیف عوض شده.&lt;br /&gt;الان فقط از شجاعت خودم متعجبم. آنجا من یک بچه ی مطلقا تنها بودم. فقط خودم از خودم حمایت کردم و این از من برآمده. این متعجبم می کند...&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4968264028264144538?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4968264028264144538/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4968264028264144538' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4968264028264144538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4968264028264144538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post_02.html' title='بندرلنگه و روزهایی که گذشت و نمی گذرد'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7329892414408157309</id><published>2010-10-01T00:43:00.000+03:30</published><updated>2010-10-01T00:43:29.728+03:30</updated><title type='text'>فاجعه ی پرپروک</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;لازانیاش افتضاح بود. دلم می خواست گریه کنم. حالا نه اینکه لازانیائه خیلی موضوع مهمی باشد ولی بعد آن همه خفتی که کشیدیم و یک ساعت تمامی را که مثه آدم های توسری خور نشستیم منتظر سفارشمان و تازه پیتزا خوردن حامد و مهدی را هم خراب کردیم، این لازانیای وارفته و شل و ول دیگه جدا توهین آمیز بود.&lt;br /&gt;من کفرم در آمده بود از اینکه همه چیز اینقدر به هم ریخته بود. کفرم در آمده بود که گارسونی به آن درازی و شیکی عرضه ی سفارش گرفتن نداشت.&lt;br /&gt;کفرم در آمده بود که من و آرتا مجبور شدیم خمیر بخوریم و پیتزای سبزیجات تو آشغال از آب در آمد آن هم درست بعد از یک ساعت انتظار مفتکی.&lt;br /&gt;دلم می خواست جیغ بزنم. بلند و ممتد.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;شام&lt;/b&gt; به خودی خود ابدا موضوع پیچیده ای نیست. فقط وقتی مهم می شود که ازش یک فاجعه بسازند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7329892414408157309?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7329892414408157309/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7329892414408157309' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7329892414408157309'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7329892414408157309'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='فاجعه ی پرپروک'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3422180897362397413</id><published>2010-09-06T02:59:00.000+04:30</published><updated>2010-09-06T02:59:41.340+04:30</updated><title type='text'>اطلاعیه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از رفقام دلخورم&lt;br /&gt;بدجور دلخورم&lt;br /&gt;از آدم هایی که فقط اوقات فراغتشان را پر می کنم خوشم نمی آید&lt;br /&gt;چندشم می شود از چنین رفاقتی&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3422180897362397413?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3422180897362397413/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3422180897362397413' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3422180897362397413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3422180897362397413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/09/blog-post_06.html' title='اطلاعیه'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3836073140688262458</id><published>2010-09-03T18:41:00.000+04:30</published><updated>2010-09-03T18:41:44.528+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;اصا نمی فهمم چرا آنقدر به دختره احترام می گذاشتم. به صورت مفرد مخاطب خطابش نمی کردم. غالبا برای فعل هایی که براش به کار می بردم از صیغه های جمع مایه می گذاشتم. با اینکه یک سال ازم کوچکتر بود و تازه ابدا هم موجود محترمی نبود.&lt;br /&gt;نگران چی بودم نمی فهمم. فقط می دانم توی صداش قدرتی داشت که اثیری ش می کرد. بلاخره یک روز تصمیم خودم را گرفتم. باهاش برای شام قرار گذاشتم. مثل همیشه پپرونی سفارش دادم و نوشابم را تا ته خوردم. حرف می زد و دلایلش را می گفت.&lt;br /&gt;خبر نداشت براش نقشه کشیده ام. آرام حرف زدم. با وجود میلی که برای فریاد زدن داشتم نتوانستم این کار را بکنم. جمله هام را عالی و صریح بیان کردم. حرف زشتی از دهانم خارج نشد. گرچه لیاقتش را داشت.&lt;br /&gt;حین حرف زدن سالادم را هم تمام کردم. تعجب می کنم که چطور آنقدر خونسرد بوده ام. دنگم را گذاشتم روی میز و خداحافظی کردیم. دست ندادیم ولی خداحافظی کردیم.&lt;br /&gt;ساعت دو نیم شب اسمس داد که ازم انتظار همچه چیزی را نداشته. که از هر کسی این رفتار سر می زده براش مهم نبوده ولی رفتار من باعث شده صدمه ببیند.&lt;br /&gt;اسمس دادم برام مهم نیست.&lt;br /&gt;و حالا که فکرش را می کنم آدم در اوج خواب و بیداری، در ورطه ی معلق میان هوشیاری و بی هوشی، در نهایت بی اختیاری، چقدر خوب می تواند موجز و صادق باشد.&lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;br /&gt;&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;پی نوشت:&lt;/b&gt; کریستوفر از دریا می ترسید. دست زن دوستش را گرفت و با هم به سمت دریا دویدند. بهم گفت زهرا، تنها راه مقابله با ترس از دریا، سپردن خودت به امواج است اینطوری می توانی احساس قدرت کنی که مهم تر از قوی بودن است.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3836073140688262458?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3836073140688262458/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3836073140688262458' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3836073140688262458'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3836073140688262458'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/09/blog-post_03.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2466757836941539513</id><published>2010-09-01T18:17:00.000+04:30</published><updated>2010-09-01T18:17:36.778+04:30</updated><title type='text'>مست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="photo-desc" id="description_div3546665604"&gt;&lt;div id="yui_3_1_0_1_12842052068652357"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://imgdl.ir/images/776modern_dance_15_.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="265" src="http://imgdl.ir/images/776modern_dance_15_.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div id="yui_3_1_0_1_12842052068652357"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می و میخانه مست و می کشان ، مست &lt;/div&gt;زمین مست و زمان مست ، آسمان مست&lt;br /&gt;نسیم از حلقه ی موی تو بگذشت&lt;br /&gt;چمن شد مست و باغ و باغبان مست&lt;br /&gt;تا زدم یک جرعه می از چشم مستت&lt;br /&gt;تا گرفتم جام مدهوشی زدستت&lt;br /&gt;شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست&lt;br /&gt;باغ مست و باغبان مست&lt;br /&gt;تو زمزمه ی چنگ و عود منی&lt;br /&gt;نغمه ی خفته در تار و پود منی&lt;br /&gt;تو باده و جام و سبوی منی&lt;br /&gt;مایه ی هستی و های و هوی منی&lt;br /&gt;گرچه مست مستم&lt;br /&gt;نه می پرستم&lt;br /&gt;به هردوجهان ، مست عشق تو هستم&lt;br /&gt;تا من چشم مست تو دیدم&lt;br /&gt;زساغر عشقت ، دو جرعه کشیدم&lt;br /&gt;شد زمین مست ، آسمان مست ، بلبلان نغمه خوان مست&lt;br /&gt;باغ مست و باغبان مست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا بشنوید : &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/Dr8itVDV/__online.html"&gt;شاه زیدی &lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2466757836941539513?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2466757836941539513/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2466757836941539513' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2466757836941539513'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2466757836941539513'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='مست'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5759932419345927173</id><published>2010-08-30T21:31:00.001+04:30</published><updated>2010-08-30T21:54:32.217+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;خانه مان باید پنجره های بزرگ داشته باشد. جوری که صبح ها خورشید کف پذیرایی پهن شود. از خانه های تاریک و خفه می ترسم. از آنهایی که جدیدا مد شده بهشان می گویند دنج! پرده های رنگ و وارنگ نمی خواهم. کتان ساده و سفیدی می خواهم که تمییزی و روشنی اش شبیه صبح صادق باشد. خودم می دوزمشان. خودم اتوشان می کنم. تو نصبش کن. من تماشات می کنم.&lt;br /&gt;همان پایین گلدان هام را می چینم.&lt;br /&gt;بین گلدان ها یک جایی برای خودم و ویلیام باز می کنم. روی یک میز مربع چوبی. می نشینم کنارش ، شاید بین هم نوایی صداهایی که از بیرون می آید و صدای شکننده ش ساعت هایی که خانه نیستی را فراموش کنم.&amp;nbsp; &lt;br /&gt;یک کمی آن طرف تر بساط کتابخانه مان را برپا می کنیم. جوری که با مبل ها مماس شود. که وقتی درونشان فرو رفته ایم و خمیازه می کشیم راحت دستمان را دراز کنیم و &lt;b&gt;گزارش به خاک یونان&lt;/b&gt; را برداریم، شاید هم &lt;b&gt;مثنوی&lt;/b&gt; را، شاید هم &lt;b&gt;برخیز ای موسی &lt;/b&gt;را.&lt;br /&gt;بعد از ظهرها پنجره ها را باز می کنیم. باد می افتد به جان سفیدی پرده ها. چایی می خوریم و از هارد تو چیزهایی برای شنیدن پیدا می کنیم. شاید بسطامی شاید هم رعد و برق صدای کاکر را. تو باهاش ضرب می گیری، لابد. من می خندم.&lt;br /&gt;میز آشپزخانه مان ساده است. روش فقط صبحانه می خوریم و گاهی هم چای. دو تا صندلی لهستانی پیدا می کنیم که به میزمان بیاید. مرباها و ترشی هات را می چینم بالای کابینت ها. همان گوشه موشه ها یک جایی هم برای ماهی آواره ات پیدا می کنیم. شمعدانی وگل قهوه م را می گذارم کنار سینک ظرف شویی و البته جایی هم برای کتاب های آشپزی و شعرهای سهراب لازم است.&lt;br /&gt;عصرها من پاستیل می خورم و تو بورانی بادمجان. همان جا روی میز کوچولو و گردمان.اگه سرحال باشم برای خودم کیک شکلاتی درست می کنم و برای تو کیک ساده. اگه سرحال نباشم فقط کیک شکلاتی درست می کنم.&lt;br /&gt;زنگوله را پونس می کنم به طاق ورودی . بندش را بلند می گیرم که حتما صداش بپیچد توی خانه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5759932419345927173?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5759932419345927173/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5759932419345927173' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5759932419345927173'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5759932419345927173'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/08/blog-post_30.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8711256376739744424</id><published>2010-08-25T00:44:00.000+04:30</published><updated>2010-08-25T00:44:13.557+04:30</updated><title type='text'>خارش مغزی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;1. تخم شربتی را می خورند یا می نوشند؟&lt;br /&gt;2. چطور نیم فاصله را روی ویندوزseven اجرا کنم؟&lt;br /&gt;3. بدون اینکه خطر مردنم وجود داشته باشد می شود به انرژی تبدیل بشوم؟&lt;br /&gt;4. جنگ می شود؟&lt;br /&gt;5. اون آهنگه چیه داره پخش میشه؟&lt;br /&gt;6. اینکه قوانین ریاضی غیرقابل تغییرند چیز خوبیه یا بد؟&lt;br /&gt;7. اگه توی اقیانوس بمیرم جنازه م روی آب معلق باقی می ماند یا کشیده می شود به قعر دریا؟&lt;br /&gt;8.&amp;nbsp; زبان، طبیعی است یا قراردادی؟&lt;br /&gt;9. دیگه باید چه خاکی به سرم بریزم که مکعب روبیکم را حل کنم؟&lt;br /&gt;10..........................................؟ &lt;br /&gt;11. چطوری لای کیک شکلاتی بستنی می زنند؟&lt;br /&gt;12. بلاخره مارها می میرند یا نمی میرند؟&lt;br /&gt;13. کتاب نمایش در ایرانم را به کی داده ام؟&lt;br /&gt;14. در «لا یمسه الا المطهرون» مطهرون چه کسانی هستند؟ اصا این «لا» لای نفی است یا لای نهی؟&lt;br /&gt;15. اگه طبیعت نژادپرست نیست چرا اسب ها به شدت متقارن هستند ولی شترها با یک گردن دراز و کوهان قلمبه، احمق و مضحک به نظر می رسند؟&lt;br /&gt;16. نیستی که نیست چطور در ذهن معنا می باید؟ &lt;br /&gt;17. زیبایی چیه؟&lt;br /&gt;18. چرا مغز ما از یک سن به خصوص شروع به مرور تصاویر، صداها، بوها، مزه ها، مناظر، اجسام و احساسات ضبط شده می کند و قبل از آن قادر به این کار نیست؟&lt;br /&gt;19. چرا کسانی که لایق زندگی نیستند خیلی بیشتر از کسانی که لایق مرگ نیستند زنده می مانند؟&lt;br /&gt;20. چرا دلم برای پراگ تنگ می شود در حالی که هرگز پراگ نبوده ام؟&lt;br /&gt;21. فضیلت همیشه فضیلت است؟&lt;br /&gt;22. چرا قبلا دماغ به معنی مغز بوده ولی الان به معنای دماغ است؟&lt;br /&gt;23. مامان، بچه ها از کجا میان؟&lt;br /&gt;24. مسخره نیست که در جهانی به این عظمت فقط در کره ی زمین، توی یه منظومه ی خیلی خیلی کوچولو، ته یک کهکشان نقلی، زندگی وجود داشته باشد؟&lt;br /&gt;25. ماهیت خلا چیه؟&lt;br /&gt;26. اون چیزی که روی پنیرهای فرانسوی هست واقعا کپکه؟&lt;br /&gt;27. آیا ما از فشار کلید رندم در دل قوانینی به شدت منظم به وجود آمده ایم؟&lt;br /&gt;28. چرا vpn ام قطع شده؟&lt;br /&gt;29. تا بیست و هفتم آبان چن روز مونده؟&lt;br /&gt;30. قضیه یک کروموزوم کمتر و بیشتر واقعا اینقدر سرنوشت ساز است؟&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8711256376739744424?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8711256376739744424/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8711256376739744424' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8711256376739744424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8711256376739744424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/08/blog-post_25.html' title='خارش مغزی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7546052225614135109</id><published>2010-08-12T06:22:00.002+04:30</published><updated>2010-08-12T06:28:29.387+04:30</updated><title type='text'>به کی می توانی بگویی کجا می توانی اشک بریزی چطور می توانی بایستی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پشت ترافیک میدان شهربانی که گیر افتادیم از ماشین پریدیم بیرون. ساعت ده و نیم یارو کرکره را می کشید و من فقط به این فکر می کردم که اگه به موقع نرسیم زده ایم زیر قولمان. خیابان هنوز همان قدر شلوغ بود که دو ساعت قبل. لج ام گرفته بود از گرما و ترافیک. من و فاطی با قدم های فیلی راه می رفتیم. کلی پاکت خرید دستمان بود و چقدر هم کلافه بودم بابت وزن آنهمه خرت و پرت.&lt;br /&gt;تا برسیم به برق من هزار جور فحش به زمین و آسمان داده بودم.&amp;nbsp; بسکه همه چیز آن شب علیه حرکت ما بود. همش ده دقیقه مانده بود و ما حسابی روی هدف فوکوس کرده بودیم. رسیدیم به روزنامه فروشی سر چهارراه. غلغله بود. سرعتمان را کم کردیم و خودمان را کشیدیم سمت خلوت تر پیاده رو. از جمعیت زدیم بیرون، پیاده رو کاملا گشاد شد ولی هنوز نفسی به راحتی نکشیده بودیم که روبروم را دیدم. فاطمه خودش را کشید سمت خیابان و من&amp;nbsp; هم تا جایی که میشد.&lt;br /&gt;&amp;nbsp;با همان سرعت به راهمان ادامه دادیم. با این تفاوت که من و فاطمه حالا تقریبا هیچ حجمی از پیاده رو را اشغال نکرده بودیم و جا برای رد شدن بی مزاحمت یه لشکر آدم فراهم بود. چه برسد به دو تا آدم ریقو. حس کردم خوشان را کشیده اند سمت ما و یه کرمی دارند. خودم را باز بیشتر کشیدم به سمت خیابان. دیگه رسما از پیاده رو خارج شده بودم که یارو بی هیچ نگرانی دست های هرزه اش را حواله ام کرد و بعد هم انگاری تنه ی درختی بوده ام&amp;nbsp; خیلی خونسرد و خندان رد شد. میخ شده بودم به زمین. نه اینکه تا به این سن که رسیده ام همچه چیزی برام نادر بوده باشد ولی این بار دیگه واقعا کانفیوز شده بودم. چیزی بیشتر از احساس توهین همیشگی بود، احساس کردم موجود بدبختی هستم واقعا بدبختم و اگه تا حالا در زندگی تان این احساس را تجربه نکرده اید ادامه ی این پست را نخوانید چون از انگیزه ام سر در نخواهید آورد.&lt;br /&gt;من آنجا وسط آن پیاده رو کوفتی ایستاده بودم و احساس میکردم خراشیده شده ام. هیچ بهانه ای وجود نداشت. هیچ کسی غیر از آن دوتا حیوان توی پیاده رو نبودند. من کاری به کارشان نداشتم،بهشان ظلم نکرده بودم، بهشان زور نگفته بودم، بهشان نزدیک نشده بودم، بهشان فخر نفروخته بودم، حتی خودم را عرضه نکرده بودم، من بهشان توهین نکرده بودم بنابراین نمی فهمیدم در حالی که هیچ، مطلقا هیچ مطلقا هیچ انعکاسی از عملی وقیحانه، ظالمانه، یا داوطلبانه از طرف من صورت نگرفته بود پس چرا لایق توهین و تحقیری عمومی شده بودم؟&lt;br /&gt;من بیت المال نبودم. زنگ در نبودم&amp;nbsp; تاکسی نبودم اتوبوس نبودم&amp;nbsp; پارکینگ نبودم آبخوری توی خیابان نبودم درخت لور توی بولوار نبودم خط کشی عابر پیاده نبودم و فقط دلم می خواست یکی بهم جواب بدهد چرا؟&lt;br /&gt;بهش نگاه می کردم که سلانه سلانه از کنارم رد شد انگاری من تنه ی درختی بوده ام و دیدم حتی برنگشته نگاهی از سر کنجکاوی یا هیجانی از روی ترس بهم بیندازد. برنگشت حتی نگاهی از سر تحقیر بهم بیندازد انگاری بلند بلند بگوید چرا که نه؟&lt;br /&gt;دست خودم نبود. شاید اگه برگشته بود و پشتش را پاییده بود حتی به تحقیر و استهزا، آنجور به سمتش نمی رفتم. شاید اگه برگشته بود و با ترس بهم نگاه کرده بود که یعنی تو رو خدا بی خیال، گذاشته بودم به حساب مریضیش و رفته بودم مثل همیشه. ولی حتی برنگشت و این یعنی چرا که نه؟ آره «چرا که نه» ارواح شکمش و من که از پشت خواباندم توی کلیه ش با تمام آن خرت و پرت های سنگین توی دستم، مچاله شد توی خودش که ناغافل خورده بود. ایستاده بودم بالای سرش و بغضی نشسته بود توی گلوم که انگاری کله ی گوساله. از بهت ضربه ای که خورده بود بیشتر از خوده ضربه خم شده بود. جمله ای هم گفتم به تفاخر انتقام ولی خودم متنفر بودم از خودم، از آن جملم، از بدنم، از ترسم، از خشمم، از حس تحقیری که بهم ماسیده بود، از خم شدنش که انگاری شغالی خم شده باشد به درد، از آن خیابان گه با آن آدم های تماشاچیش متنفر بودم و فقط دلم می خواست خودم را میچپاندم توی بازوهات و گریه می کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7546052225614135109?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7546052225614135109/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7546052225614135109' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7546052225614135109'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7546052225614135109'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/08/blog-post_12.html' title='به کی می توانی بگویی کجا می توانی اشک بریزی چطور می توانی بایستی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3170437113240034033</id><published>2010-08-11T23:05:00.000+04:30</published><updated>2010-08-11T23:05:55.622+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;مرگ بی بی گل نسا را همه مان انتظار می کشیدیم. مثل ابر سیاهی که در هر حال خواهد بارید. &lt;br /&gt;مردنش نابهنگام نبود. از روزی که به دنیا آمده ام پیرزن بود. ولی پاهای نحیفش بالش همه مان بوده. از نوه های خودش گرفته تا نوه های پسرش که بابابزرگ من باشد. داستان هایی که از پادشاهان و شاهزاده های جوان برامان می گفت شگفت زده مان می کرد. پشت دستگاه زری بافیش می نشست، شَک و زری می بافت و با کلماتش، با تن صداش، با نگاه خیره اش به برق نخ های طلایی، درباره ی روزگارانی می گفت که از یاد رفته بودند. روزگارانی که بودند، وجود داشتند، به قطع حقیقی بودند اما فراموش شده. بی بی به یادمان می آورد. بی بی رستاخیز بود. رستاخیز همه ی چیزهای مرده، همه ی چیزهای فراموش شده. &lt;br /&gt;توی غسالخانه بدن نحیفش را لای پیچ و واپیچ های کرباس تماشا کردیم. دلم گرفت.&lt;br /&gt;راست راستی بی بی م مرده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3170437113240034033?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3170437113240034033/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3170437113240034033' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3170437113240034033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3170437113240034033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7943249840648311035</id><published>2010-07-15T13:12:00.001+04:30</published><updated>2010-08-28T14:56:15.950+04:30</updated><title type='text'>سنایی 2</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;همان‌جور که نوشته بودم &lt;a href="http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html"&gt;سابقا&lt;/a&gt;،  گاهی اشعار سنایی به جای صنعت ایهام، مشکل ابهام دارد. این سوال مطرح شد  که نمونه‌ش چی مثلا؟&lt;br /&gt;ابیاتی که در ادامه می‌آید از کتاب حدیقه انتخاب  شده. مشکلاتی که من با این بخش از اشعار داشتم هرگز رفع نشد. استاد نازنین  درس حدیقه‌ام، به صراحت اذعان کرد که درباره‌ی مفهوم این ابیات، نتوانسته  به قطعیتی برسد. شخصا از اینکه به سنت حسنه‌ی اساتید پرافاده‌، هرگز سعی  نکرد شعورمان را دور بزند و دامب و دومب راه بیندازد و سر مطلب را در میان  قال و مقال‌های دروغکی بخورد، خوشحالم.&lt;br /&gt;خوشحال‌تر می‌شوم اگر اینجا  فرصتی برای به اشتراک گذاشتن احتمالات دیگری از شرح این ابیات باشد.&lt;br /&gt;اصطلاحاتی  که بولد شده، برای من محل اصلی ابهام هستند.&lt;br /&gt;سعی کرده‌ا‌م در بخش  توضیحات، مشکلات دست و پا گیر احتمالی را توضیح بدهم تا بحث بر سر کلیت  مفاهیم باشد نه جزییاتش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این ابیات از باب اول حدیقه  هستند و سنایی آن را در ادامه‌ی مبحث &lt;b&gt;توکل&lt;/b&gt; آورده: &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;ربع  مسکون* چو از طریق شمار / شد به فرسنگ بیست و چهار هزار &lt;br /&gt;تو اگر  واقفی بصرف و صروف* / بدلش کن به &lt;b&gt;بیست و چار حروف&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;ساعت شب چو ضم* کنی  با روز / خود بود بیست و چار آدم سوز&lt;br /&gt;&lt;b&gt;قاف قول شهادتین&lt;/b&gt; ترا / بی‌ریا و  نفاق و کیف و مِرا*&lt;br /&gt;از همه عالمت برون آرد / نه بآلت* به کاف و نون*  آرد&lt;br /&gt;از ورای خرد سخن زو گو / وردت این بس که لا هو‌الا‌هو&lt;br /&gt;&lt;b&gt;کلمه‌ی  حق&lt;/b&gt; چو در شمار آمد / &lt;b&gt;عدد حرف بیست و چار آمد&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;نیمی&lt;/b&gt; از بحر جان &lt;b&gt;دوازده&lt;/b&gt;  دُرج / &lt;b&gt;نیمی&lt;/b&gt; از چرخ دین &lt;b&gt;دوازده&lt;/b&gt; برج&lt;br /&gt;درج‌ها پر ز درّ امید است /  برج‌ها پر ز ماه و خورشید است&lt;br /&gt;درّ دریای این جهانی نه / ماه و خورشید  آسمانی نه&lt;br /&gt;درّ دریای عالم جبروت / ماه و خورشید آسمان سکوت&lt;/blockquote&gt;&amp;nbsp;جالب است که در حدیقه این بخش به همین شکل ناتمام رها شده و بعد از این مبحث سنایی درباره‌ی کیفیت خواب‌ها صحبت می‌کند. من اولا همان‌طور که گفتم با قسمت‌های بولد شده مشکل دارم یعنی به خودی خود نمی‌فهممشان و ثانیا نمی‌فهمم ربط این بخش به مبحث توکل چی‌ می‌تواند باشد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضیحات:&lt;br /&gt;ربع مسکون: یک چهارم زمین است که قسمت مسکونی زمین محسوب می‌شده.&lt;br /&gt;صرف و صروف:&amp;nbsp; اصطلاحا حساب و کتاب&lt;br /&gt;ضم کردن: جمع کردن&lt;br /&gt;مِرا: جنگ(به معنای خودنمایی کردن هم هست)&lt;br /&gt;آلت: وسیله / کاف و نون : حروف کلمه‌ی کن در اصطلاح قرآنی کن فیکون&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7943249840648311035?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7943249840648311035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7943249840648311035' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7943249840648311035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7943249840648311035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='سنایی 2'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6049895749516212769</id><published>2010-06-30T04:00:00.002+04:30</published><updated>2010-06-30T04:05:07.880+04:30</updated><title type='text'>استعمال لغت در معنایی غیر ما وضعٌ له ؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;از فردا شروع می‌کنم به خواندن&lt;b&gt; بیان&lt;/b&gt;. چیزی که حسابی سلول‌های مغزم را به خارش انداخته نسبت میان حقیقت و مجاز است. همیشه باور داشته‌ام مبحث بیان را از همین‌جا باید شروع کرد. شاید به طریق اولی ادبیات را هم. با تمام احترامی که برای زیبایی‌شناسی سنتی‌مان قائلم، نمی‌توانم به تعاریفی که پیشتر ارائه شده اکتفا کنم. از طرفی کاملا مطمئن نیستم بنیان‌های زیبایی‌شناسی ما و غرب، حتی در صورت داشتن خاستگاه‌های مشترک، قابلیت تبدیل شدن به هم را داشته باشند.&lt;br /&gt;حالا هرچقدر هم اساتید ارجمند خودشان را متلاشی کنند و کتاب بنویسند در التزام این تبدیل،به نظرم آخرش یه چیزی وا رفته. نتیجه‌اش می‌شود زیبایی‌شناسی که نه سنتی است و نه مدرن. همان‌قدر سفیهانه و مضحک است، که تلاش شعرای سنتی‌مان در ابتدای قرن، برای ساختن قصیده‌ای در مدح هواپیمای ملخی.&lt;br /&gt;همیشه مبحث بیان را دوست داشته‌ام چون به نظرم اگه تکلیف ما فارسی‌زبان‌ها با همین یه قلم روشن می‌شد، تکلیف زبان فارسی با خودش، با جهانی که ازش حرف می‌زند، با مخاطبینش، با خواستگاهش، با چشم‌انداز آینده‌اش، با زمان و مکان و هر موضوع زمینه‌ای دیگر روشن می‌شد. &lt;br /&gt;یعنی که کافی بود به جای روخوانی از روی کارنامه‌ی گذشتگان یا حتی صاحب‌نظران غربی، در برخوردشان با مفهوم حقیقت و مجاز، کمی به روش‌شان در کشف نسبت میان حقیقت و مجاز اقتدا می‌کردیم. &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6049895749516212769?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6049895749516212769/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6049895749516212769' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6049895749516212769'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6049895749516212769'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/06/blog-post_30.html' title='استعمال لغت در معنایی غیر ما وضعٌ له ؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7732060765861302449</id><published>2010-06-22T05:36:00.001+04:30</published><updated>2010-06-22T05:37:35.548+04:30</updated><title type='text'>من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;نشسته بودم روی نیمکت‌های باریک و بلند ایستگاه اتوبوس. هوا به قدری گرم که انگاری باد صرصر. روی گونه‌هام سمباده می‌کشیدند. گیرم که تیر باشد، تیری این همه کشنده؟&lt;br /&gt;شبش مامان مرغی به سیخ کشیده بود توی فر. هیکل مرغ بی‌بال و پر و آغشته به زعفران چرخیده بود و برشته شده بود. مثل همیشه زل زده بودم بهش، چرخش آرام و یکنواختش را دنبال کرده بودم و با میزان حرارت ِ فر ور رفته بودم.&lt;br /&gt;همیشه وسواس داشته‌ام بابت نیم‌پز شدن و خونی ماندن مرغ‌های تو فری.عقم می‌گیرد از بوی خون ِ گرم. قرمزی ببینم لای گوشت، لب نمی‌زنم. مامان رعایتم را می‌کند و همیشه کمی قبل از شروع جزغاله شدن درشان می‌آورد. بابا غر می‌زند که سنگ شده. با چشم‌سفیدی می‌گویم: بهتر.&lt;br /&gt;مهران و آنه از توی دانشکده علوم فنون آمدند بیرون. درمانده بودند از سنگینی بار و تف گرما. مهران گفت یه چیزی درباره‌ی باد صبا بخون. من و آنه نخندیدیم. حسین آمد و تعرفه‌های‌ بدحجابی را خواند. من و آنه نخندیدیم. اتوبوس خوابگاه فاطمیه زد به آینه‌ی بغل اتوبوس یادبود. من و آنه باز هم نخندیدیم.&lt;br /&gt;چیزی در هوا وجود داشت. نفرینی خشک و داغ که ندامت و یاس را بارور کرده بود.&lt;br /&gt;اتوبوس هدیش رسید.&lt;br /&gt;آنه گفت خدافظ. گفتم : قدقد&lt;br /&gt;مهران خیلی خندید.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7732060765861302449?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7732060765861302449/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7732060765861302449' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7732060765861302449'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7732060765861302449'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/06/blog-post_22.html' title='من و باد صبا مسکین دو سرگردان بی‌حاصل'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7393250636117755532</id><published>2010-06-20T13:53:00.000+04:30</published><updated>2010-06-20T13:53:07.204+04:30</updated><title type='text'>وا ادبیاتا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;دلم کشیده معلم بشوم. که بروم توی یک دبیرستان معمولی، ادبیات درس بدهم. دلم کشیده خون دانش‌آموزهای کودن را توی شیشه کنم. هوس کرده‌ام گند بزنم به هر چه توی کتاب‌های ادبیات متوسطه نوشته‌اند. یکی از دلایلی که خانم امام‌زاده را خیلی خیلی دوست داشتم، این بود که خلاف معلم‌های بزغاله‌ی قبلیم می‌فهمید آنچه به نام ادبیات به بچه‌ها آموزش می‌دهد مطلقا جفنگ است. همیشه اعتراف می‌کرد به این قضیه. همیشه غر می‌زد، همیشه شاکی بود.&lt;br /&gt;فکر نمی‌کردم روزی بخواهم معلم بشوم. سوای اینکه اصلا امکانش برای من هست یا نه، اصلا تصور نمی‌کردم روزی بخواهم آنچه را که ادبیات می‌شناسم و آنچه را که ادبیات نمی‌شناسم به اشتراک بگذارم. الان این خواسته‌ی من خیلی هیجان‌انگیزتر از امکان تحقق آن است.&lt;br /&gt;به قول دکتر نوروزی: "ماها متولی این امام‌زاده‌ایم"&lt;br /&gt;دلم می‌سوزد برای ادبیات. دلم برای ادبیات کباب است. &lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7393250636117755532?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7393250636117755532/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7393250636117755532' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7393250636117755532'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7393250636117755532'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/06/blog-post_20.html' title='وا ادبیاتا'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4624798495273320565</id><published>2010-06-17T15:32:00.000+04:30</published><updated>2010-06-17T15:32:36.568+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;پوشیده چون جان می‌روی اندر میان جان من&lt;br /&gt;سرو خرامان منی ای رونق بستان من&lt;br /&gt;چون می‌روی بی من مرو&lt;br /&gt;ای جان جان بی‌تن مرو&lt;br /&gt;از چشم من بیرون مشو&lt;br /&gt;ای مشعل تابان من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا بشنوید-&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/5dk_urGq/Franco_Battiato_-_Fleurs_2__20.html"&gt; فرانکو باتیتو/سپیده رییس‌سادات&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4624798495273320565?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4624798495273320565/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4624798495273320565' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4624798495273320565'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4624798495273320565'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/06/blog-post_17.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8229719427305828976</id><published>2010-06-16T01:12:00.000+04:30</published><updated>2010-06-16T01:12:32.869+04:30</updated><title type='text'>این دل هرزه‌گرد من</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;فصل امتحانات&amp;nbsp;به شدت اندوهگینم می‌کند. احساس تنهایی بهم هجوم می‌آورد و عجیب میل به محو شدن دارم. به خصوص که دوتا دوتا و خیلی فشرده مشغول امتحان دادن باشم.&lt;br /&gt;میل به محو شدن&amp;nbsp;ضعف همیشگی من بوده. بچه که بودم فصل امتحانات&amp;nbsp;شروع احساس بدبختی‌م بود.&amp;nbsp;منتهاش این احساس&amp;nbsp;هرگز باعث نشد تبدیل به&amp;nbsp;بچه‌ی منضبط و درس‌خوانی بشوم. یعنی&amp;nbsp;آنجور که همه&amp;nbsp;انتظار داشتند. تنها چیزی که آرامم می‌کرد پناه بردن به کمد دیواری‌ پر از تشک و رختخواب بود، همان جا کز می‌کردم و در تاریکی کمد به&amp;nbsp;هیئات هولناکی از انواع دیو و غول‌ و موجودات غریب، اجازه‌ی تاخت و تاز می‌دادم. اینجوری خودم را محو می‌کردم، از یک محیط پوشالی و سهمگین، درون دنیایی از واقعیات خارق‌العاده و قابل فهم‌تر پرتاب می‌شدم. این دربرابر کاری که فصل امتحانات با روان یک کودک می‌کند بسیار قابل دفاع‌تر بود.&lt;br /&gt;انسان با رشد طولی و عرضی‌اش طبیعتا از امکانات زیادی محروم می‌شود. یکی‌ش همین&amp;nbsp;عدم امکان&amp;nbsp;محو شدن&amp;nbsp;در کمد دیواری است، یعنی آنجور که یک&amp;nbsp;کودک هشت، نه ساله&amp;nbsp;می‌تواند لای تاریکی و نرمی&amp;nbsp;تشکچه‌ها و لحاف‌ها و متکا‌های پردار خودش را نابود کند.&lt;br /&gt;ناچارم اعتراف کنم، حالا، به عنوان یک آدم بالغ، فصل امتحاناتم را با گریه، پپسی، کتاب‌های حجیم و احساس غیرمنصفانه‌ی یک تنهایی مطلق می‌گذرانم.&lt;br /&gt;مناسبات&amp;nbsp;پوشالی، معده‌ای فراخ برای بلعیدن دارد. ماها آروغ بعد از ناهارش هستیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8229719427305828976?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8229719427305828976/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8229719427305828976' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8229719427305828976'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8229719427305828976'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/06/blog-post_16.html' title='این دل هرزه‌گرد من'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7272890559898156587</id><published>2010-05-31T19:30:00.000+04:30</published><updated>2010-05-31T19:30:23.246+04:30</updated><title type='text'>آنکه می‌ترسد می‌ترساند</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;برام هیچ توجیهی موجه‌تر از خون به ناحق ریخته‌ شده‌‌ی افرادی که حامل صلح بودند وجود ندارد. افرادی که توی آن کشتی قتل‌عام شدند، هرگز منادی خشونت علیه اسرائیل نبودند. گیرم به دل یا زبان مخالف اسرائیل هم بوده باشند. خشونت چندش‌آوری بود.&lt;br /&gt;قلدری اسرائیل واقعا توهین‌آمیز شده. منهای رفتار وحشیانه‌اش در جنگ‌ با فلسطینی‌ها، که هر کار بخواهد و بتواند می‌کند، این‌دفعه واقعا هیچ چیزی موجودیت اسرائیل را تهدید نمی‌کرد. البته که این تهدید متوجه ایدئولوژی اسرائیل بود است.&lt;br /&gt;من عصبانی‌ام و غمگین.عصبانی‌ام چون اسرائیل وحشی است و خشونت دیوانه‌وارش را با گردن افراشته توجیه می‌کند. عصبانی‌ام چون انسانیت با دلیل و برهان هتاکی می‌شود.&lt;br /&gt;افرادی توی آن کشتی دریده شدند که هرگز قرار نبود اسرائیل را از روی هیچ نقشه‌ای محو کنند.&lt;br /&gt;غم‌سروده‌های محمود‌ درویش بر من جاری شده، شتاب گرفته و خودش را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبد:&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;div class="news_body"&gt;" پرنده‌ای اكنون نامه‌ای با خود می‌برد  &lt;/div&gt;&lt;div class="news_body"&gt;به جای ما  &lt;/div&gt;&lt;div class="news_body"&gt;به آبی سرزمین غزال  &lt;/div&gt;&lt;div class="news_body"&gt;پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد  &lt;/div&gt;&lt;div class="news_body"&gt;تا تیرهای خود را پرتاب كند؟ "  &lt;/div&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7272890559898156587?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7272890559898156587/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7272890559898156587' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7272890559898156587'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7272890559898156587'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_5177.html' title='آنکه می‌ترسد می‌ترساند'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4575921103783685424</id><published>2010-05-31T02:25:00.000+04:30</published><updated>2010-05-31T02:25:33.407+04:30</updated><title type='text'>فرجه‌نوشت/ اول:حدیقه سنایی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;این ترم کلاس حدیقه و تنظیم و مثنوی‌م را دوس داشتم. الانم خواندن حدیقه را دوست دارم. با اینکه ابیات مشکل و هچل‌هفت کم ندارد و شرح ابیات هم نداریم، با اینکه زبان سنایی خیلی وقت‌ها خشن است و اصول شعر و اینها اصلا مسئله‌ی این آدم نبوده، با اینکه خیلی از جاها اعصابم را با ساختن افراطی مضامین انتزاعی می‌پکاند و با اینکه حجم ابیاتی که باید بخوانیم واقعا کمرشکن است، با وجود همه‌ی اینها ولی، خوشم می‌آید از اینکه این دیوان را بیت به بیت بخوانم.&lt;br /&gt;از ادبیات عرفانی خوشم می‌آید. اما منظورم فقط شیدایی و شور این ادبیات نیست. نسبتی که این نوع ادبی با زبان داشته را دوست دارم. اصلا اهل قر دادن با زبان نیستند. هم خودشان می‌دانند و هم صادقانه اعتراف می‌کنند که از زبان به نفع معنا سواستفاده می‌کنند. نه اینکه حتما باهاشان موافق باشم( که البته گاهی هستم) ولی این صداقت‌شان در تحقیر زبان را دوست دارم و خوشم می‌آید که مولوی غر می‌زند سنایی غر می‌زند عطار غر می‌زند و غیره و غیره و غیره‌شان.&lt;br /&gt;اما چیزی که می‌خواستم بگم این بود که ابیات زیادی هستند در حدیقه که ایهام ندارند ابهام دارند و به قول استادم باس بنویسیم روی کفن‌مان بریم آن‌ور بپرسیم. الان دیگه خسته شده‌ام از خواندن. سه روزه گرفتارم و هنوز یک باب‌اش را هم تمام نکرده‌ام و کلی بیت علامت‌گذاری شده هم دارم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4575921103783685424?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4575921103783685424/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4575921103783685424' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4575921103783685424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4575921103783685424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_31.html' title='فرجه‌نوشت/ اول:حدیقه سنایی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2945600665401815208</id><published>2010-05-27T10:56:00.001+04:30</published><updated>2010-05-27T10:56:45.884+04:30</updated><title type='text'>O Captain ! My Captain</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_4PJWSuKMI/AAAAAAAAAOs/BXNMln_Sd0Y/s1600/tumblr_l1jloqxdLj1qbgyf1o1_500.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_4PJWSuKMI/AAAAAAAAAOs/BXNMln_Sd0Y/s320/tumblr_l1jloqxdLj1qbgyf1o1_500.jpg" width="296" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2945600665401815208?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2945600665401815208/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2945600665401815208' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2945600665401815208'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2945600665401815208'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/o-captain-my-captain.html' title='O Captain ! My Captain'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_4PJWSuKMI/AAAAAAAAAOs/BXNMln_Sd0Y/s72-c/tumblr_l1jloqxdLj1qbgyf1o1_500.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4890687346869842216</id><published>2010-05-17T02:49:00.007+04:30</published><updated>2010-05-17T18:40:44.333+04:30</updated><title type='text'>هر که به خود بینا نبود، کور بود و هر که به خود شنوا نبود، کر بود*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_BbS7t8CWI/AAAAAAAAAOc/sxZyQUFYWSQ/s1600/svevo41.jpg" imageanchor="1" style="clear: right; float: right; margin-bottom: 1em; margin-left: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_BbS7t8CWI/AAAAAAAAAOc/sxZyQUFYWSQ/s200/svevo41.jpg" width="167" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;شکی وجود ندارد که زبان و رویداد‌های داستان وجدان زنو به شدت مطایبه‌آمیز است اما اصلا نمی‌فهمم چرا نتوانستم به اعترافات زنو بخندم. مدام عصبی می‌شدم، فحش می‌دادم، غر می‌زدم وگاهی که هیچ چاره‌ی دیگری برای تمدد اعصابم وجود نداشت گریه‌ هم کرده‌ام. حالا که بلاخره بعد از یک سال کلنجار رفتن با این کتاب -که برای خودش رکورد قابل‌ توجه‌ای‌است- موفق شدم جستجوی زنو را تا آخر دنبال کنم، احساس تازه‌ای را در خودم کشف کرده‌ام. حال کسی را دارم که به رستگاری رسیده و بلاخره شجاعت این را به دست آورده که روح رقت‌انگیزش را تماشا کند.&lt;br /&gt;نمی‌فهمم &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Italo_Svevo"&gt;ایتالو اسوو&lt;/a&gt;، این مردک نابغه (این‌بار «کاف» مردک را، «کاف‌» تحبیب فرض کنید)&amp;nbsp; چه بر سر روح خودش و زنو و من آورده که امروز می‌توانم تاریخ زندگی ام را به دو دوره‌ی پیش از جلسات روانکاوی زنو و بعد از جلسات روانکاوی زنو تقسیم کنم.&lt;br /&gt;خیلی دلم می‌خواست در جلسه‌ی احضار ارواح ازش دو تا سوال بپرسم. اول اینکه اصولا چطور موفق شده به شکننده‌ترین و پنهان ترین لایه‌های روح و ذهن انسان دست پیدا کند و دوم اینکه چطور موفق شده چنین شاهکاری را این همه مدت از دید منتقدین کفتارصفت روزگارش دور نگه دارد؟&lt;br /&gt;حتی این کتاب، یعنی یک چنین کتابی اصولا، در بین هم‌وطن‌های خودمان هم کمترخوانده شده. آن هم بعد از گذشت یک قرن!&lt;br /&gt;هرگز تا قبل از روزی که کتاب را برام بخری و با آن لبخند عجیب ازش بگویی، اسم اسوو را حتی، نشنیده بودم. یادم هست گفتی این تنها کتابی است که ازش به فارسی ترجمه شده و از این قضیه متعجب بودی. من نمی‌فهمیدم اگه آنقدر که تو می‌گویی مهم است پس چرا هیچی، یعنی مطلقا هیچی دربارش نمی‌دانستم. دراثبات پنهان ماندن این کتاب از چشم جماعت کتاب‌خوان ایرانی همین بس، که کتاب با وجود ترجمه‌ی سلیس و روانش، - که جدا بابتش بر شیر پاکی که کلانتریان خورده درود می‌فرستم - فقط دو بار تجدید چاپ شده. چاپ اول در سال شصت‌و‌سه و چاپ دوم در سال هشتاد‌ و‌ سه و فکر هم نمی‌کنم تعداد چاپ اول چیزی بیشتر از همین دو‌هزار و دویست نسخه‌ی سال هشتاد و سه بوده باشد. برای فروش دو هزار و دویست نسخه از یک شاهکار، بیست سال ابدا به نظرم نمی‌تواند زمانی طبیعی باشد.&lt;br /&gt;اما با وجود تمام این بی‌مهری‌های عجیب و غریبی که نصیب این کتاب و نویسنده‌اش شده، و علارغم تمام رنجی که با خواندن اعترافات زنو بر من تحمیل شد، دقیقا بعد از یک سال این کتاب را بستم. راستش به استقامت خودم افتخار می‌کنم.&lt;br /&gt;اما از آن جایی که روزگار این را بر خود فرض دانسته که تا مرا نکشته راحتم نگذارد، پای پرده‌برداری دیگری را به زندگی‌ام باز کرده.&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_BbVT-9wqI/AAAAAAAAAOk/N6gotpSHznE/s1600/rousseau.jpg" imageanchor="1" style="clear: left; float: left; margin-bottom: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="200" src="http://1.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_BbVT-9wqI/AAAAAAAAAOk/N6gotpSHznE/s200/rousseau.jpg" width="126" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;این بار &lt;a href="http://www.ketabnews.com/detail-1442-fa-184.html"&gt;&lt;b&gt;اعترافات&lt;/b&gt;&lt;/a&gt; روسو، که البته گویا این یکی را همه، خیلی خوب می‌شناسند. با این تفاوت که این یکی، حتی از شیرین‌زبانی‌های زنو هم خالی است.(البته از حیث واقعی بودن یا نبودن بین این دو اعتراف، تفاوت وجود دارد اما هرگز نمی‌توانم باور کنم در میزان حقیقی بودن‌شان تفاوتی با هم داشته‌ باشند)&lt;i&gt;&amp;nbsp;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;روسو می‌نویسد: &lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;خود را بدان‌گونه که بودم نشان داده‌ام، پست و فرومایه، هرگاه چنان بوده‌ام و نیز خوب و بخشنده، هرگاه چنان بوده‌ام. ای ذات ابدی، انبوه بی‌شمار هم‌نوعانم را در پیرامونم جمع کن. باشد که به اعترافاتم گوش فرا دهند، باشد که از رذالت‌هایم به ناله درآیند، باشد که از مصیبت‌هایم شرمسار شوند. باشد که هریک از آنان نیز با همین صداقت در پای سریر تو از مکنونات قلب خویش پرده بردارد؛ و سپس تنها یکی از آنان، اگر شهامت آن را داشته باشد، بتواند به تو بگوید: &lt;b&gt;من از این مرد بهتر بودم.&lt;/b&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&amp;nbsp;وحشت کرده‌ام. بعد از آنچه که اعترافات وجدان زنو به سرم آورد ، و بعد از لمس آن رستگاری آرامش‌بخش، اعترافات روسو خبرهایی به مراتب ترسناک‌تر دارد. ولی من ناچارم قبل از مردنم مدام به سرنوشت روح انسان فکر کنم.&lt;br /&gt;خدا سومی‌ش را به خیر کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عین‌القضات&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4890687346869842216?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4890687346869842216/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4890687346869842216' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4890687346869842216'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4890687346869842216'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_17.html' title='هر که به خود بینا نبود، کور بود و هر که به خود شنوا نبود، کر بود*'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S_BbS7t8CWI/AAAAAAAAAOc/sxZyQUFYWSQ/s72-c/svevo41.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8327287109152088035</id><published>2010-05-15T20:16:00.003+04:30</published><updated>2010-05-16T00:52:33.291+04:30</updated><title type='text'>ازین نام‌داران و گردن‌کشان کسی هم برد سوی رستم نشان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S-64BPzJZDI/AAAAAAAAANE/3eAB20yWaLY/s1600/qknidydeuugyolsswzct.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="252" src="http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S-64BPzJZDI/AAAAAAAAANE/3eAB20yWaLY/s400/qknidydeuugyolsswzct.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;بعد سالها، دیدن دوباره‌ی نقالی، لذت فوق‌العاده‌ای داشت. داستان رستم و سهراب را اگه هزار بار هم بخوانم، هر بار آرزو می‌کنم چیزی مانع آن تقدیر تراژیک شود که البته که نمی‌شود. &lt;br /&gt;اجرای مرشد چایانی فوق‌العاده بود. برای دیدنش لحظه‌شماری می‌کردم. روان و مسلط، درست شبیه یک راننده‌ی فورمول یک می‌تاخت.&lt;br /&gt;نقالی را همیشه دوست داشتم. شاید چون بی‌بی گل‌نسا من و مجتبی و حامد و فاطمه را عادت داده بود به چشم‌هاش زل بزنیم و لای موهای حنا بسته‌اش قصه‌هاش را دنبال کنیم. شاید چون افسانه‌ها را بیشتر از هر حقیقتی در این دنیا باور دارم. شاید چون نقالی را یکی از زیباترین تکه‌های جهان فراموش‌شده‌مان می‌دانم. شایدم چون همیشه فردوسی را ستایش کرده‌ام.&lt;br /&gt;و اگه بخواهم یک کمی هم طعنه بزنم باید بگویم از اینکه در این مملکت، نقالی، هنر ملی نشده خیلی خوشحالم و ترجیح می‌دهم همین‌جور شمار نقالان به اندازه‌ی عدد انگشتان دست باقی بماند تا اینکه در این حوزه هم مثل سایر حوزه‌ها به خودکفایی برسیم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8327287109152088035?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8327287109152088035/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8327287109152088035' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8327287109152088035'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8327287109152088035'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_15.html' title='ازین نام‌داران و گردن‌کشان کسی هم برد سوی رستم نشان'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S-64BPzJZDI/AAAAAAAAANE/3eAB20yWaLY/s72-c/qknidydeuugyolsswzct.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6527193881449573301</id><published>2010-05-13T15:41:00.000+04:30</published><updated>2010-05-14T15:47:17.764+04:30</updated><title type='text'>دوست داشتن تو و تکه شکر ذوب شده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عمیقا غصه‌م گرفت وقتی جای سوختگی پشت  دستت را نشانم دادی و داستانش را گفتی. این چیزی بود که امروز متوجه شدم.  فهمیدم موفق شده‌ام آن لحظه به یک همدردی واقعی برسم. با تو. بنابراین به  شدت شگفت‌زده‌ام. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سابقا اگر چنین داستانی می‌شنیدم به اولین  چیزی که فکر می‌کردم این بود که این واقعه تا چه درجه قابلیت تبدیل شدن به  یک استعاره را دارد؟ تا قبل از اینکه دوست داشتنت را در خودم کشف کنم این  شیوه‌ی من برای کشف دنیا بود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;از خودم می‌پرسم دوست داشتن چه کیفیتی به  ذهن ما می‌دهد؟ آیا عشق ما را از نکته سنجی خالی می‌کند؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اما وقتی دقت می‌کنم، می‌بینم، چیزی که  احساس کرده‌ام خیلی عظیم‌تر از استعاره بوده. من به آن تکه شکر ذوب شده روی  دست تو فکر نکردم. میشد به شکر فکر کنم و اینکه چه قرینه‌ای در این دنیا  برای آن وجود دارد، می‌توانستم فکر کنم، فقط اگر به این کیفیت تو را دوست  نداشتم.البته نمی‌دانم غنی‌تر از استعاره چه چیزی خواهد بود؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عوضش من فقط به رنج تو فکر کردم و حالا  می‌فهمم عشق چه کیفیتی به روح ما می‌دهد. عشق روح ما را بسیط می‌کند و از  ما دریچه‌هایی گشوده به سوی کل می‌سازد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6527193881449573301?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6527193881449573301/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6527193881449573301' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6527193881449573301'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6527193881449573301'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/05/blog-post_14.html' title='دوست داشتن تو و تکه شکر ذوب شده'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-1395226594399236385</id><published>2010-04-30T15:12:00.009+04:30</published><updated>2010-05-07T18:02:26.649+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: inherit; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هیچ وقت درس ریاضی را دوست نداشتم اما همه روزهای زندگیم را با این خلا درگیر بوده‌ام. سالهای زیادی از دوران کودکی و روزهای نوجوانیم صرف حل کتاب‌های کسل‌کننده ی کمک‌آموزشی شد. در‌حالی که ازشان متنفر بودم. مامان و بابا این را بر خودشان فرض می‌دانستند که تا جایی که پول در جیب دارند به بهبود رابطه‌ی من با درس ریاضیات کمک کنند. من کلکسیونی از کتاب‌های این ریختی و لیستی از معلم‌های سرخانه داشتم. اما این خدمات ابدا باعث نشد انگیزه‌‌ام ارتقا پیدا کند. تنها اثرش از بین رفتن اعتماد به نفسم بود و احساس گناهی که همیشه، در خواب و بیداری گریبانم را می‌گرفت. خرج و مخارج بابا و مامان در این مورد آینه‌ای بود که بازنمای وحشتناکی از من به خودم نشان می‌داد: &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;من یک دختر کودن بودم!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: inherit; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هم‌بازی‌ها و هم‌کلاسی‌هام نمرات خوبی می‌گرفتند. ٱنها باعث افتخار خانواده و مدرسه بودند. آنها باهوش بودند و هرگز از گردهمایی انجمن اولیا و مربیان وحشت نداشتند. من داشتم. وقت برگشتن  ِ مامان از جلسه‌ی انجمن، خودم را توی حمام حبس می‌کردم. دقیقا شبیه یک کودن رفتار می‌کردم. چون از رودررو شدن با مامان، از مواجهه با نگاه شماتت‌بار و غرور جریحه دار شده‌اش وحشت داشتم. فکر می‌کنم بچه که بودم مامان هرگز به من افتخار نکرد. چون دلیلی برای نقض این فرضیه‌ ندارم.&lt;br /&gt;حالا احساسی را به خاطر می‌آورم که خیلی قدیمی است ولی هنوزدرم وجود دارد. سال آخر دبستان بودم. امتحانات ثلث اول را داده‌ بودیم و من در میان ناباوری همه، حتی خودم، خیلی خوب از پس سوالات ریاضی برآمده بودم. سوالی را جواب داده بودم که جزو مسئله‌های کتاب نبود. خانم بارانی، ازم خواست سوال را پای تخته حل کنم. چون متاسفانه تنها کسی که به سوال جواب داده بود من بودم. گچ به دست ایستادم و به سوال زل زدم. درست مثل یک کودن.&lt;br /&gt;ناباورانه از خودم می‌پرسیدم چطور این مسئله را حل کرده‌ام؟ مسئله‌ای که حتی فاطمه کربلایی را ناک‌اوت کرده بود. غیرممکن بود من این کار را کرده باشم. و بنابراین هرگز نتوانستم دوباره آن را حل کنم.&lt;br /&gt;معلمم که لطف ویژه‌اش همیشه شامل حالم بود توصیه کرد بروم بتمرگم و لطف کرد و برام توضیح داد که من متقلب کوچولویی هستم که در آینده بزهکار بزرگی خواهد شد. در حالی که نمی‌فهمیدم چطور ممکن است از روی دست افرادی تقلب کرده باشم که مسئله را حل نکرده بودند رفتم و تمرگیدم و تا سال دوم دبیرستان که بلاخره جان به لبم برسد به بازی در نقش همان کودن سابق ادامه دادم.&lt;br /&gt;اما خوشبختانه چالش دردناکتری منتظرم بود. سال اول دبیرستان یکی از کارمندهای بابا که سابقا معلم ریاضی بود، دوستانه به بابا پیشنهاد داد تا چند جلسه‌ای با من ریاضی کار کند. اصلا از پیشنهادش خوشم نیامد چون این به معنی آن بود که بابا از نمرات افتضاح من پیش یک غریبه حرف زده. ولی ناچار بودم قبول کنم. امتحانات ترم شبیه یک مصیبت سهمگین نزدیک می‌شد. در همان جلسه‌ی اول از پیشرفت خودم تعجب کردم. چون می‌توانستم بفهمم!&lt;br /&gt;بابا گفت یارو ازم خیلی راضی است و این بعد از سالها برایم خبر فوق‌العاده مسرت بخشی بود. می‌توانم قسم بخورم که تا شروع طغیانم در سال دوم دبیرستان مهم‌ترین دغدغه و نگرانیم این بود که ابله و کودنم و چه چیزی برای اثبات این فرضیه می‌توانست، موجه‌تر از کارنامه‌ی درسیم یا قضاوت معلم‌هام باشد؟&lt;br /&gt;امتحان ریاضیم را نسبتا خیلی خوب پشت‌سر گذاشتم. ولی این بهترین قسمتش نبود. بهترین قسمتش تکرار مداوم این قضیه توسط معلم کذاییم بود که هوش خوبی برای درک ریاضی دارم و باید پرورشش بدهم. آیا این به معنی کودن نبودنم بود؟ راستش می‌توانست باشد.&lt;br /&gt;مدتی بعد شواهدی از فضیلت چاپلوسی این مرد برای بابا مسلم شد. چیزی که باعث شد نسبت‌های دوستانه میان آنها به هم بخورد افشای این واقعیت کریه بود که مردک برای خوش‌خدمتی کارهایی را انجام داده‌ بود که برای یک آدم هم‌رتبه‌ی خودش هرگز انجام نمی‌داد. شکراب شدن رابطه‌ی بابا و معلم ریاضی من(تنها معلم ریاضی که از من راضی بود) داستان جداگانه‌ایست. آنچه به داستان غم‌انگیز من مربوط می‌شود ایجاد این تردید در من بود که آیا قضاوت او درباره‌ی هوش من در ادامه‌ی همان خوش‌خدمتی‌هایی بود که به حساب بابا واریز می‌شد ؟ یا اینکه حتی بادمجان دور‌قابچی‌ها هم می‌توانند گاهی به دور از محاسبه‌ی میزان نفعی که می‌برند حقایقی را به زبان بیاورند؟ هرگز جواب این سوال را نفهمیدم. این تردید خیلی بیشتر از ایمان به کودن بودن، تحقیرم کرد.&lt;br /&gt;بنابراین یک صبح دوشنبه از سال دوم دبیرستان- که خوب به خاطر دارم ساعت اولش را ریاضی داشتیم- از خواب بیدار شدم. بدون هیچ احساس گناهی به مدرسه رفتم و بعد از حل مسئله‌ای توسط خانم شادبر و در جواب سوال " کسی سوالی نداره" دستم را بالا بردم و پرسیدم «خوب حالا که چی؟».&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-1395226594399236385?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/1395226594399236385/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=1395226594399236385' title='3 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1395226594399236385'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1395226594399236385'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/04/blog-post_30.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6885203411687202157</id><published>2010-04-08T14:39:00.009+04:30</published><updated>2010-05-14T16:47:01.992+04:30</updated><title type='text'>از قضا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کرده‌ایم یا یک روزغیرعادی را؟ آیا چیزی در فضای اطرافمان موج می‌زند؟ یا اینکه همه چیز در  لحظه اتفاق می‌افتد؟ مثلا در صدم‌ای از ثانیه؟ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;مطمئنم دخترک اصلا به این چیزها فکر نکرده. بیدار شده و فقط حس کرده حالت تهوع دارد . جریان را به مادرش گفته و خواسته که آن روز به مدرسه نرود. مادره هم شبیه همه‌ی مادران  ِمعمولی، کاملا مخالفت کرده.&lt;br /&gt;چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کرده‌ایم یا یک روز غیرعادی را؟ آیا در رفتارمان چیزی موج می‌زند؟  آیا ما وقایع اطرافمان را هدایت می‌کنیم یا اینکه مانند تکه‌ای برگ، درون جویی شناوریم؟&lt;br /&gt;مطمئنم نه مادره و نه آن جوان هیچ کدام به این چیزها فکر نکردند.&lt;br /&gt;جای دیگری از شهر پسر جوانی از خواب بیدار می‌شود. نمی‌دانیم چیزی حس کرده یا نه. اما می‌دانیم سوار ماشینش شده. همراه رفقاش. این را می‌دانیم.&lt;br /&gt;علاوه بر این می‌دانیم دخترک سوار بر موتور سیکلت باباش به مدرسه رسیده.&lt;br /&gt;ساعت اول حال دخترک به مراتب بدتر می‌شود. آیا دخترک مسموم شده ؟ یا اینکه خالی شدن یک ساعت شنی را درون معده‌اش حس می‌کرده؟ این را هم نمی‌دانیم.&lt;br /&gt;زنگ تفریح دخترک در حالی پا به دفتر مدرسه میگذارد که در آن سمت شهر پسره و رفقاش تصمیم گرفته‌اند کمی تفریح کنند. به هر حال مدرسه با خانواده دخترک تماس می‌گیرد. پدر در سمت دیگری از شهر سوار بر موتور سیکلتش به سمت مدرسه حرکت می‌کند. تلاقی دو زمان متفاوت. تلاقی دو دنیای جدا از هم.&lt;br /&gt;چطور می‌شود به زمان اعتماد کرد؟ آیا باید به زمان خوشبین بود یا بدبین؟ آیا زمان هوشمند عمل می‌کند یا همه‌ چیز در بستری از تصادف به پیش می‌رود؟ آیا زمان جوی آب است؟ یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟&lt;br /&gt;مدرسه‌ای را تصور کنید که روبروی یک میدان نقلی قرار دارد. تیر برقی را تصور کنید که کمی دورتر از مدرسه درون زمین کاشته شده.&lt;br /&gt;آیا مکان جوی آبی است یا اینکه خود برگی است بر روی یک جوی دیگر؟&lt;br /&gt;پدر به مدرسه می‌رسد. جوان‌ها خیلی نزدیک‌اند. دخترک سوار موتور می‌شود. راننده جوان پدال گاز را فشار می‌دهد. می‌دانیم با سرعت دور میدان چرخیده. با سرعت سرسام آوری. می‌دانیم چند دور چرخیده و در هیچ کدام از این چند دور دخترک و پدرش آنجا نبوده‌اند.&lt;br /&gt;آیا اگر دخترک کمی سریع‌تر سوار موتور شده بود، آیا اگر دخترک کمی دیرتر سوار موتور شده بود، آیا اگر پدره کمی زودتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر پدره کمی دیرتر موتور را روشن کرده بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری خواسته بود، آیا اگر دوستی همکلاسی معلمی چیزی، از دخترک دفتری نخواسته بود، آیا آیا آیا آیا&lt;br /&gt;ولی ما نمی‌دانیم. فقط می‌دانیم جوان‌ها با سرعت سرسام‌آوری چند دور، دور میدان نقلی چرخیده‌اند و درست همان وقتی کنترل ماشین را از دست داده‌اند که دخترک در زاویه‌ی مرگ قرار گرفته.&lt;br /&gt;ماشین به تیر برق کوبیده می‌شود و تیر برق مثل گلوله‌ای که به سمت هدف شلیک شود به سوی دخترک پرواز می‌کند.&lt;br /&gt;آیا اجسام جوی آبی هستند یا اینکه خود برگی‌اند بر روی یک جوی دیگر؟&lt;br /&gt;این را هم نمی‌دانیم. تنها چیزی که می‌دانیم این است که با مرگ فجیع دخترک سلسله‌ای از حوادث به شدت منظم، به پایان رسید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;چطور باید بفهمیم یک روز عادی را شروع کرده‌ایم یا یک  روزغیرعادی را؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی‌نوشت: از روزی که درباره‌ی این حاثه شنیدم مدام به آن فکر کرده‌ام. حالا برایم مسلم است که امکان ندارد چیزی با این تعداد متغیر و این نظم دهشتناک، تصادف بوده باشد. خیلی بچه بودم که فهمیدم از تصادف متنفرم. وقتی هم‌کلاسی کلاس دوم دبستانم جلوی چشمم  تبدیل به جنازه شد. بعدها هم از آدم‌های مومن به نظریه تصادفی بودن جهان متنفر شدم. به نظرم ابله‌ می‌آمدند. در ضمن از سق سیاهشان هم خوشم نمی‌آمد.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;گرچه  یک چنین نظم و چینشی وحشت‌زده‌ام می‌کند اما نمی‌توانم قائل به تصادفی بودن امور باشم.&lt;br /&gt;لااقل نه تا وقتی که کیفیت مرگ یک دختربچه تا این اندازه وارد جزییات می‌شود.&lt;br /&gt;اما هنوز نمی‌دانم نسبت میان جوی آب و برگ شناور بر آن، چه ماهیتی دارد...&lt;br /&gt;گرچه از خودم می‌پرسم این ماهیت لعنتی چه اهمیتی دارد وقتی سر یک دختربچه مثل توپ پینگ پونگ به آسفالت کوبیده می‌شود؟&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6885203411687202157?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6885203411687202157/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6885203411687202157' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6885203411687202157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6885203411687202157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='از قضا'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-1088376902690391934</id><published>2010-03-31T12:47:00.006+04:30</published><updated>2010-05-14T16:48:06.497+04:30</updated><title type='text'>سهراب پدرسوخته</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این نامه‌ی سهراب است که از پاریس برای خواهرش نوشته. اگر نخوانده‌ایدش خالی از لطف نیست. این تصویر شوخ و شاد و متلک‌گوی سهراب را دوست دارم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;Paris&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;16 شوال 1973&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پغی(پری سابق) Bonjour&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;شما حال خوب است؟ شما شوهر خوب؟ طفلان خوب؟ من خوب هست. اشعار نوشت. نکاشی نکرد. من اینجا تنها که بود، آشپز پخت. اطاق جاغو کرد. من آشپزی آهسته کرد. امروز ظهر غذا مهم پخت. مزه Chien  داد. آدم تنها شد، زهرماغ  ِ هم خورد. ولی برا شما یک غذا دستور نوشت: سیخ‌زمینی گرفته سرخ کرد، ولی نه مهم. بلغم را رنده کرد، ولی نه لاغر. گوش را تو سرکه لالا کرد، ولی نه تا همیشه. بعد این‌ها جوشش کرد در یک قابلمه. گرد  ِ چماق لازم شما ریخت. این غذا لازم به شوهر داد. محبت شوهر فراوان شد. آکاجواد خوب نه. عهد می‌کرد، وفا لازم کرده بود باشد. ولی من آکاجواد دوست هست. شما به او چیز رسانید( چه گفت شما در فارسی؟) سلام رسانید. به فاطی، مَغ‌یَم ، جلال و هاجَغ هم لازم همان را رسانید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دوستداغ‌ ِ شما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سُهغاب&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;(از کتاب: &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-style: italic;"&gt;چه کسی بود صدا زد سهراب/ پروین قائمی&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;)&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-1088376902690391934?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/1088376902690391934/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=1088376902690391934' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1088376902690391934'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1088376902690391934'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/03/blog-post_31.html' title='سهراب پدرسوخته'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8679875276186866516</id><published>2010-03-26T23:34:00.009+04:30</published><updated>2010-05-14T16:48:37.245+04:30</updated><title type='text'>پووووف....</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;امروز فکر می‌کردم زندگی من دارد توی یک چیزهایی خلاصه می‌شود، که نمی‌دانم این خلاصه شدن‌ها خوب است یا بد. البته بخش بزرگی از آن مسلما در تو خلاصه می‌شود و من فقط بابت همین یک بخش خوشحال و مطمئنم. باقیش را با یک ترس مرضی پیگیری می‌کنم. مثلا ساعت‌هایی از عمرم که به درس و دانشگاه ربط پیدا می‌کند. قطعا به خاطر هدر دادن قسمت بزرگی از زندگی‌م توی آن عوضی‌آباد دچار وسواس شده‌ام. نه اینکه منظورم حیف شدن و این مهملات باشد. اصلا معتقد نیستم حیف و میل شده‌ام. ولی از تصور اینکه آنجا چقدر تنهایی   ِ چندش‌آوری دارم غمگین می‌شوم.&lt;br /&gt;قسمت دیگری از زندگیم که نمی‌دانم چقدر درست است مربوط می‌شود به خانواده. خانواده‌م را عمیقا دوست دارم. ولی ازم انرژی می‌گیرند. به خصوص اینکه شدت عبور و مرور عمو و دایی و عمه و زن‌دایی و شو‌هر عمه و دختردایی و فک و فامیل مادری و پدری و دوست و آشنا هر روز بیشتر می‌شود و من گاهی واقعا حس می‌کنم دارم فرسوده می‌شوم. مثلا اینکه کسانی به خودشان حق بدهند وقتی  دراز کشیده‌ای و در حال کتاب خواندنی خیلی خودمانی تقه‌ای به در ضربه بزنند و احساس کنند این تقه به آنها اجازه‌ی هر نوع دست انداز و تاخت و تازی را خواهد داد. من در این موارد خیلی بخیلم. اصلا از دیدن آدم‌های خودمانی توی اتاقم خوشحال نمی‌شوم. آدم‌هایی که درباره‌ی دکوراسیون اتاقم نظرهای کسل‌کننده‌ای دارند و با دیدن دیوارنویسی‌هام وحشت‌زده نگاهم می‌کنند. به خصوص اینکه به خودشان حق می‌دهند با دیدن کتاب توی دستم، ازم بپرسند درس می‌خونی یا کتاب؟ و لابد اگه کتاب می‌خوانم این یعنی اولویت با آنهاست. از این سوال متنفرم!&lt;br /&gt;حتی اگه به این طعنه‌ی مامانم ایمان بیاورم که من آدمیزادی زندگی نمی‌کنم و احترام به سنت حسنه‌ی صله‌ی رحم را به هیچ جام نمی‌گیرم باز هم ناچارم سر حرفم بمانم که گاهی تحمل خانواده و مصیبت‌های حاصل از سنت‌های حسنه واقعا وحشتناک است.&lt;br /&gt;من از اینکه بخش بزرگی از زندگیم را برای کسانی دور بریزم که اولویت‌های من هیچ احترام و ارزشی برایشان ندارد احساس حماقت می‌کنم. منتهی چیزی که همه‌ی این الدرم بلدرم‌های مرا در حد انشا باقی می‌گذارد، یادآوری لحظه‌های هر چند کوچک اما خوش‌آیندی است که با همین آدم‌های کله‌شق و اغلب نفهم داشته‌ام. آدم‌هایی که اگر ببینیشان عصبانی‌ات می‌کنند اما اگر نبینیشان‌ دلتنگ‌شان می‌شوی.&lt;br /&gt;خانواده کلا چیز مزخرف ولی خارق‌العاده‌ایه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8679875276186866516?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8679875276186866516/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8679875276186866516' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8679875276186866516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8679875276186866516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/03/blog-post_26.html' title='پووووف....'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5772031569063070849</id><published>2010-03-24T11:44:00.010+04:30</published><updated>2010-05-14T16:49:07.478+04:30</updated><title type='text'>خورشید لالا آفتاب لالا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;قول مهر را به سحر داده‌ام . دیگه جهرم است. می‌گفت  اواخر تابستان می‌شود با لحاف روی پشت‌بام خوابید. یادم افتاد به پشت‌بام‌خوابی‌های پنج شش سالگی‌ام توی خانه‌ی قدیمی مامان‌بزرگ. بی‌معطلی گفتم می‌آم. از الان برای یک خانه‌ی قدیمی دردندشت با باغچه‌های بزرگ  له‌له می‌زنم. به خصوص اینکه پیش سحر باشم. باد سردی بخزد لای پیراهنم و همین‌جور که داریم یواشکی حرافی می‌کنیم زل بزنم به ستاره‌ها. مطمئن نیستم از آن بالا بشود نخلستان‌ را دید. ولی حتما آنجا احساس بهتری دارم.&lt;br /&gt;لای این دیوارها احساس خفگی می‌کنم. توی این آپارتمان‌های لعنتی با پنجره‌های کوچک و سقف‌های کوتاه. از اینکه ‌توی حیاط‌ به جای درخت ماشین رشد می‌کند غصه می‌خورم. دلم می‌خواهد بروم جهرم. روی پشت‌بام بخوابم و زیر نور ماه به نخل‌ها زل بزنم. باد سردی روی پوستم بلغزد و آهنگ «شب بخیرکوچولو» را زمزمه کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5772031569063070849?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5772031569063070849/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5772031569063070849' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5772031569063070849'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5772031569063070849'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/03/blog-post_24.html' title='خورشید لالا آفتاب لالا'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4404482243024454116</id><published>2010-03-22T15:00:00.011+04:30</published><updated>2010-05-14T16:49:32.565+04:30</updated><title type='text'>در دل هر کنار کوچکی یک پسربچه نهفته است</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;سر چهارراه فاطمیه یه درخت نسبتا بزرگ &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار(konar)&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; هست. برگ‌های ریزش خیابان را نقاشی می‌کند و سایه‌ی نه چندان وسیعش، در روزهای کشنده تابستان، پناهی است برای آدم‌های بی‌جنبه‌ای مثل من. این روزها  وقت ثمردادن &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هاست.&lt;br /&gt;چند روز پیش بود. قبل از تعطیل شدن مدارس. یه عالمه پسربچه‌ی سفیدپوش مدارس دولتی با سرهای طاس و صورت‌های هیجان‌زده افتاده بودند به جان درخت. دو سه نفرشان درخت را می‌تکاندند و باقی بچه‌ها‌ انگاری باران رحمت ببارد، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ها را نرسیده به آسفالت قاپ می‌زدند. منتهی چیزی که این ماجرا را برای من تبدیل به یک ماجرای عاشقانه کرد، التماس بچه‌ها به عابرین پیاده بود. فکرش را بکنید. این پدرسوخته‌های نیم وجبی کلی آدم جدی و مهم و عجول را وادار می‌کردند بایستند و منتظر بمانند تا این حضرات، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ها را جمع کنند، نکند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;های درشت و آبدار زیر کفش‌های بی‌خیال عابرین حیف و میل شوند.&lt;br /&gt;کوچولوهای کچل یه ترافیک حسابی راه انداخته بودند. جیغ می‌زدند و التماس می‌کردند و من از خنده دل‌ضعفه گرفته بودم.&lt;br /&gt;از من قبول کنید. دیدن بهت و کلافگی آدم‌هایی که ایمان ندارند &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;کنار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;های کوچک و گرد و شیرین، مهم‌تر از هر چیزی در این دنیا هستند واقعا خنده‌دار است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4404482243024454116?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4404482243024454116/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4404482243024454116' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4404482243024454116'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4404482243024454116'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/03/blog-post_22.html' title='در دل هر کنار کوچکی یک پسربچه نهفته است'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3385885508702919016</id><published>2010-02-06T18:20:00.010+03:30</published><updated>2010-05-14T16:50:15.614+04:30</updated><title type='text'>Mary and Max</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S22DiFq3p5I/AAAAAAAAAJQ/wdlrxst5Fb8/s1600-h/max-and-mary4.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5435144946966833042" src="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S22DiFq3p5I/AAAAAAAAAJQ/wdlrxst5Fb8/s400/max-and-mary4.jpg" style="display: block; height: 201px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بدون شک یکی از بهترین انیمیشن‌هایی بود که توی زندگیم دیده‌ام. اولین کاری که با مخاطب می‌کند به چالش کشیدن ذهنیتی است که کمپانی‌های آمریکایی بهمان تلقین کرده‌اند. کی گفته انیمیشن حتما باید لوده باشد تا طناز شود؟ استفاده‌ای که این فیلم از قابلیت‌های انیمیشن می‌برد در خدمت بالا بردن کیفیت داستان‌پردازی قرار گرفته. فیلم از امکاناتی که نوع انیمیشن در اختیارش قرار داده سواستفاده نمی‌کند تا با ارائه یک فانتزی سطحی، فقط اوقات فراغت مخاطبانش را پر کرده باشد. این انیمیشن ابتدای به ساکن یک داستان انسانی دارد و در عین حال &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;هنر&lt;/span&gt; است. جزییات فیلم بسیار دقیق و موشکافانه انتخاب شده. اینجا رنگ فقط یک ابزار نیست. بلکه به اندازه‌ی یک شخصیت کلیدی است. قاب‌بندی‌ها در القای فضای مدرن داستان قرار گرفته و نوع جهان‌بینی فیلم را به ظهور می‌رساند.&lt;br /&gt;ماری دخترکوچولوی زشتی است که هرگز مثل جوجه اردک زشت تبدیل به یک قوی زیبا نخواهد شد و در حومه‌‌ی یکی از شهرهای استرالیا به همراه مادر دائم الخمر و پدر افسرده‌اش تنهایی غم‌انگیزی را زندگی‌ می‌کند.&lt;br /&gt;مکس یک عقب‌مانده‌ی ذهنی میان‌سال است در قلب نیویورک که از شدت چاقی در حال ترکیدن است و عاشق شکلات، نظم و معماست.&lt;br /&gt;اگر تحمل دیدن روزمرگی‌های کشنده را دارید، اگر دوست دارید نوابغ برایتان فیلم بسازند، اگر از روبرو شدن با انسانیت نمی‌ترسید، اگر دوست ندارید انیمیشن‌ها به شما دروغ بگویند و از همه مهم‌تر اگر همیشه کارتون‌ها را دوست داشته‌اید از این فیلم لذت می‌برید.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3385885508702919016?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3385885508702919016/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3385885508702919016' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3385885508702919016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3385885508702919016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/02/mary-and-max.html' title='Mary and Max'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S22DiFq3p5I/AAAAAAAAAJQ/wdlrxst5Fb8/s72-c/max-and-mary4.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8201913078666433317</id><published>2010-02-04T17:57:00.005+03:30</published><updated>2010-05-14T16:50:39.352+04:30</updated><title type='text'>با تو تمام می‌شود</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;می‌دانم چرا دوستت دارم اما نمی‌فهمم چطور.&lt;br /&gt;شاید یادت نباشد. آن اوایل برایت اعتراف سهمگینی کردم. بهت گفتم نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم. بنابراین راز بزرگم را باهات قسمت کرده بودم. وحشت بزرگم را.&lt;br /&gt;مدتها بود حس می‌کردم انسان نیستم. حتی تلاشی هم نمی‌کردم. به نظرم هر تلاشی برای دوست داشتن، تلاشی بود به شدت مضحک و تحقیرشده. حس می‌کردم حیوانم. گمان می کردم ناقص متولد شده‌ام. باید به کسانی که دوست می‌داشتند حسودی می‌کردم. اما حتی حسودی هم نمی‌کردم و این بیشتر می‌ترساندم. متنفر نبودم. دوست هم نداشتم. روی صفر زندگی می‌کردم. درون خنثی. وحشت می‌کردم. خیره می‌شدم و سعی می‌کردم فراموش کنم.&lt;br /&gt;بهت گفتم نمی‌توانم کسی را دوست داشته باشم.&lt;br /&gt;بعد روی آن تاب بودم. همان تابی که تابستان‌ها توی مرکز شهید سایانی فقط مال خودم بود. تمام لذتی را که توی اوج گرفتن با آن تاب تجربه می‌کردم، لذتی را که فقط یک بچه می‌تواند از یک تاب ببرد، دوباره در خودم دیدم. می‌دیدم بدون ذره‌ای تلاش ثانیه به ثانیه بیشتر در تو محو می‌شوم.&lt;br /&gt;حس کردم ناقص متولد نشده‌ام واین کشف مرا شگفت زده کرد.  وقتی برگشتی تا گوجه سبزها را برام بیاوری توی نگاهت چیزی را جا گذاشتم که گمان می‌کردم فاقد آنم...&lt;br /&gt;دوست داشتنت تدریجی بود. شاید شبیه کمال.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8201913078666433317?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8201913078666433317/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8201913078666433317' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8201913078666433317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8201913078666433317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='با تو تمام می‌شود'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3568736212382543712</id><published>2010-01-16T19:08:00.007+03:30</published><updated>2010-05-14T16:51:41.377+04:30</updated><title type='text'>کاش می‌گریستی آنقدر که فراموش می‌کردی جهانی هست و تو هستی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;فساد اخلاقی دبیرستان‌ها مامان را تکان داده. هر روز دختران نوجوان‌ش را می‌بیند که روسپی شده‌اند و از پایین‌تنه‌شان نان می‌خورند و حالا شبیه آدمی شده که صاعقه بهش زده باشد. زنی به خوشبختی و مهربانی مامان چه تصوری می‌توانست از فحشا داشته باشد؟ ابدا  باور نداشت که بستر فحشا بی‌ایمانی نیست. راضی نمی‌شد. آخرش می‌گفت نه مامان جان، آدم خودش مهم است. من عصبی می‌شدم. داد می‌زدم بفرما برو با شکم خالی &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;خود&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; بساز.  حالا  چپ و راست از خودش و از من می‌پرسد چی‌ بهشان بگویم؟ چی بهشان نگویم؟ بغض می‌کند و آب دهنش را سخت پایین می‌دهد. به چشم دیده که مادری زجه می‌زده توی مدرسه چون دخترکش خودش را به قیمت یک شلوار جین فروخته به یک پیرمرد و حالا جنینی دارد توی شکمش. اوایل سربه سرش می‌گذاشتم. حالا یاد گرفته‌ام فقط داستان‌هاش را بشنوم. سری به حزن تکان دهم و برگردم سر کارم.&lt;br /&gt;دیشب عمه هما پرسید چی کار باید بکنیم؟&lt;br /&gt;گفتم عمه جان تصدق‌ات. کاری را که می‌شد بکنید که نکردید، آنچه هم کردید بدتر از نکرده‌هاتان بود. کاشت، داشت، حالا برداشت...&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3568736212382543712?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3568736212382543712/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3568736212382543712' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3568736212382543712'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3568736212382543712'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/01/blog-post_16.html' title='کاش می‌گریستی آنقدر که فراموش می‌کردی جهانی هست و تو هستی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7165794932124315438</id><published>2010-01-12T15:15:00.009+03:30</published><updated>2010-05-14T16:52:57.174+04:30</updated><title type='text'>دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب، جوهری را باش دایم در طلب</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S0y1neun0nI/AAAAAAAAAHY/qx1SU7rfAvI/s1600-h/12-oops1.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5425911340942742130" src="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S0y1neun0nI/AAAAAAAAAHY/qx1SU7rfAvI/s400/12-oops1.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 207px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 250px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دیشب را با پنج‌تا  پاورهورس صبح کردم. یک عالمه کاغذ و چندتایی دفترچه مفصل از کلمات جدید و کلی دستمال فینی و قرص جوشان و آنتی‌هیستامین وعسل و آب‌لیمو و نغمه‌ی آن خواننده تاجیک و هر چند دقیقه یک بار هم چک توی صورت که تسلیم نشوم. خیال برم داشته بود که آره چقد تلاش و کوشش چیز خوبی است و از تصور یک پایان حماسی قند توی دلم آب میشد. الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم یحتمل دچار خودشیفتگی شده بودم که آن‌جور یه کله تا صبح خواندم و قلپ قلپ پاورهورس دادم پایین و مطمئنم شبیه جیم کری شده بودم از شدت پاکی و خریت.&lt;br /&gt;صبح با عزم راسخ لباس پوشیدم و با خودم توی آینه حرف زدم و برای خودم بوس فرستادم و خوش و خندان سوار ماشین بابا شدم و از اینکه مجبور نبودم با اتوبوس بروم چه کیف‌ها که نکردم و توی ماشین هم کلی تز سیاسی دادم و رسیدیم دانشگاه. بای‌بای و چاو و فعلا و اینا.&lt;br /&gt;رسیدم در سالن. اسم و شماره درس روی اعلانات سالن نبود. بچه‌ها را هم پیدا نکردم. از این بپرس و از آن بپرس و کاشف به عمل آمد که بعله، امتحان بیست و یکم برگزار شده......!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7165794932124315438?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7165794932124315438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7165794932124315438' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7165794932124315438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7165794932124315438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/01/blog-post_12.html' title='دل ز گوهر برکن ای گوهر طلب، جوهری را باش دایم در طلب'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/S0y1neun0nI/AAAAAAAAAHY/qx1SU7rfAvI/s72-c/12-oops1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4284984427702605285</id><published>2010-01-04T01:57:00.009+03:30</published><updated>2010-05-14T16:56:25.079+04:30</updated><title type='text'>بغض‌هایی که توی گلوم خشکیده</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;عجیبه که نصفه شبی یاد معلم‌های دینی‌م افتادم. حالا که حساب می‌کنم همه‌شان زنانی تحقیر شده بودند ولی از کرامت زن در اسلام آن جور دفاع می‌کردند. الان اصلا برام مهم نیست اسلام واقعا به کرامت زن قائل هست یا نیست. فقط برام عجیب است که همه‌ی معلم‌های دینی‌م اصرار بر دفاع از تعاریفی داشتند که مستقیما در زندگی شخصی‌شان باعث تحقیرشان می‌شد.&lt;br /&gt;(معمولا فمنیست نیستم و علاقه‌ای هم ندارم زن بودنم را ارزش بدانم. اگرچه شخصا دوستش دارم ولی برام ارزش نیست همان جور که مرد بودن به نظرم بی‌ارزش است چون اینها خصوصیات اکتسابی نیستند و به نظرم خصوصیات ذاتی، هر چند محترم هم باشند  فاقد ارزش‌گذاری‌اند)&lt;br /&gt;معلم دینی سال اول دبیرستانم زنی فربه بود و صورت سرخی داشت. تن‌اش همیشه بوی مبهم ناخوشایندی می‌داد و مسیردفتر تا کلاس به نفس نفس‌ می‌انداختش. اوایل بودن و نبودنش برام مهم نبود. با اینکه همه‌ی بچه‌ها ازش نفرت داشتند ولی به نظرم نفرتشان بی‌دلیل می‌آمد . بلاخره روزی «زندگی جنگ و دیگر هیچ»‌ام را که قایمکی مشغول خواندنش بودم، از دستم بیرون کشید و من که ندیده بودم بیاید ماتم برده بود و یادم نیست چی‌ها گفت ولی یک جملش خوب یادم مانده و همان یک جمله باعث شد مثل باقی بچه‌های کلاس ازش متنفر باشم و دیگه نه تنها بود و نبودش برام مهم بود، حتی نبودنش برام خیلی مهم‌تر شد. یادم است که سعی کردم با همان منطق عجولانه‌ی آن سال‌هام از فالاچی دفاع کنم. فکر کردم گفتن اینکه نویسنده‌، خبرنگار زنی است که چهره‌ی کریه جنگ را نشانمان می‌دهد وادارش می‌کند از گناهم(!) چشم پوشی کند. اما وقتی آنجور به عکس فالاچی خیره شد و آن جمله را دربارش گفت ازش متنفر شدم.&lt;br /&gt;سالها بعد فقط وقتی حس کردم دیگه ازش نفرتی ندارم که اولا فالاچی برام از هیئت آن قدیس روزهای نوجوانی تبدیل به زنی مستقل اما با ضریب خطا شد و دوم هم اینکه مامان از زندگی‌ شخصی معلمم گفت و از تحقیرهایی که از طرف شوهرش  شامل حال خودش و چهار دخترش میشد. برام سوال شد که زنی با شرایط او پس چرا نمی‌شورید لااقل برهمان عقاید منحطی که تبدلیش کرده بود به یک برده‌ی جنسی فقط؟  و چطور هر روز صبح روبروی دختران نوجوانی می‌ایستاد و از کرامتی حرف می‌زد که نبود و چطور راضی می‌شد ما را به حفظ اصولی تشویق کند که برای خودش جز سیاه‌بختی و تحقیر هیچ چیز دیگه‌ای نداشت و مامان تعریف می‌کرد که همیشه‌ی خدا هم می‌نالیده از دست شوهرش اما باز می‌آمد و درس زندگی نکبت‌بار خودش را به ما دیکته می‌کرد...&lt;br /&gt;و معلم سال سوم دبیرستان را که &lt;a href="http://artazahedi.blogspot.com/"&gt;آرتا&lt;/a&gt; خوب یادش است. زنی بود با مقنعه‌ی چانه‌دار تا کمر رسیده. و همیشه از چیزهای خوبی در اسلام می‌گفت که فقط بعد از مرگ نصیبمان می‌شد مثل موسیقی که نشنیدنش دردنیا، نغمات بهشتی را به ارمغان می‌آورد و گمانم آرتا خوب یادش است چقدر سر این جریان فیلمش کردیم و چقدر زن بیچاره را چزاندیم.&lt;br /&gt;و بعدها باز دستمان آمد که زنی مثل او با آن همه خط و نشانی که می‌کشید برای زنان نگرونده(!) به اسلام قرائت او، چطور از شوهرش رکب خورده بود و چطور زنی بود با لکه‌ی ننگی به پیشانی زندگی خصوصی‌اش و باز با همان لکه‌ی ننگ می‌آمد سر کلاس و برای ما درباره‌ی مسئولیت همسرداری سخنرانی می‌کرد.&lt;br /&gt;منظورم این نیست که زنانی که شبیه معلم‌های دینی‌م نیستند هیچ وقت در زندگی زناشویی تحقیر نمی‌شوند. اما برام سوال است که &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;آنها&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; از چی دفاع می‌کردند؟ اگر زنان خوشبختی بودند دفاعشان بلامانع بود. دفاعی بود ازسر سیری. ولی اینطور نبود.&lt;br /&gt;از تئوری توطئه‌ی مرد سالاری تاریخی چندان دل خوشی ندارم. به دلایلی که جاش اینجا نیست. اما برام سوال است که غیر یک خوانش غیرانسانی از جنسیت که بعد تبدیل به یک ایدئولوژی شده، چی باعث می‌شود زنی نه تنها به تحقیر جنسیتی تن بدهد که حتی خودش تبدیل شود به وسیله‌ای برای عرضه‌ی مستقیم آن؟ نمی‌فهمم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4284984427702605285?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4284984427702605285/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4284984427702605285' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4284984427702605285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4284984427702605285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/01/blog-post_04.html' title='بغض‌هایی که توی گلوم خشکیده'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7555509700494413352</id><published>2010-01-03T01:37:00.005+03:30</published><updated>2010-05-14T16:57:57.911+04:30</updated><title type='text'>من توی دست‌های بادم یا این برگهای کوچک  روبروم؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تو که باور نمی‌کنی تابلو که شکست خیلی دوست داشتنی‌تر شد. مطمئنم باورت نشده هنوز که اینجوری بیشتر دوستش دارم. لابد فکر میکنی اینطوری وانمود می‌کنم برای کم کردن از عذاب وجدانت. ولی باور کن من آن خش‌های روی عکس را به اندازه‌ی خود عکس دوست دارم. باور کن دلم یه عکس سالم دیگه نمی‌خواهد. یارو قاب سازه گفت قابش غیر قابل تعمیر است. گفتم هیچ قاب دیگه‌ای نمی‌خوام اوستا. خودش باشه. گفت چه اصراریه؟ هیچی نگفتم. مهربان نگاهم کرد و گفت برو دوازده بیا. با اینکه آن گوشه‌ها یه جاهاییش خمیده مانده ولی  پیرمرد جوری صاف و صوفش کرده که خودت هم از دور ببینیش نمی‌فهمی. آن خمیدگی‌هاش را هم دوست دارم.&lt;br /&gt;به شاخه‌های ظریف و لرزان توی عکس نگاه که می‌کنم  دلم می‌خواهد حتما خش‌هاش را هم ببینم. تازه پیرمرده عکس را هم کج چسبانده به کاغذ. این کج بودنش را هم دوست دارم.  به نظرم حالا تابلوی کاملی است. نه اینکه قبلش نبوده باشد. بود. اما داستانش کامل نبود. تصویری که ثبت کرده‌ای کامل است.  رقص ظریف شاخه‌ها و شکنندگی‌ زیبایی که دارند داستانی است که تو نوشته‌ای. پس زمینه‌ی خالیش، که بر حضور شاخه‌ها  تاکید می‌کند و سیاه و سفید بودنش که اصراری است بر حذف هرنوع تشریفاتی برای رسیدن به خود تصویر. عکس کامل بود. ولی تابلوش نه. داستان نداشت. همه‌ی آنها که رقم خورد و تو را غمگین کرد در واقع کمک کرد حالا همه چیز این تابلو مال من باشد. بهش احساسی دارم که مشابهش را حتی به پته دوزی روی مبل اتاقم و یا قالیچه‌ام  نداشته‌ام.&lt;br /&gt;بابتش خیلی بهت مدیونم. ولی نمی‌گویم چقدر که لوس نشوی...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7555509700494413352?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7555509700494413352/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7555509700494413352' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7555509700494413352'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7555509700494413352'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='من توی دست‌های بادم یا این برگهای کوچک  روبروم؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-2386327752475139372</id><published>2010-01-02T13:51:00.005+03:30</published><updated>2010-05-14T17:00:35.813+04:30</updated><title type='text'>Travian</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sz8efkyjuKI/AAAAAAAAAGQ/IZDqJRKKMaQ/s1600-h/desolated_travian2.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5422086004177877154" src="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sz8efkyjuKI/AAAAAAAAAGQ/IZDqJRKKMaQ/s400/desolated_travian2.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 306px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خیلی جالب شده&lt;br /&gt;از خودتون دریغ نکنید&lt;br /&gt;یه نصیحت &lt;a href="http://www.travian.ir/anleitung.php"&gt;تراوینی&lt;/a&gt;: مهم‌ترین سلاح شما داشتن جنبه‌ی شکسته!&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-2386327752475139372?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/2386327752475139372/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=2386327752475139372' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2386327752475139372'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/2386327752475139372'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2010/01/travian.html' title='Travian'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sz8efkyjuKI/AAAAAAAAAGQ/IZDqJRKKMaQ/s72-c/desolated_travian2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7047947994788507058</id><published>2009-12-21T12:02:00.005+03:30</published><updated>2010-05-14T17:05:18.648+04:30</updated><title type='text'>خماریم و بی‌قرار</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;همیشه باید برای رسیدن به اتوبوس دانشگاه توی کوچه ی باریکمان بدوم. مامان غر می‌زند اگه سه ساعت هم زودتر بیدار بشی آخرشم باید مثه بچه‌های شیش ساله تو کوچه بدویی، زشته!&lt;br /&gt;راسته. اگه سه ساعت زودتر بیدار شوم آخرش هم توی کوچه مثل بچه‌های شیش ساله می‌دوم و وقتی می‌رسم به سر کوچه و رنگ زرد اتوبوس دانشگاه را آن سمت خیابان می‌بینم بی‌اختیار لبخند می‌زنم انگاری بدشانسی را شکست داده باشم در حالی که دارم نفس نفس می‌زنم و دوباره آماده شده‌ام برای لایی کشیدن بین ماشین‌ها تا برسم به اتوبوس.&lt;br /&gt;و این عادت تمام این چهار سالم بوده . مامان هر روز صبح غر می‌زند و بابا مثل آن یارو بدبینه توی کارتون گالیور همش می‌گوید دیگه جا موندی زحمت نکش و این هم تمام این چهار سال تکرار شده و من باز اگه سه ساعت زودترهم  بیدار شده باشم وقت نمی‌کنم بند کفش‌هام را ببندم و با قدم‌های فیلی تمام کوچه را می‌دوم و  وقتی رسیدم  سر کوچه لبخند می‌زنم و نفس نفس زنان از بین ماشین‌ها رد می‌شوم و سینه‌ام می‌سوزد.&lt;br /&gt;ولی آنچیزی را که مامان و بابا هیچ وقت متوجه نشدند جادوی رسیدن است وقتی که واقعا می‌خواهی برسی و تمام سعی‌ات را بابتش می‌کنی و همه‌ی انرژی‌ات را می‌گذاری برای آنچیزی که می‌خواهی آن ور خیابان باشد و آرزو می‌کنی و هیچ چیز بهتر از داشتن آرزو نیست و وقتی می‌بینی هست یک نفس عمیق می‌کشی و رسیده‌ای، زهرا رسیدی، باورت می‌شه؟ رسیدی و آن لحظه را با هیچی عوض نمی‌کنی عیبی ندارد که سینه‌ات می‌سوزد و نفست در نمی‌آید و حتی اشکالی هم ندارد که همسایه‌ها با تمسخر یا تعجب نگاهت کنند تو رسیده‌ای دختر و این رسیدن  خیلی فرق دارد با وقتی که برسی سر ایستگاه و اتوبوس هنوز نیامده باشد و آخه چه کیفی دارد آدم سوار اتوبوسی شود که برای رسیدن بهش استرس نداشته و به نفس نفس نیفتاده؟&lt;br /&gt;باور کن خیلی هم بد نیست که نشد بابا را ببینی. اینجوری من شبها بغض می‌کنم و تمام مدت نگرانم...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7047947994788507058?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7047947994788507058/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7047947994788507058' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7047947994788507058'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7047947994788507058'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/12/blog-post_21.html' title='خماریم و بی‌قرار'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-8572195185974110771</id><published>2009-12-09T14:08:00.006+03:30</published><updated>2010-05-14T17:05:43.195+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='* عنوان سخنرانی از دکتر سید حسین نصر'/><title type='text'>چرا مولانا چرا اکنون؟*</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هفده آذر باشد یا نباشد ولی یک روز بارانی باشد و تو چهارزانو نشسته باشی روی نیمکت پهن و راحتی زیر درخت سُمر نزدیک دانشکده یک جای خلوت باشد که خیلی دوستش داری و نسیم خنکی بخزد زیر مقنعه‌ات و با موهات بازی کند و تو دفتر اول مثنوی را باز کرده باشی و گذاشته باشی روی پاهات و با مولانا دم گرفته باشی که&lt;br /&gt;"لا تُکلفنی فانی فی‌الفنا/کُلت اَفهامی فلا اُحصٰی ثنا&lt;br /&gt;من چه گویم یک رگم هشیار نیست/شرح آن یاری که او را یار نیست&lt;br /&gt;گفتم ارعریان شود او در میان/نی تو مانی نی کنارت نی میان"&lt;br /&gt;و فرو رفته باشی در سکرات مثنوی و از زندگی هیچ چیز دیگری نخواهی غیر کش آمدن آن لحظه و همان وقت درست همان وقت باید دوتا از دوستان انجمنی‌ت را ببینی که با هیجان بهت سلام ‌می‌کنند و ازت می‌پرسند امروز صبح ‌VOA دیده‌ای یا نه و تو فک کنی آخرین باری که ‌VOA دیدی کی بوده و بهت بگویند تصاویر مروبط به شانزده آذر دانشگاه‌ را نشان داده‌ و تو فکر کنی جلوی نیسم ایستاده‌اند و نمی‌گذارند بخزد زیر مقنعه‌ات ولی ادب را رعایت کنی و بپرسی مگه دیروز دانشگاه چه خبر بوده و سیما بگوید ترکوندیم! و تو فکر کنی چی را؟ ولی لبخند بزنی و بگویی نبوده‌ای و آنها هم جوری زاویه‌دار نگاهت کنند که خنده‌ات بگیرد ولی نخندی چون سیما را دوست داری و نگرانی بابت دلخوریش&lt;br /&gt;بعد که صمیمانه اما کمی رنجیده ازت خداحافظی می‌کنند باز تو بمانی و درخت سمر و نسیم و فاعلاتن فاعلاتن فاعلن&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-8572195185974110771?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/8572195185974110771/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=8572195185974110771' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8572195185974110771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/8572195185974110771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html' title='چرا مولانا چرا اکنون؟*'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3174530574607616549</id><published>2009-12-03T15:18:00.002+03:30</published><updated>2010-05-14T17:06:45.010+04:30</updated><title type='text'>آنان چه نامند اندوه ِ میش ِ منزوی را؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;مینا گفت از روزمرگی خوشش می‌آید. خیلی ساده و بدون ادعا گفت از زندگی هیجان‌انگیز و این چیزها خوشش نمی‌آید و دلش می‌خواهد روزهاش را تکراری بگذراند. خیلی از موضع روشن و صادقانه‌اش خوشم آمد.&lt;br /&gt;جدیدا آدم‌های مدعی را نمی‌توانم تحمل کنم. با همین آدم‌های عشق روزمرگی بیشترحال می‌کنم. از آن‌هاش که چپ و راست درباره‌ی احمدی‌نژاد حرف می زنند و توی تقویم مثل گشنه‌ها دنبال یه فرصت برای ریختن توی خیابان‌ها و غر زدن می‌گردند دیگه خوشم نمی‌آید. از آدم‌های احمدی‌نژاد که از اول خوشم نمی‌آمد!&lt;br /&gt;از آدم‌های معمولی خوشم می‌آید. از آنها که زندگی روتین دارند و هنوز می‌توانند به ترک دیوار بخندند. از آنهاش که توی سینما چیپس می‌خورند، آدم‌هایی که مهدی تهی توی ماشینشان گوش می‌دهند و می‌روند ممبر اریف‌لیم می‌شوند. جدیدا هزار بار این آدم‌ها را ترجیح می‌دهم به آنهایی که فقط گه زیادی می‌خورند و هیچ خاصیتی برای هیچ جای دنیا نداشته‌اند ولی فکر می‌کنند با همه‌ی مرده‌ها و زنده‌ها تفاوت دارند، که لابد دنیا بدون آنها جایی است به شدت تنگ و دلگیر!&lt;br /&gt;حس می‌کنم چیزی از چشمم افتاده. دیگه طبل‌های توخالی را دوست ندارم.&lt;br /&gt;به یاد هومر داستان «سفر شب» بغض می‌کنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3174530574607616549?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3174530574607616549/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3174530574607616549' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3174530574607616549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3174530574607616549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/12/blog-post.html' title='آنان چه نامند اندوه ِ میش ِ منزوی را؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-985170094926501311</id><published>2009-11-27T01:02:00.006+03:30</published><updated>2010-05-14T17:07:18.615+04:30</updated><title type='text'>این نشد که</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sw72CQ-l2DI/AAAAAAAAAGA/PGLXxbFApCw/s1600/cinemaema_mohakemhdarkhiaban+%286%29.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5408530721296209970" src="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sw72CQ-l2DI/AAAAAAAAAGA/PGLXxbFApCw/s400/cinemaema_mohakemhdarkhiaban+%286%29.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 400px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 283px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;حتم کمتر کسی مانده توی این خاک که نداند وقتی بلیط فیلمی از مسعود کیمیایی را می‌خرد قرار است مرثیه بر چه مفاهیمی ببیند. این بیست و هفتمین فیلم کیمیایی هم، همان قدر درباره‌ی تنهایی اخلاق بود، در جهان نامرد ِ دغل که بیست و شش فیلم قبلیش. با این تفاوت که انتهای فیلم به شیوه‌ی اصغرفرهادی تمام شد«حقیقت آنچیزی نیست که دوست داشته باشیم حاکم باشد». ولی راستش را بخواهید من از این همکاری خوشم نیامد. به نظرم دیدگاه‌های دو مولف  تبدیل به اثری با یک جهان‌بینی واحد نشده بود. برای مثال شخصیت‌های کیمیایی همیشه و از جمله در همین فیلم، شوالیه‌هایی اصول‌گرا هستند، مومنانی که‌حتی اگر خودفروشی کرده باشند روحشان را دست‌نخورده برای باورهایشان نگه داشته‌اند. شبیه نقش نازنین(نیکی کریمی).&lt;br /&gt;برعکس، آدم‌های فرهادی چنان بالذات، در موقعیت انسانی‌شان دچار تردیدند که هرگز به انتخاب بدمن بودن یا نبودن نمی‌رسند چون آدم‌های فرهادی خیلی پیشتر از قرار گرفتن در نقش‌شان قربانی شده‌اند.&lt;br /&gt;همین جاست که فیلم یه بام و دو هوا می‌شود...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-985170094926501311?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/985170094926501311/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=985170094926501311' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/985170094926501311'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/985170094926501311'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/11/blog-post_27.html' title='این نشد که'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sw72CQ-l2DI/AAAAAAAAAGA/PGLXxbFApCw/s72-c/cinemaema_mohakemhdarkhiaban+%286%29.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3881064691020182735</id><published>2009-11-24T00:49:00.003+03:30</published><updated>2010-05-14T17:07:44.548+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;میان لرزش گوشواره‌هام یک عروسی جا ماند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3881064691020182735?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3881064691020182735/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3881064691020182735' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3881064691020182735'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3881064691020182735'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title=''/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3227974974388321432</id><published>2009-10-17T20:36:00.007+03:30</published><updated>2010-05-14T17:08:25.974+04:30</updated><title type='text'>دوستانه-1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;دو سال پیش بود. توی راهروی دانشکده داشتم نقل &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small; font-weight: bold;"&gt;الخ&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;  ِ جلال برای &lt;a href="http://sabra.blogsky.com/"&gt;صبرا&lt;/a&gt; می‌بافتم. می‌خندیدیم. صبرا دست گرفته بود و بلند بلند خخخخخخخخخ، خخخخخخخخخ می‌کرد. الخخخخخخخخخخخخخخخخ، و این را جوری می‌گفت که دل ضعفه گرفته بودم. توی صورت هرکی می‌رسید خخخخخخخخخخخخ می‌کرد و طرف هاج و واج نگاش می‌کرد. آخرین خخخخخخخخخخخخخ‌ای که گفت خیلی کشیده بود. اینقدر که ندید نوروزی پشت سرش از تو دفترش آمد بیرون. من چشمام را گرد کردم. با همان میمیک و همان تاکید حلقیش روی خخخخخخخخخخخخخخخخخ تمام صورت چرخید و با نوروزی فیس تو فیس شد. سلام کرد.  خیلی مودبانه. در واقع به شکل اغراق‌آمیزی مودبانه، و از تو راهرو خودمان را کشیدیم بیرون. از سر پیچ رد شدیم و من انفجار خنده را توی گلوی دوتامان دوست داشتم. دست هم را گرفته بودیم و از ته دل می‌خندیدم. به هم دلداری می‌دادیم...&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3227974974388321432?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3227974974388321432/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3227974974388321432' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3227974974388321432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3227974974388321432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/10/1.html' title='دوستانه-1'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5830238934893449801</id><published>2009-10-11T14:31:00.001+03:30</published><updated>2009-10-11T14:34:43.620+03:30</updated><title type='text'>صورت مثالی یک فیکون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;font size="3"&gt;داشتم فکر می‌کردم از چه جور دخترهایی خوشم می‌آید الان که فکر می‌کنم از دخترهای نسبتا درشت، نه از آن غول بیابانی‌هاش.از آنهایی خوشم می‌آید که مچ دست پری دارند ولی چاق نیستند. انگشت‌های نسبتا درشت و کشیده دارند، انگشت‌هایی مغزدار. قد بلندی دارند و آدم وقتی کنارشان می‌ایستد احساس می‌کند زندگی لای اندام متوازن و تو پرشان موج می‌زند&lt;br /&gt;هنوز نمی‌دانم واقعا چقدر شبیه چنین تصویر زنانه‌ایم&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/font&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5830238934893449801?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5830238934893449801/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5830238934893449801' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5830238934893449801'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5830238934893449801'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/10/blog-post_11.html' title='صورت مثالی یک فیکون'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3491428885259039134</id><published>2009-10-02T22:08:00.007+03:30</published><updated>2010-05-30T18:05:29.647+04:30</updated><title type='text'>علوم‌انسانی که وای، علوم‌انسانی که هی، علوم‌انسانی که داد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من چندین سال  است جزو سیاهه لشگر علوم انسانی این مملکت بوده و هنوزم هستم. خودم را صاحبش نمی‌دانم ولی راجع بهش تعصب دارم. برام مهم نیست انقلاب فرهنگی دیگه‌ای تو دانشگاه‌ها راه بیفتد، کاشکی نیفتد ولی برام واقعا مهم نیست. چیزی که برام مهم است روزهایی است که از دستش دادم. می‌توانستم آنها را تبدیل کنم به روزهای علوم‌انسانی  ِ زندگیم، به روزهایی برای یادگرفتن نه کسی شدن، اما در عوض نابودشان کردم. خودم را سپردم به هجو کردن چیزهایی که به نام علوم انسانی به خوردم داده‌اند. کاری بیشتر از این نکردم. یک کار سازنده نکردم. دانشجو نبودم. عوضش یک غرغروی فیس و افاده‌ای بودم که افتخار می‌کرد به دست انداختن معلم‌ها و استادهاش. به اینکه قواعد را به بازی بگیرد. واقعیتش تناسبی بین چیزهایی که نمی‌خواستم و چیزهایی که می‌خواستم برقرار نکردم. هوشش را نداشتم، صداقتش را هم. &lt;br /&gt;مثل آدم‌های که قرار است بمیرند و حالا اعتراف می‌کنند رفتار می‌کنم. می‌فهمم. دو دلیل دارد. دلیل اولش خودمم. خودم که تصمیم گرفته‌ام خانه‌ای را که داشتم توی این مجمع‌الجزایر ول کنم و خودم را بسپارم به یاد گرفتن و استشمام هنر. اگر شدنی باشد. و این دلتنگم می‌کند چون همیشه پیش خودم روزهای خوبی را مجسم می‌کردم. روزهایی که بلاخره میشد آزاد از هر قیدی، (که خودخواهی هم حتما قید است) توی این مجمع الجزایر سرک کشید و  هوای همه‌شان را بلعید توی ریه‌های فکر. تاریخ، فلسفه، علوم اجتماعی، سیاست، حقوق، مردم شناسی، روان‌شناسی، نقد‌ادبی، حتی دین. روزهایی را مجسم می‌کردم که لابد قرار بود عوض غرولندهام بهم ارزانیش کنند. حتما هم دودستی! نمی‌گویم نگذاشتند، چون حقیقت ندارد. خودم به قدر کافی باهوش نبودم. اراده‌ای هم نداشتم برای این کار. هنوز هم ندارم. شاید عده‌ی زیادی لای چرخ‌دنده‌های این سیستم له شده‌اند. لابد از جمله من! ولی حالا می‌فهمم کسانی که سیستم له‌شان کرده به قدر کافی نیرومند نبوده‌اند. حتما شایستگیش را نداشته‌اند که له نشوند. من از نالیدن برای حیف شدگی خسته شده‌ام. آدم‌هایی که می‌نالند از جمله خودم، لیاقت ندارند. شاید حق داشته باشند ولی لیاقت نه. این دلیل اول. &lt;br /&gt;دلیل دوم برمی‌گردد به شرایطی که ایجاد شده: یه هو! من نسل انقلاب فرهنگی نیستم ولی خاطرات تلخش را شنیده‌ام. واقعیتش همین علوم انسانی الکنی که این همه سوزن همه جاش فرو می‌کردم، همین درس‌های بی‌مایه که به نظرم نهایت فایده و کاربردش ساختن مردانی احمق اما باسواد، ساختن زنانی خاله‌زنک ولی لیسانسه بود، حالا با شنیدن خبرهایی که درباره‌ی مثله‌کردنش می‌شنوم،  برام شده شبیه خانه‌ای که سالهاست ازش دورم. &lt;br /&gt;خیلی سال پیش داستانی خواندم که شاید توی کتاب‌های درسیم بود، شایدم توی یکی از کتابهای اتاقم. واقعا یادم نیست کجا و کی خواندمش ولی حالا احساسش می‌کنم. داستان آن پسربچه‌ی نمی‌دانم کجایی(فرانسوی؟) که درس دستور زبانش را دوست نداشت، صادقانه دوست نداشت مثل همه‌ی بچه‌های سالم دیگر، ولی روزی که نیروهای اشغالی اعلام کردند از فردا صبح درس دستورزبان وطنش به درس دستور زبان کشور اشغالگر تبدیل می‌شود ناگهان حس کرد چقدر این درس را دوست داشته چقدر این درس آسان و شیرین است و چقدر نمی‌خواهد این درس از توی کتاب‌هاش حذف شود. &lt;br /&gt;حال همان پسرک را دارم. &lt;br /&gt;آنچه توی این سالها فراموش کردم «یادگرفتن» بود و طبعا آنچه از دست دادم، زمان!&lt;/span&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cstart%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cstart%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" rel="themeData"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5Cstart%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" rel="colorSchemeMapping"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Font Definitions */  @font-face 	{font-family:"Cambria Math"; 	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; 	mso-font-charset:1; 	mso-generic-font-family:roman; 	mso-font-format:other; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;} @font-face 	{font-family:Calibri; 	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; 	mso-font-charset:0; 	mso-generic-font-family:swiss; 	mso-font-pitch:variable; 	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;}  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-unhide:no; 	mso-style-qformat:yes; 	mso-style-parent:""; 	margin-top:0cm; 	margin-right:0cm; 	margin-bottom:10.0pt; 	margin-left:0cm; 	text-align:right; 	line-height:115%; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:11.0pt; 	font-family:"Calibri","sans-serif"; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoChpDefault 	{mso-style-type:export-only; 	mso-default-props:yes; 	mso-ascii-font-family:Calibri; 	mso-ascii-theme-font:minor-latin; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-theme-font:minor-fareast; 	mso-hansi-font-family:Calibri; 	mso-hansi-theme-font:minor-latin; 	mso-bidi-font-family:Arial; 	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;} .MsoPapDefault 	{mso-style-type:export-only; 	margin-bottom:10.0pt; 	line-height:115%;} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt;&lt;/style&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3491428885259039134?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3491428885259039134/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3491428885259039134' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3491428885259039134'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3491428885259039134'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='علوم‌انسانی که وای، علوم‌انسانی که هی، علوم‌انسانی که داد'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4999046885333984562</id><published>2009-09-19T11:09:00.004+04:30</published><updated>2009-09-19T11:34:52.322+04:30</updated><title type='text'>رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SrSAk_Ue5-I/AAAAAAAAAFw/_41jvSlbKbs/s1600-h/matisse1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 266px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SrSAk_Ue5-I/AAAAAAAAAFw/_41jvSlbKbs/s400/matisse1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5383068827575576546" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بیست و سه ساله شدم&lt;br /&gt;بر زمینه‌ی همین روزهای سبزآبی&lt;br /&gt;میانه‌ی یک رقص اساطیری&lt;br /&gt;توی زمانه‌ای که خیلی‌ها بیست و سه ساله نشدند&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;با گلوله&lt;br /&gt;یا بی گلوله&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4999046885333984562?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4999046885333984562/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4999046885333984562' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4999046885333984562'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4999046885333984562'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_19.html' title='رقصم گرفته بود مثل درختکی در باد آنجا کسی نبود غیر از من و خیال و تنهایی'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SrSAk_Ue5-I/AAAAAAAAAFw/_41jvSlbKbs/s72-c/matisse1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5484173007169959944</id><published>2009-09-15T01:31:00.013+04:30</published><updated>2009-09-15T04:11:59.399+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='جوابیه'/><title type='text'>بار دیگر تیمی که دوست می داشتم</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sq7TZVFdfjI/AAAAAAAAAFg/h36691RRcuo/s1600-h/42-22331838.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer; width: 266px; height: 400px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sq7TZVFdfjI/AAAAAAAAAFg/h36691RRcuo/s400/42-22331838.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5381471036864560690" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;راستش &lt;a href="http://roospigari.blogspot.com/2009/09/blog-post_13.html"&gt;سیاوش&lt;/a&gt; فوتبال تاریخ را قضاوت خواهد کرد نه تاریخ فوتبال را.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به چند چیز معتقدم که یکیش امام حسین است و یکیش درخت گل ابریشم است و یکیش بارسلونا است. من نمیفهمم فوتبال پوپولیستی یعنی چی؟ معلومه که فوقبال پوپولیست است. از اول بوده. این بازی، بازی لمپن‌ها بوده. بازی بورژواها که نبوده بازی آکادمیک نبوده  ساحت مقدس روشنفکری و بده بستان‌های فلسفی و تاریخی و جامعه‌شناسی نبوده. فوتبال همیشه انگیزه‌ای بوده برای عربده‌کشی و فحش و ساختن یک «ما»ی جمعی مبتذل . تماشاگرانش هیچ وقت به باکلاسی و شیکی تماشاگران تنیس نبوده‌اند چون فوتبال یک ورزش پوپولیستیست. ورزشی‌است به شدت حاشیه‌ دار و حاشیه ساز و حاشیه پسند. اصلا همینکه همه‌ی مردم دنیا فوتبال را دوست دارند دلیلی است برای اینکه زبانی جهانی دارد، همان جور که همه‌ی مردم دنیا بیتلزها را دوست دارند، نه به خشونت راگبی است با آن منش حیوانیش و نه به کسل کنندگی اسب سواری و ژیمناستیک و تنیس است.  فوتبال یک منش جمعی انسانی است. با سمبل‌هایی به شدت قابل لمس برای هرجور انسانی از کارگر گرفته تا کارخانه‌دار: زمین ما، زمین آنها/مالکیت ما، مالکیت آنها/ خودی، غیر خودی/ دوست، دشمن/ پیروزی، شکست/ امید، یاس/غالب، مغلوب...&lt;br /&gt;چینش عملی و هنرمندانه‌ی آرکی‌تایپ‌هاست توی یک زمین چهارضلعی. بله فوتبال پوپولیست است. فراخوانی است برای همه‌ی انسان‌ها. حتی اگه توی ایران فقط برای موجودات ذکور مجاز باشد ولی معنایی فراجنسی و فراملی و حتی فراورزشی دارد. فوتبال هنر است. ولی پاپ آرت است.&lt;br /&gt;ماهیت نبوغ در فوتبال متفاوت است با ماهیت نبوغ در بیرون از زمین فوتبال. مثال بزنم؟ مارادونا. یک انتر عقده‌ای لمپن. منتهی بیرون از زمین فوتبال. فیلم‌هاش را ببینید. توی زمین یه پیامبر است.  بعضی‌ها به زبان فوتبال حرف می‌زنند ولی بعضی به زبان فوتبال شعر می‌گویند و این فرق مارادوناست با دیگران. این فرق تکنیک است با تاکتیک. این فرق هنر است با فن. می‌فهمید؟&lt;br /&gt;فاجعه‌ای که توی فینال یورو 2004 اتفاق افتاد را کی می‌تواند فراموش کند؟ تیم الکنی مثل یونان بدون هیچ شاعری توی تیمش پرتغال را برد. چندش‌آور بود. برد همچه تیمی با آن نتیجه‌ی سر هم بندی شده‌ی یک-صفر توهین به زیبایی‌شناسی تماشاچی‌ها بود. تیمی که فقط به نتیجه فکر کند و فوتبال نباشد که براش اولویت دارد قبیحانه بازی کرده. به تماشاچی‌ها باج داده. کاری کرده که ادبیات بازاری می‌کند یا هالیوود انجامش می‌دهد .  من اینجور تیم‌هایی را دوست ندارم. نمی‌فهممشان. چرا نمی‌روند جنگ جهانی سوم را راه بیندازند و آنجا به فکر ارضای شهوت پیروزیشان باشند؟&lt;br /&gt;برای همین فوتبال انگلستان را نمی‌پسندم. چون زبان فوتبال انگلستان را نمی‌فهمم. من فرگوسن پدرسگ را نمی فهمم. با اینکه مربی است و انصافا مربی کاربلدی است ولی بیشتر مهندس است تا هنرمند. یک نتیجه‌گرا است. کینه‌ی فوتبال انگلستان را دارم چون بازیکنانش را بولدوزر می‌بینم نه شاعر. رونی برای من نماد تمام عیاری از فوتبال این سرزمین است. سرزمین استعمار، حتی توی زمین فوتبال.&lt;br /&gt;اثباتش؟ کریستینو رونالدو. ظرافتش توی منچستر مسلما بیشتر از رئال مادرید به چشم می‌آمد. چون رونالدو از تیره‌ی شاعران بود درست وسط پیاده نظام ملکه. شبیه مهره‌ی اسب شطرنج. یک سامورایی وسط بربرها.&lt;br /&gt;فوتبال انگلستان زمخت است. قوی است ولی زمخت است. از اینش متنفرم. فوتبال را نمی‌فهمند. نتیجه را می‌فهمند. فوتبال قلدرهاست.&lt;br /&gt;ولی من نقل بارسلونا حرفی نمی‌زنم چون بارسا تیم شاعران است. این خیلی ربطی به عدد فوق ستاره‌هاش ندارد. واقعا ندارد چون چند فصل پیش رئال همچه شرایطی داشت و نه تنها توی یک فصل سه تا جام نگرفت حتی جام اسپانیا را هم نتوانست تصاحب کند. می‌خوام بگویم حضور فوق ستاره‌ها الزاما به معنی لایق شدن یا نشدن تیمی نیست. چون توی همان رئال فاشیست هم در مقایسه با تیم‌های انگلیسی و به خصوص آلمانی نوعی بازی معصومانه جریان دارد که حتی اگه به قهرمانی ختم نشود نشان از نبوغ و شرافت فرهنگی دارد که هنر بازی کردن را بلد است. این به ساختار فرهنگی تاریخی یک ملت مربوط می‌شود. چون اغلب بازیکن‌ها به زبان باشگاه‌شان بازی می‌کنند و غالبا در فرهنگ تیم‌شان حل می‌شوند.&lt;br /&gt;قهرمانی جام باشگاه‌های امسال حلال هر تیمی که گرفتش. ولی حرام باشد به تیمی که فوتبال را پوپولیستی بازی نکند...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5484173007169959944?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5484173007169959944/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5484173007169959944' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5484173007169959944'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5484173007169959944'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/09/blog-post_15.html' title='بار دیگر تیمی که دوست می داشتم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/Sq7TZVFdfjI/AAAAAAAAAFg/h36691RRcuo/s72-c/42-22331838.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-4249302786918098117</id><published>2009-09-02T11:59:00.011+04:30</published><updated>2009-09-02T15:54:35.510+04:30</updated><title type='text'>من خودم سفر شب را زیسته‌ بودم آقای شعله‌ور ولی شما نوشتیدش</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;نسخه‌هه بوی گند می‌دهد. ورقش که می‌زنی عق‌ات می‌گیرد. انگار کسی چسیده باشد توش و من هر بار دستم گرفتم زده شدم. ولی وقتی مجبور باشی نسخه‌ی کپی کتابی را بخوانی، این قرتی بازی‌ها را باید بگذاری کنار. وقتی کتابی مثه آدم در نسخه‌های شیک و تر و تمییز چاپ نشد مجبوری خودت را بسپاری به تراژدی  خواندن با اعمال شاقه. این است داستان کتب ضاله و مردمی که اینقدر عرضه ندارند که حق خواندن هر کتابی را که دوست دارند داشته باشند.&lt;br /&gt;به من چه که درباره‌ی کتاب توضیح بدهم؟ یا خودتان خوانده‌اید یا چشتان کور می‌خوانیدش. اینقدر هم نقد فله‌ای و جدی توی اینترنت ریخته که حتم ناکام از دنیا نمی‌روید. من نه برام مهم است که تکنیک کتاب چی هست و نه در حال حاضر برام اهمیت دارد که نویسنده تا چه اندازه موفق بوده یا نبوده. اهمیت کتاب هم در تاریخ ادبیات معاصر برام پشیزی ارزش ندارد.  درد  الان من اینه که بفهمم من که اینجام چطور چهل سال پیش نوشته شده‌ام؟ باورم نمی‌شود این داستان  ِ نسل من نباشد. خیلی غریب است!&lt;br /&gt;با اینکه داستان «هومر»، داستان «هومر» است و مال من نیست و تازه مال زمان من هم نیست و تازه‌ترش اینکه هیچ مشابهت فرضی هم نمی‌توانم بین خودم و «هومر» تصور کنم ولی دیدم این داستان خیلی نزدیک است اینقدر نزدیک که کافی است چشم‌هام را ببندم و کلمات کتاب را توی خاطراتم سرچ  کنم. چنان حجمی از لینک‌ها برام گشوده خواهد شد که یحتمل می‌توانم ادعا کنم من این داستان را زندگی کرده‌ام.&lt;br /&gt;چن‌تایی از فصل‌ها واقعا دوست‌داشتنی و قابل بودند بی‌خیال اینکه توی کلیت داستان جایی دارند یا ندارند، حاشیه هستند یا نیستند یا ضرورت داشتند یا نداشتند. در ضرورت داشتن این فصل‌ها همین بس که من از خواندنشان خوشم آمده و باقیش هم اصلا برام مهم نیست.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;فصل آخر به خصوص از جایی که مترسکِ شاه را آنجور علم می‌کند به شکل یک عیسی مسیح مستبد و مضحک و البته مفلوک، که شاید بیشتر از اینکه دهن کجی به شاه باشد یا&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; به هر دیکتاتوری در مفهوم کلی‌اش، دهن کجی است به جامعه‌ی مستبد، که خودش به دست خودش دیکتاتورها را با کف و سوت و هورا و غش و ضعف و حتی سوت بلبلی(!) باد می‌کند و می‌فرستد هوا ولی پنهانی نخ‌اش دستش است و بعد هم که حوصله‌اش ازش سر رفت می‌ترکاندش و باز یه بادکنک دیگه هوا می‌کند و این نهایت وقاحت یک جامعه را می‌رساند و نهایت پلشتیش را و نهایت بوالهوسیش را، و من&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; که اینجای داستان را می‌خواندم چقدر چقدر چقدر دلم برای آن عیسی مسیح&lt;/span&gt; &lt;span style="font-size:130%;"&gt;مفلوک و آن منجی احمق سوخت که نمی‌فهمید که نمی‌فهمید که نمی‌فهمید&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و آن فصل دیگری که ازش خوشم آمد فصل مربوط به آن یارو نوکره بود که عاشق یک خاطره‌ی از دست رفته شده بود دختر نوبالغ برهنه‌ی کارفرماش زیر دوش آب که با چشم‌های گستاخش، شوخش، خودش را توضیح می‌داد و جایگاه پسرک را هم هشدار می‌داد: فقط از لای در نگاه کن&lt;br /&gt;و من که جدا برای رویاهاش دلم غنج می‌رفت. و آن نقشه‌ی انتقام بی‌نقصش و آن بازی‌اش با خیال‌پردازی.&lt;br /&gt;و فصل فوق‌العاده‌ی بعدیش فصل اکبرشیراز بود. منهای زبان جذابش که اصلا چیز بدیعی بود آن فدا نوش فدا فدا گفتنش باعث شد آن مونولوگ را بلند بلند بخوانم و چه کیفی می‌کردم ای خدا چه کیفی می‌کردم و به جهنم که فصل اکبر شیراز ضرورت نداشت اینجور بخوایم حساب کنیم نوشتن خود این کتاب هم ضرورت نداشت و اگر سفر شب خواندنی است مگربرای خاطر همین فصل‌هایی نیست که ضرورت نداشت، لابد؟&lt;br /&gt;و من مرد بهتر از اکبر شیراز ندیده‌ام توی ادبیات ایران و کامل‌تر از اکبر شیراز و لوطی‌تر از اکبر شیراز و حتی حاضرم سه تا داش آکل بدهم یه اکبر شیراز بگیرم&lt;br /&gt;ولی فصلی که من دیوانش شدم فصل خودکشی ارژنگ بود نه به خاطر خودکشی ارژنگ و نه به خاطر خورد شدن رفقاش فقط و فقط برای کاری که ارژنگ کرد فقط واسه کاری که ارژنگ کرد بعد از اینکه فهمید باید بلیط سینما را یکی پنج تومن بخرد و این به نظرش بیشتر از ظلم آمد و این تحقیر شدن بود و فقط من برای همین یه کار ارژنگ این کتاب را دوست دارم:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ارژنگ چنگ زد. یک ده تومنی از توی دست من برداشت و با دو تا ده تومنی خودش مچاله کرد و انگار که می‌خواهد توی دهن یارو بچپاند فشار داد توی صورتش. وقتی گفت «بگیر» من حس کردم که یک استخوان را می‌خواهد بزور توی دهن یک سگ بکند وقتی توی چشمهایش نگاه کردم جدا برایش و برای خودم متاسف شدم.&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;کاشکی نسخه‌ی چاپ شدش را بخوانم یعنی برام مسلم است اگه روزی این کتاب اجازه‌ی چاپ گرفت بیشتر از اینکه حکومت اصلاح شده باشد جامعه است که آماده‌ی نقد خودش شده جامعه است که رودرروی خودش ایستاده&lt;br /&gt;مثل خیلی کتاب‌های دیگه‌ای که نه جایی در رژیم شاه داشتند و نه جایی در رژیم اسلامی.&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-4249302786918098117?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/4249302786918098117/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=4249302786918098117' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4249302786918098117'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/4249302786918098117'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='من خودم سفر شب را زیسته‌ بودم آقای شعله‌ور ولی شما نوشتیدش'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-7719951156490471528</id><published>2009-08-27T14:13:00.005+04:30</published><updated>2009-08-27T17:37:18.331+04:30</updated><title type='text'>1-خانم امام‌زاده(ادبیات)</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span dir="rtl"  style="font-size:130%;"&gt;خانم امامزاده را خیلی اذیت ‌کردیم. بهترین&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; معلم ادبیاتی بود که داشتیم ولی باز هم اذیتش ‌کردیم. ما را دوست داشت. ما هم دوستش داشتیم ولی باز هم همیشه کفرش را در میاوردیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنها خانم امام‌زاده نبود البته. همین بساط تو همه‌ی کلاس‌ها بود. ولی حالا از خودم می‌پرسم با خانم امام‌زاده چرا؟ با خانم بدری چرا؟ آقای سلمانی را چرا چزاندیم دیگر؟ راستش را بخواهید درباره‌ی شیطنت حرف نمی‌زنم. دارم درباره ظلم صحبت می‌کنم. البته منظورم این نیست که ابتدای به ساکن ماها سادیسم داشتیم . داشتیم ، ولی ابتدای به ساکن نبود.&lt;br /&gt;دبیرستان شاهد مجال نمی‌داد ماها حتی نفسی به اختیار بکشیم. خانم دقوقی دنبال هرچی که بود- خودش می‌گفت دنبال ثواب اخروی است!- اگه گربه‌ی مستخدم م&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;درسه سرما می‌خورد، توی مدرسه‌ی به این گندگی یقه‌ی ما شیش تا را می‌گرفت.شیر توالت هرز می‌رفت می‌آمد سراغ ما. از پنچر شدن ماشین معلم‌ها صرف نظر می کنم البته، چون این کار را می َکردیم. سابقه داشتیم البته، ولی محدودیت فیزیکی هم داشتیم. دیگه نمی‌شد که مثلا در یک زمان سه جا باشیم! یک روز درمیان تا ساعت چهار بعداز ظهر تشنه و گشنه نگه‌مان می‌داشت، یه لکه پا، و شروع می‌کرد سین جیم کردن. بین یک کلاس هفده‌نفری هفت هشت تا جاسوس داشت که راپرت گوزیدن ما را هم بهش می‌دادند. مدیر نبود. برای خودش کا گ ب تحقیر شده‌ای بود.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;هزار بار بیشتر شد که مامان‌ باباهامان را خواست مدرسه. آخری‌ها ننه باباهامان هم سر شده بودند. نمی‌آمدند. یا اگه هم می‌آمدند دیگه نه تشری به ما می‌زندند نه محل سگش می‌گذاشتند. روتین شده بود.&lt;br /&gt;اینجوری شد که غیر ترس شرم ما هم ریخت. وقیح شده بودیم. مدیری که تا کمر براش دلا می‌شدند را چنان می‌چزاندیم که دود از گوش‌هاش می‌‌زد بیرون. ما که مجبور بودیم جواب نکرده‌هامان را پس بدهیم، ترجیح می‌دادیم حداقل کیف‌اش را برده باشیم. تنها کاری که می‌کرد این بود که عربده بزند، چنان غرشی می‌کرد که صداش سه طبقه‌ی مدرسه را می‌لرزاند.عملا درس خواندن را گذاشته بودیم کنار و فقط همه کاری می‌کردیم که حرصش را در بیاوریم. البته یاد هم گرفته بودیم ردی نگذاریم. خیلی تمیز تر می‌زدیم به قوانین مدرسه. خیلی خیلی تمیز.&lt;br /&gt;عزاش مراسم‌های رسمی مدرسه بود. به حکم دبیرستان شاهد بودن کله‌ گنده‌های اداره کل همیشه پلاس بودند دبیرستان ما. عیش ما هم بود. صف‌های مرتب بچه‌ها را انگولک می‌کردیم. هوچی بازی در میاوردیم. وسط سخنرانی‌هایی که مهم‌تر از ساعت‌های درسی بودند متلک‌هایی می‌نداختیم نه در شان مدرسه و راستش نه در شان خودمان. ناگهان با شماره‌ی سه بلند بلند می‌خندیدم. خلاصه روی پا بند نبودیم.&lt;br /&gt;این وسط فهمیده بودیم چند تا از معلم‌ها محض شیرین عسل بازی یا شایدم من باب دلسوزی برای آینده‌ی مخوفی که برامان پیش‌بینی می‌کردند، گزارش‌های خیلی خیلی کاملی از توی کلاس‌ها بهش رسانده‌اند. حتی یادمه سوال‌هایی که برامان مطرح بود را هم برده بودند گذاشته بودند کف دست دقوقی. البته که مدیره هم اینها را کرده بود پیرهن عثمون و بهمان تشر زد که شما دین و ایمون ندارین! این مطلقا تنها حرفی بود که ما هم باهاش موافق بودیم.&lt;br /&gt;حالا چرا اینها را گفتم؟&lt;br /&gt;چون عذاب وجدان دارم. پنج شیش سالی از آن روزها می‌گذرد و من تمام این مدت از خودم پرسیدم چرا امام‌زاده را اینقدر چزاندیم؟ خانم امام‌زاده تنها کسی بود بین معلم‌ها که برامان مادری کرد. مانع اخراج بچه‌ها شد. خیلی خیلی خودمانی بود. دوست داشت با بچه‌ها رفیق باشد و انصافا هم بود. اگه آن اتفاقات نیفتاده بود که ما دستش را پس بزنیم ما براش بهترین دانش‌آموزها می‌شدیم و او بهترین معلم.ولی در راستای جهنم کردن کلاس‌ها، کلاس معلم‌های محبوبمان هم در امان نماندند. به قول احمدی‌نژاد توی سراشیبی بودیم و ترمز را هم کنده بودیم انداخته بودیم دور.&lt;br /&gt;امام‌زاده جزو معدود معلم‌هایی بود که کلامی پیش خانم دقوقی ازمان گله نکرد.&lt;br /&gt;خانم امام‌زاده را چند بار من و آرتا بیرون دیدیم. اتفاقی. خوشحال شد از دیدن ما و ما هم که عاقل‌تر شده بودیم جایی بین شرم و یاس، ازش عذرخواهی کردیم. انگاری ناگهان یادش بیاید تمام آن کلاس‌های متلاشی شده را لبخندی زد به اندوه و گفت شما اون روزا واکنش بودین.&lt;br /&gt;خیلی دلم گرفت.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-7719951156490471528?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/7719951156490471528/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=7719951156490471528' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7719951156490471528'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/7719951156490471528'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/08/1.html' title='1-خانم امام‌زاده(ادبیات)'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-5338450108449594775</id><published>2009-08-18T12:46:00.003+04:30</published><updated>2009-08-18T12:57:33.144+04:30</updated><title type='text'>مکبث/پرده‌ی پنجم/صحنه‌ی دوم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;منتث: ظالم به چه کارهایی مشغول است؟&lt;br /&gt;کتنس: او قلعه‌ی دنسی‌نین را مستحکم ساخته و برخی او را دیوانه می‌خوانند. دیگران که کمتر نسبت به او تنفر دارند آن را خشم دلاوری می‌نامند، ولی در حقیقت اقدام جنون آمیز وی طوری نیست که رفتار منظم و قانونی بتواند خود را تابع آن سازد.&lt;br /&gt;انگوس: اکنون احساس می‌کند که جنایات پنهانی وی در دستش سنگینی می‌کند و شورش‌های روز افزون مردم او را به خاطر نقض عهدش ملامت می‌کنند. رعایای او به علت ترس، سر اطاعت به او فرود می‌آورند، نه به خاطر محبت و وفاداری. اکنون دیگر عنوان سلطنت چون بار سنگینی به گردن او آویخته و مانند ردای غول بر پیکر راهزن کوتوله افتاده است.&lt;br /&gt;منتث: پس چه کسی می‌تواند حواس آشفته‌ی او را برای بهت‌زدگی و عقب‌نشینی ملامت کند، در صورتی که آنچه در درون اوست خود را محکوم می‌کند که چرا در چنین نقطه‌ای قرار گرفته است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-5338450108449594775?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/5338450108449594775/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=5338450108449594775' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5338450108449594775'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/5338450108449594775'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html' title='مکبث/پرده‌ی پنجم/صحنه‌ی دوم'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-1875255403856286089</id><published>2009-08-06T18:17:00.007+04:30</published><updated>2009-08-11T06:07:00.913+04:30</updated><title type='text'>چرا کتانی از نان شب واجب‌تر است؟</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SoC1bID1ugI/AAAAAAAAAEg/CHeegvnjdRc/s1600-h/Adicolor+W3+Adidias-783626.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 257px; height: 320px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SoC1bID1ugI/AAAAAAAAAEg/CHeegvnjdRc/s320/Adicolor+W3+Adidias-783626.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368490233450314242" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بچه که بودم همیشه از کفش‌هام متنفر بودم چون تقریبا هیچ وقت خودم انتخابشان نمی‌کردم. مغازه‌ای که بابام اصرار داشت ما همیشه از آنجا کفش‌هامان را بخریم مغازه‌ی صفا بود که بچه‌های بندری  ِ همسن و سال من لابد خوب یادشان است. فروشنده که آقای صفا باشد پیرمرد مهربانی بود با یک سر طاس و یک لبخند همیشگی. کفش‌های مرغوبی داشت ولی اغلب بی‌ریخت. بدبختی اینکه همیشه هم بی‌ریخت‌ترینشان را بهمان پیشنهاد می‌کرد. من از پیشنهادهاش بیشتر از اینکه متنفر باشم وحشت داشتم.همان تصور اینکه با آن کفش‌های منگوله‌دار تق‌تقی بخواهم توی حیاط مدرسه جولان بدهم یا اینکه سوار دوچرخه، سریغ و سیم‌بالا را رکاب بزنم اشکم را در میاورد. مطلقا از پیشنهادهاش نمی‌شد استقبال کرد.افتضاح بود!&lt;br /&gt;اغلب پادرمیانی‌های مامان توی وضعیت‌های تراژیکی که می‌رفت به کفش‌های پاشنه بلند سفید و پَردار ختم شود باعث می‌شد آقای صفا از خیر بعضی پیشنهاداتش بگذرد و یک کمی بیشتر انسانیت به خرج بدهد. می‌رفت و با همان لبخندش برمیگشت در حالی که جعبه‌ای توی دست‌هاش بود و می‌گفت اینم برای دخترخانوم . و خدا می‌داند با گفتن این جمله من چه حالی که نمی‌شدم. جعبه را که باز می‌کرد آدم اگه همان جا پس می‌افتاد حق داشت. و اینجوری بود که خرید از آقای صفا همیشه برای من مصیبت بود.&lt;br /&gt;منتها آخرین بار یک جور دیگه بود. آخرین بار با بابا رفتیم مغازه و این یعنی از وساطت مامان خبری نبود. آقای صفا با یک چیزی شبیه چکمه‌ برگشت که طرح یوزپلنگی داشت و من توی عمرم از هیچ طرحی به اندازه‌ی طرح یوزپلنگی متنفر نبوده‌ام و این شاید تنها چیزی باشد که من در تمام این بیست و سه سال عمرم یک حس واحد راجع بهش داشته‌ام. پاشنه‌ی نسبتا کوتاهی داشت ولی همان قدرش هم کافی بود برای اینکه راه رفتن‌ات را موزیکال کند. نکته‌ی شایان توجه بعدیش که آقای صفا ازش پرده‌برداری کرد ساق ویژه‌ی کفش بود که لب شتری‌وار بر می‌گشت و لبه‌ی داخلی اش رنگ مخملی داشت و شبیه یک راز شاعرانه‌ی خیلی خیلی جلف بود. تا همین امروز چیزی به آن زشتی ندیده‌ام.&lt;br /&gt;آقای صفا طبق معمول تا میخورد از کفش تعریف کرد و من در حالی که ملتمسانه به بابا نگاه می‌کردم بهش گفتم که کتانی می‌خواهم ولی آقای صفا بهم قول داد اگه کفش خوشگلش را بپوشم نظرم عوض می‌شود. مجبور شدم و نشستم و پوشیدم و این یک شکست واقعا تلخ بود چون ما با همان کفش از مغازه آمدیم بیرون. شب بدون اینکه بابا بفهمد توی تختم زار زدم ولی کاریش نمی‌شد کرد. فرداش اول مهر بود و کفش نو پوشیدن سنت، گرچه شخصا حاضر بودم بمیرم و بچه‌ها چنین لکه‌ی ننگی را به پام نبینند.&lt;br /&gt;اولین صبح کلاس چهارم دبستانم را اینجوری شروع کردم. توی یک کفش یوزپلنگی که تق تق صدا می‌داد و آدم دو قدم باهاش تا مستراح نمی‌توانست بدون احساس شرم برود و بدترین قسمتش: لبه‌های برگشته‌ی آویزان مخملی.&lt;br /&gt;دو تا زنگ تحمل کردم. بچه‌ها چپ چپ نگاهم می‌کردند به خصوص اینکه بعد از عمری شلنگ و تخته انداختن با کتانی آنجور کفش رسوایی پوشیده بودم. چیزی بیشتر از حس خجالت بود، یک جور حس ترحم نسبت به خودم داشتم و از کفش‌های یوزپلنگیم چنان متنفر شده بودم که حاضر بودم کفش‌ها را همان‌جا با جفت پا‌هام منفجر کنم.&lt;br /&gt; وسط زنگ سوم که خوب خاطرم هست املای پا تخته‌ای داشتیم بلند شدم،اجازه گرفتم و تق‌تق کنان به بهانه‌ی دستشویی آمدم بیرون. کفش‌ها را در آوردم وهمان جا ترتیبشان را دادم. انداختمشان پشت دیوار مدرسه.&lt;br /&gt;با جوراب برگشتم سر کلاس و تا دلتان بخواهد تشر خوردم.&lt;br /&gt;همان عصرش مامان مجبور شد برام یک جفت کفش ته سبز بخرد که تمام زندگیم عاشقش بوده‌ام.فرج بعد از شدت بود. یحتمل.&lt;br /&gt;روزی که داشتم سلاخ خانه‌ی شماره‌ی پنج را می‌خواندم و ونه‌گات &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;بیلی پیل گریم&lt;/span&gt; را توی آن چکمه‌های نقره‌ای توصیف کرد عوض هرجور واکنش معقول و معمولی شروع کردم گریه کردن و این حس همدردی را به آقای صفا مدیونم.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-1875255403856286089?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/1875255403856286089/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=1875255403856286089' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1875255403856286089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/1875255403856286089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/08/blog-post_06.html' title='چرا کتانی از نان شب واجب‌تر است؟'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_MIxcviI88Yo/SoC1bID1ugI/AAAAAAAAAEg/CHeegvnjdRc/s72-c/Adicolor+W3+Adidias-783626.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-3473885628590832804</id><published>2009-07-23T23:25:00.004+04:30</published><updated>2010-05-16T00:32:06.733+04:30</updated><title type='text'>تراژدی کبک بودن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;کاش یکی به پروفسور حمید مولانا بگوید همین صرف اینکه شما تند تند توی شبکه‌ی سه‌ی سیمای جمهوری اسلامی ایران حاضر شده‌ای و درباره‌ی عدم موقعیت بحرانی در کشورهزارتا دلیل و برهان می آوری ( و بگذیریم از اینکه نارضایتی‌های اخیر را هم اندازه و هم شان نارضایتی‌های عمومی درباب مشکلات ترافیک و امکانات بهداشتی و تفریحی(!) می‌بینی) خودش دلیلی بر وجود موقعیت بحرانی است!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-3473885628590832804?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/3473885628590832804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=3473885628590832804' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3473885628590832804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/3473885628590832804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/07/blog-post_23.html' title='تراژدی کبک بودن'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-677465696512401492.post-6085676664740473039</id><published>2009-07-13T18:40:00.007+04:30</published><updated>2009-07-14T01:49:09.381+04:30</updated><title type='text'>زندگی ایوان ایلیچ و مرگ ما</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کارکرد ادبیات چیست؟ فراموش کردن یا به خاطر آوردن؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اصلا قصد ندارم به این سوال جواب بدهم با وارد بحث‌های نظری و صغری کبری چیدن بشوم. ماجرا این است:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;کتابی خوانده‌ام که تکان‌دهنده‌ترین و هولناکترین بود، بی‌رحمانه‌ترین بود و قاطع‌ترین و فکر نمی‌کنم هرگز بعد از این هم چیزی به این زهرآگینی بخوانم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تالستوی داستان لغزیدن آهسته آهسته‌ی مردی معمولی به سوی مرگ را می‌نویسد. داستان طرح بسیار ساده ولی سادیستی دارد. فردی به نام ایوان ایلیچ در اثر بیماری مرموزی مرده و حالا ما در جریان کم و کیف حقیقت این مرگ قرار نمی‌گیریم، بلکه در جریان کم و کیف حالات فردی محتوم و محکوم به مرگ قرار می‌گیریم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;ایوان ایلیچ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;strong&gt;قیاس حملی از منطق را آموخته بود:«کایوس آدم است، آدمیان فانی‌اند، پس کایوس فانی است»، در اطلاق به کایوس همیشه به نظرش درست آمده، اما در اطلاق به خودش یقینا درست نیامده بود. اینکه کایوس فانی بود درست ِ درست بود، اما او که کایوس نبود، موجودی بود جدا از دیگران، جدای جدا.&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تالستوی سه بار به خواننده بشارت می‌دهد مرگ ایوان ایلیچ را! بار اول، اگرآدم سواد خواندن داشته باشد روی جلد کتاب این عنوان را می‌بیند: &lt;strong&gt;مرگ ایوان ایلیچ&lt;/strong&gt; که به خودی خود یعنی ماجرا تمام شده و دیر رسیده‌اید و از تعلیق خبری نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بار دوم درصفحه اول کتاب است که باز پیترایوانیچ نامی خبر مرگ ایوان ایلیچ را به همکارانش و همین‌طور به خواننده می‌دهد. اما بار سوم است که دیگه آدم احساس می‌کند تالستوی اخم کرده و رو به خواننده کرده و به قول بودلر گفته: تو! خواننده مزور من!برادرمن! با تو حرف می‌زنم کثافت! و بعد قضیه جدی شده و تالستوی خواننده را تنها گیر آورده و چنان در جریان حقیقت مرگ ایوان ایلیچ قرارش داده که آدم پیش خودش می‌گوید خوب شد این مرتیکه‌ی روس سادیسمی نومسلک رئالیست مرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;حقیقتش را بخواهید من قبلا بارها به کیفیت مرگ خودم فکر کرده بودم. این چیزی نیست که انتظارش را در جامعه‌ای مثل ایران نداشته باشیم. در فرهنگ مذهبی ِ آخرت محور، مسلما این جور پدیده‌هایی عادی است. ولی این فرهنگ نه تنها ما را با حقیقت مرگ آشنا نمی‌کند که به واقع بیگانه کرده. این فقط خاصیت جامعه‌ی برآمده از فرهنگ اسلامی نیست. این یک قانون خیلی خیلی ساده و بدیهی است. مذاهب و ادیان آمده‌اند که انسان به تنهایی با حقیقت دهشتناک مرگ روبرو نشود. ما در پرتو وعده و وعیدها و بیم و هشدارهای مذهبی می‌توانیم مشکلمان را با محتوم بودن مرگ حل کنیم. حل که نه، در واقع دورش بزنیم. مرگ در ادیان یا وعده داده شده‌اند یا هشدار. مرگ یا یا با پاداش همراه است یا با توبیخ. اما اینکه آیا مرگ به خودی خود توبیخ است یا پاداش این را مذهب بی‌جواب گذاشته. مذاهب مرگ را محتوم می‌دانند اما بدون معطلی چاشنی آشتی‌جویانه‌ی علت و معلولی را به آن اضافه ‌می‌کنند که در پرتو آن کیفیت روزگار پس از مرگ ما منوط به رفتار پیش از مرگ ماست و در سایه‌ی این قول و قرار ازلی و ابدی چیزی پوشیده باقی می‌ماند : دهشتناک بودن تجربه‌ی مرگ برای فرد انسان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از این نظر مرگ ایوان ایلیچ هم، به ظاهر داستانی است در همین جهت. ایوان ایلیچ با نکبت زندگی کرده. زندگی داشته در نهایت ریاکاری و پوشیده از دروغ. خواسته‌ها و آرزوهای سخیف و حقیری ذهنش را مشغول کرده: تزیین خانه برای شبیه شدن به آدم‌های سطح بالا، حقوق بالای پنج هزار روبل، داشتن شغلی که به واسطه‌ی آن بتواند غرایز جاه‌طلبانه‌اش را ارضا کند، وصلت دخترش با یک آدم گردن کلفت و دیگه و دیگه و دیگه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اما ایوان وقتی مرگ را در دو قدمی خودش می‌بیند کم کم به خودش می‌آید و به نادرست بودن زندگی‌اش پی می برد و در نهایت با بصیرتی که از سرش زیادی است می‌میرد. در پرده‌ای از روشنایی و غرق در تسلیم و رضا. به به&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوب آدم از نویسنده‌ی «هنرچیست» انتظار چیز دیگری را هم نداشت ولی به قول لایونل تریلینگ: &lt;strong&gt;به رغم سست بنیاد نبودن این فرض که تالستوی قصد مذهبی آشکاری داشته است به سادگی نمی‌توان نشان داد که خود داستان موید چنین فرضی بوده باشد. &lt;/strong&gt;تریلینگ اعتقاد دارد نه تنها می‌توان این نتیجه را گرفت که علارغم حضور نشانه‌های مذهبی مثل رسیدن به روشنایی در انتهای داستان، این داستان مذهبی به معنای مصطلح آن نیست که حتی می‌شود گفت تالستوی با این داستان در پی این بوده که اندیشه‌ی دم را غنمیت شمرید از این سرگذشت منتج شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;من البته اینطور فکر نمی‌کنم. به نظرم مد نظر تالستوی اگر نه چنگ زدن به مذهب به معنای عرفی آن بوده، که حتما متمسک شدن به اخلاق مذهبی برای رسیدن به روشنایی بوده است. این را هم خود داستان با دست گذاشتن بر مضحک و حقیر بودن اخلاق غیرمذهبی ایوان تاکید می‌کند و هم از زندگی تالستوی و عقاید سفت و سختش در دوران نوشتن این داستان می‌توان نتیجه گرفت. مردی که به زندگی اشرافی‌اش پشت‌پا زد و حتی به نوعی از شفقت اجتماعی رو آورد. خوب من نمی‌توانم بپذیرم وقتی ایوان ایلیچ با دیدن گراسیم که مانند کودکان پاک و معصوم است متحول می‌شود و از خودش می‌پرسد آیا واقعا درست زندگی کرده‌ام؟ در آن لحظه منظور نظرش این بوده که زندگی‌ام از لذت‌‌جویی خالی بوده! این به نظرم احمقانه است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ولی قبول دارم که نه تنها الزاما نتایج مذهبی از دل این داستان خارج نمی‌شود که برعکس، نتایج، کاملا پدیده‌ای می‌شود خلاف آنچه مذهب در پی آن است. اتفاقا کتاب به شدت انسان را با حقیقت مرگ روبرو می‌کند و اگر غیر از این بود چرا این کتاب باید تا این اندازه تکان‌دهنده باشد و این دلیل من است برای اینکه بگویم کتاب ابدا مذهبی نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تالستوی داستانی نوشته درباره‌ی تنهایی مطلق انسان در لحظه‌ی مرگ، درباره‌ی بی‌پناهی انسان، تالستوی داستانی نوشته درباره‌ی این اصل اساسی که مرگ‌آگاهی بصیرتی است که با رنج مطلق همراه است و هیچ تسکینی جز خود مرگ برای انسان وجود ندارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;این داستان را که می‌خواندم به شدت گریه کردم چون دیدم ایوان از سد مرگ گذشت و پا به زندگی واقعی گذاشت ولی حفره‌ی مرگ لخت و واقعی تازه برای من دهان گشوده و یک روزبلاخره مرا خواهد بلعید در حالی که به شدت تنهام و هیچ کس همراهم نیست.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/677465696512401492-6085676664740473039?l=zahramovasagh.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/feeds/6085676664740473039/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=677465696512401492&amp;postID=6085676664740473039' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6085676664740473039'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/677465696512401492/posts/default/6085676664740473039'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://zahramovasagh.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='زندگی ایوان ایلیچ و مرگ ما'/><author><name>زهرا موثق</name><uri>http://www.blogger.com/profile/08962754015137326410</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='21' height='32' src='http://2.bp.blogspot.com/-43JbBLTTwkg/Tb1JFF-iHRI/AAAAAAAAARg/3gu6rDJsFtY/s220/IMG_0386.JPG'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
