«هاچ» بیشتر از هر چیزی در دنیا دوست داشت مامانش را پیدا کند. او حسابی تلاش کرد ، روزها و شب های زیادی را سفر کرد . با هزار جور خطر و گرفتاری و مکافات روبرو شد ، دوستانی پیدا کرد و دشمنانی . بلاخره در هاله ای از خوف و رجا موفق شد مامانش را ببیند. فقط یک اشکال وجود داشت :
«هاچ» فقط یک مامان داشت ، اما مامانش یه میلون تا بچه داشت. شاید هم بیشتر. هاچ برگشت پیش دوستانش و یک لحظه هم پشیمان نشد. ملکه هم به زاییدن ادامه داد.
آرتا گفت : بچه های حالایی ترجیح می دهند «شرک ، غول سبز مهربان» تماشا کنند. بهش گفتم : کی دلش می خواهد با وحشت حقیقت ، کودکی اش را پر کند؟ بهش گفتم : من هم اگر حق انتخاب داشتم دلم می خواست به جای هاچ زنبورعسل و آن سرنوشت تراژیکش ، سرم را با شخصیت های بی ضرر خنده دار گرم کنم.
آرتا گفت : والا !
سوار اتوبوس که می شوم و مچاله که می شوم بین جمعیت ، بدون هیچ سوء نیتی یادم می افتد به احساس «هاچ» وقتی مامانش را پیدا کرد . «هاچ» داستان اصیلی داشت. آرتا گفت : لازم بود. مثل واکسن ! یه ذره میکروب فقط برای اینکه بدن پادتن بیماری را بسازد و بتواند بعدها مقاومت کند .گفتم : در برابر چی؟ گفت : در برابر حقیقت ! گفت : واقعا شرمنده اش شدیم!
من گفتم : والا !
و به آسمان نگاه کردیم. ناگهان ، دو تایی و بدون سوء نیت...
Friday، March 14، 2008
اشتراک در:
Comment Feed (RSS)

|