Friday، March 14، 2008

سبکی ، این سبکی تحمل ناپذیر

«هاچ» بیشتر از هر چیزی در دنیا دوست داشت مامانش را پیدا کند. او حسابی تلاش کرد ، روزها و شب های زیادی را سفر کرد . با هزار جور خطر و گرفتاری و مکافات روبرو شد ، دوستانی پیدا کرد و دشمنانی . بلاخره در هاله ای از خوف و رجا موفق شد مامانش را ببیند. فقط یک اشکال وجود داشت :
«هاچ» فقط یک مامان داشت ، اما مامانش یه میلون تا بچه داشت. شاید هم بیشتر. هاچ برگشت پیش دوستانش و یک لحظه هم پشیمان نشد. ملکه هم به زاییدن ادامه داد.
آرتا گفت : بچه های حالایی ترجیح می دهند «شرک ، غول سبز مهربان» تماشا کنند. بهش گفتم : کی دلش می خواهد با وحشت حقیقت ، کودکی اش را پر کند؟ بهش گفتم : من هم اگر حق انتخاب داشتم دلم می خواست به جای هاچ زنبورعسل و آن سرنوشت تراژیکش ، سرم را با شخصیت های بی ضرر خنده دار گرم کنم.
آرتا گفت : والا !
سوار اتوبوس که می شوم و مچاله که می شوم بین جمعیت ، بدون هیچ سوء نیتی یادم می افتد به احساس «هاچ» وقتی مامانش را پیدا کرد . «هاچ» داستان اصیلی داشت. آرتا گفت : لازم بود. مثل واکسن ! یه ذره میکروب فقط برای اینکه بدن پادتن بیماری را بسازد و بتواند بعدها مقاومت کند .گفتم : در برابر چی؟ گفت : در برابر حقیقت ! گفت : واقعا شرمنده اش شدیم!
من گفتم : والا !
و به آسمان نگاه کردیم. ناگهان ، دو تایی و بدون سوء نیت...

6 نظر:

نگار نوجوان گفت...

:) تعبیر جالبی بود. واکسیناسیون و ... من با وجود دیدن کارتون بار ها مبتلا شدم اما.

ناشناس گفت...

موافقم
کارتن‌های بچگی نسل ما غمگین بود
اما هرچی فکر می‌کنم به نظرم می‌آد الان خاطره‌ی خوبی داریم از اون کارتن‌ها و این حس بی مزگی و صرفا سرگرم کنندگی کارتن‌های امروزی تو ذهنمون نیست. هرچند یه وقت‌هایی دیگه شورش در می‌اومد از بس گریه داشت...

خوب می‌نویسید
موفق باشید

محمد یوسفی گفت...

کارتون های کودکی ما پر بود از بچه هایی که در حستجوی مادر خود بودند. از سپاسین بگیر تا نل و حنا و نیکو و همه و همه

نیکلای وسیه والدویچ ستاوروگین گفت...

به نظرم یکی از برتریایی که کودکی ما به کودکی های الان داره همو ن کارتوناییه که دیدیم ، هنوزم وقتی آهنگ تیتراژ بچه های آلپ رو می شنوم اندوه جهان روی دلم سنگینی می کنه

نیکلای ستاوروگین گفت...

اول این که سلام و سال نو مبارک و اینا
دوم اینکه اگه زمان لرزه اونجوریه که میگی حتمن باید بخونمش سلیقه تو قبول دارم
سوم این که منو همرات ببر به شهر قصه ها بگیر دست منو توو اون دستات (با صدای گوگوش)

pooyan گفت...

سلام...
نمیدونم که ایا فیلم unbearable lightness of being را دیدی یا نه به هر حال ما همیشه در حال جستجو هستیم چه به عنوان یک ایده الیست چه یک رئالیست و به نظر من مهمترین چیز اینه که ایا مورد این جستجو ارزششو داره؟